در جمع دوستان حمید هستیم. حمید همسر من است. مهندس است و زبانش ریاضی ست. یک زبان جهانی که آنچنان نیازمند ترجمه و تفسیر نیست. در میهمانی آخر سال شرکت هستیم. بیشتر همکاران حمید چینی و هندی و روس هستند. وقتی آن ها از برنامه ی تعطیلات کریسمس می پرسند، حمید می گوید دو هفته مرخصی گرفته است که برویم "خانه".
شنیدن کلمه ی "خانه" از زبان حمید که یک دهه است در آمریکا زندگی می کند برایم جالب است و از آن جالب تر اینکه هیچ کدام از همکارانش نمی پرسند خانه کجاست؟ منظورت از خانه چیست؟ دقیقا همه شان به شیوه ای ضمنی می دانند که منظور حمید از خانه، ایران است نه مثلا خانه مان در بیست دقیقه ای محل مهمانی.
جومپا قبل تر ها برایم داستانی به نام " همنام" را تعریف کرده بود. پسری جوان به اسم گوگول که متولد آمریکاست و پدر مادرش هندی هستند. گوگول و خانواده اش در بوستون زندگی می کنند و گوگول برای تحصیلات دوره ی لیسانس راهی کنتیکت و دانشگاه ییل می شود. یک بار در مکالمات تلفنی با مادرش، وسط صحبت هایش به خوابگاه می گوید"خانه". مادرش ناراحت می شود و فکر می کند که خودش بعد از بیست سال زندگی در آمریکا تا به حال به اینجا" خانه" نگفته است. ولی گوگول بعد از چهار سال زندگی کردن در دانشگاه ییل دلش نمی خواست دوباره به بوستون و دانشگاه ام آی تی که پدرش هم همانجا استاد است برگردد. دلش نمی خواست به مهمانی های بنگالی برود و در دنیای آن ها باقی بماند.
جومپا همچنین برایم از روزهایی گفت که وقتی پدرمادرش وارد فرودگاه کلکته می شدند بلند بلند می خندیدند و اعتماد به نفسی داشتند که هرگز در آمریکا از آن ها سراغ نداشت.
جومپا در سکوت به نقطه ای خیره می شود و من فکر می کنم احتمالا دارد به فرودگاه فکر می کند یا شاید به وطن، سرزمینی با ساکنانی دارای خاطرات مشترک، زبان و دین و آیین های مشترک، نوروز و هفت سین و افسانه ها و داستان ها و خرافه های مشترک، موسیقی مشترک و اتفاق های مشترک تاریخی و فرهنگی از سیاه و سفید و...
علی استاد حمید است. یک جهان وطن واقعی ست. در ایران به دنیا آمده است. در اروپا درس خوانده و بزرگ شده و به آمریکا مهاجرت کرده است. شغل های دانشگاهی و پست های مختلف در سازمان ملل و آشنایی به چهار زبان دنیا و... علی به خاطر کارش هرچند ماه یک بار به یک کشور سفر می کند و ساکن آنجا می شود. یک بار که علی را به خانه مان دعوت کرده بودیم از سفر اخیرش به ایران می گفت که هر روز کوهنوردی می کرده است و به دیدار دماوند می رفته. می گفت کوه ها و دشت ها و دریاهای زیبای زیادی در جهان دیده است اما دماوند متفاوت بود. انگار دماوند با من یکی می شد. پاهایم با کوه به هم گره می خوردند.
علی همینطور که با شور و شعف فراوان از رابطه اش با دماوند می گوید یاد مقاله ی ریشه در خاک نوشته ی احمد زیدآبادی می افتم. " برای من سرزمینی که در آن زاده شده ام و نیاکانم در خاک آن خفته اند نقش معنادهنده و هویت بخش دارد، به گونه ای وقتی در هوای آن دم می زنم، به آسمان آن می نگرم و بر روی خاکش گام می نهم گویی با خودم هتسم. پنداری من بخشی از آنم و آن از آن من است."4
نقطه ی مقابل خانه و خاک و ریشه کردن، بی خانه گی و بی خاک و بی وطنی نیست. برهوت است. برهوت، جایی ست وسیع شاید حتی خوش آب و هوا همراه با امنیت و آسایش اما همینجاست که برهوت آغاز می شود. برهوت اجتماعی، برهوت فرهنگی، جای تکاپو و بی قراری و تشویش و اضطراب همگانی را سکوت فرا می گیرد. سهیم نبودن، قلب تپنده ی برهوت است.
آگوتا یک بار به من گفت: غمگینم و این خاطر امنیت زیاد فعلی ام است. خیلی وقت است که منتظر چیزی نمی مانم جز یکشنبه ها که کمی بیشتر بخوابم و کشورم را بیشتر در خواب ببینم.
من یک بار این برهوت را تجربه کردم. وسط یک مهمانی شلوغ و پرهیاهو که صدا به صدا نمی رسید و همه مشغول آواز خواندن بودند و رقص و شادی. تولد دعوت بودم. تولد فارسی زبانان نیویورک. از اولین مهمانی هایی بود که در خارج از ایران می رفتم. شاید فکر کنید درستش "ایرانیان مقیم نیویورک" باشد که در دعوت نامه ی فیس بوکی ایونت هم همین را نوشته بودند اما من می گویم فارسی زبانان. چون تنها نقطه ی مشترک میان دویست نفرمان(کمی بیشتر و کمتر) همین کلمه های فارسی بود نه ایران و دوره های مشترک و دردها و خاطره ها ی شبیه به هم...
شما نمی توانید تصور کنید که به یک تولد دعوت شده اید که مثلا دختر فلان سرهنگ قبل از انقلاب و آقازاده ی بعد از انقلاب، مادر فرد مذهبی معروف، همسر فلان چهره ی علمی شاخص، خواهر خواننده ی لس آنجلسی و برادر استاد بزرگ فلسفه و ... همه با هم نشسته اند و فارسی می خورند و فارسی می نوشند و فارسی می خندند و... میهمانی ملغمه ای بود از همه ی این آدم ها که اگر دوباره توی مرز ایران می گذاشتی شان هرگز تصور جمع شدن شان در یک مکان از ذهن هیچ کدام شان نمی گذشت.
چراغ ها را خاموش کردند و شروع کردند به رقصیدن. تاریکی خیلی خوب است. قشنگترین خودبودگی ها را با خود به ارمغان می آورد. میان نورپردازی های قرمز و آبی از دوستم پرسیدم تو هم فکر می کنی اینا واقعی نیست؟
گفت: یعنی چی؟
نمی توانستم توضیح بدهم. هر توضیحی فضا را مسخره تر می کرد. دوستم حتما فکر می کرد به خاطر نورها و اتمسفر سورئال، توهم زده ام و دارم چرت و پرت می گویم. آن موقع نتوانتسم توضیح درستی بدهم. اما حالا می توانم آن لحظه را دوباره نگاه کنم. حالا آن لحظه و آدم ها و کلمه های فارسی که توی هوا مثل گرده هایی بی جان پخش می شدند و عمرشان ثانیه ای بیش نبود را می فهمم.
آن روز، آن مهمانی، آن آدم ها و آن دورهمی، شبیه یک تصویرِ برساخته ازدنیایی دیگر بود. انگار کن که عالم مُثلی داریم نه از آن نوع فلسفی اش که افلاطون می گفت. فقط جایی دیگر کهدر آن، اضلاع حقیقی زندگی، جاری ست و حالا این فضای تازه، شده است گوشه ای از آن عالم.
جومپا در یکی از داستان هایش به اسم مترجم دردها می گوید" آقای پیرزاده یک ساعت جیبی داشت که کوک می کرد و روی میز می گذاشت. آن ساعت، زمان داکا را نشان می داد. احساس گنگ و مبهمی پیدا کردم. یک آن متوجه شدم زندگی، اول توی داکا جریان دارد. مجسم کردم دخترهای آقای پیرزاده از خواب بیدار شده اند. موها را با روبان بسته اند. صبحانه شان تمام شده و حالا دارند حاضر می شوند بروند مدرسه. غذا خوردن و باقی کارهای ما فقط سایه ای از چیزهایی بود که آنجا اتفاق می افتاد. شبح عقب افتاده ای از جایی که آقای پیرزاده به آن تعلق داشت" 5
این جمله را که خواندم احساس کردم آن میهمانی و آن روز تا مدت ها سایه ای بود از زندگی در ایران. انگار ایران بود که حقیقت محض بود و اینجا قرار بود واقعیت را با سعی و خطا بازسازی کنیم.
مدت زیادی که در برهوت زندگی کنید از چیزی رنج می برید که دقیقا نمی دانید چیست. آن چیز بی شکل،گاهی پیدایش می شود و همانطور که بی دلیل آمده است به یکباره می رود و دوباره در موقعیتی دیگر با شکل و شمایلی متفاوت خودش را نمایان می کند. آن چیز بی شکل، دردی ست که میلان کوندرا اسمش را درد ناآگاهی می گذارد. " از درد ناآگاهی می هراسم. از دانستن اینکه از آنچه در تمام این سال ها از آن ها دور بوده ام بی خبرم."6میلان کوندرا این جمله را در زمانی می نویسند که خودش سال ها دور از وطن زندگی می کرده است.
این بی خبری و ناآگاهی طولانی، وضعیت لمس شدن را به وجود می آورد. لمس شدن و بی حس ای که حتی داغی دلتنگی هم نمی تواند یخش را بشکند.
" سحر می گفت وقتی دور هستی فقط دلت تنگ می شود. دلتنگی راهی پیش پایت نمی گذارد و تا حدی هم خیالی ست. مثل کسی که سال ها آرزو دارد دور دنیا سفر کند اما انگار منتظر است کس دیگری پیدا شود و برایش برنامه بریزد. بلیط هایش را بخرد و چمدان هایش را ببندد و او باز هم تردید خواهد کرد."7
در برهوت، حس هایی مثل تردید و سهیم نبودن و لمس شدن ِگاه و بی گاه باز می گردند و خودشان را در ضمایر ملکیّ کوچک، جزیی و به ظاهر بی اهمیتی نشان می دهد: مثلا تیم فوتبال ما، تیم فوتبال آن ها، خیابان های این ها، خیابان های ما، شهرسازی ما و شهرسازی آن ها و...
بخش های دیگر این جستار به زودی منتشر می شود.
منابعی که به شیوه ی مستقیم و غیرمستقیم در این "ناداستان" از آن ها استفاده شده است.
لاهیری،جومپا. خاک غریب. مترجم امیرمهدی حقیقت. تهران: نشر ماهی، 1391
لاهیری، جومپا. به عبارت دیگر. مترجم امیرمهدی حقیقت. تهران:نشرماهی،1395-
کریستف، آگوتا. بی سوادی و فرقی نمی کند. مترجم اصغر نوری. تهران: نشر مروارید، 1395
-دارالشفایی، بهمن. چرا به ایران برگشتم. مجله ی حق ملت. شماره سوم
مجلسی، فریدون. وطن و مهاجرت. ماهنامه حق ملت. شماره سوم
غاده: غاده السمان ، شاعر و نویسنده ی سوری ست که به زبان های عربی و انگلیسی و فرانسه کتاب هایش را می نویسد و از سنین جوانی در کشورهای زیادی به دور از وطن زندگی کرده است. از جمله کتاب های او بیروت75، عاشق آزادی و دانوب خاکستری هستند که به فارسی ترجمه شده است.
آگوتا: آگوتا کریستف نویسنده ی مجارستانی که به دلیل جنگ به سویس مهاجرت می کند و مجبور می شود کتاب هایش را به این زبان بنویسد. از مهمترین کتاب های او سه گانه ی دفتر بزرگ، مدرک و دروغ بزرگ می باشد مقاله ی بی سوادی او درباره ی نوشتن به زبان دیگر است.
جومپا: جومپا لاهیری نویسنده ی هندی الاصلی که در آمریکا به دنیا آمده است و به خاطر مجموعه داستان مترجم دردها برنده ی جایزه ی پولیتزر شده است. او 8 سال است که دیگر به زبان انگلیسی نمی نویسد و فقط به زبان ایتالیایی میخواند و می نویسد. کتاب به عبارت دیگر، در زمینه ی همین تجربه می باشد.
مجموعهداستان «بعد از هفت قدم بلند» شامل ده داستان کوتاه راضیه مهدیزاده است. مهدیزاده دارای مدرک کارشناسی فلسفه از دانشگاه تهران و کارشناسی ارشد مطالعات سینمایی از دانشگاه هنر تهران است. وی ساکن آمریکاست و پیش از این، مجموعه داستان «موخوره» و رمانهای «یک کیلو ماه» و «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک» را در کارنامه ادبی خود داشته که این آخری منتخب جایزه ادبی جلال آل احمد نیز شده است
عهداستان «بعد از هفت قدم بلند» شامل ده داستان کوتاه راضیه مهدیزاده است. مهدیزاده دارای مدرک کارشناسی فلسفه از دانشگاه تهران و کارشناسی ارشد مطالعات سینمایی از دانشگاه هنر تهران است. وی ساکن آمریکاست و پیش از این، مجموعه داستان «موخوره» و رمانهای «یک کیلو ماه» و «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک» را در کارنامه ادبی خود داشته که این آخری منتخب جایزه ادبی جلال آل احمد نیز شده است.
«هجدهم مهرماه»، «سفید»، ««زندگی جای دیگری است»، «اتاقی در زوریخ»، «کورتانا میچرخد»، «سومین قطرۀ خون بعد از هفت قدم بلند»، «رویای ایتالیا»، «حاجی واسموس»، «ساز شکسته، قلب شکسته خریداریم» و «چسب زخم» عناوین داستانهای این مجموعه و گویای انواع مختلف شخصیتها و موضوعات آن است. ردّ پای راویِ دور از ایران، تغییر شیوۀ زندگی در عصر کنونی، نگاهی نو به برخی شاخصهای زیستمحیطی، توجه ویژه به زبان و ادبیات فارسی، گسترۀ پراکندۀ جغرافیایی، تنوع شخصیتها و سرگذشتهایشان و همچنین تأمل در جایگاه مادر و گاهی سایر افراد خانواده از ویژگیهای داستانهای این مجموعه به شمار میرود.
داستان «هجدهم مهرماه» که رتبه اول جشنواره محیط زیستی- ادبی مادرم زمین اصفهان در سال ۱۳۹۷ را کسب کرده، عنوانش را از روز بزرگداشت زایندهرود وام گرفته است. نویسنده مشکلات خشکی سالهای اخیر این رود مشهور و محبوب را به موازات مرگ مادر راوی در اثر بیماری استسقا یا به عبارتی ناسیرابی بیان کرده و شادابی و طراوت دیرینۀ مادر را با بیماری و مرگ ناگهانی وی در آستانۀ روز تولدش، هجدهم مهرماه، بنای تلنگری بر نجات بزرگترین رودخانه فلات مرکزی ایران قرار داده است.
داستان «سفید» از پراکندگی مکانی بسیاری برخوردار است که به نظر میرسد تعمدانه در نظر گرفته شده تا دنیا را فضایی یکپارچه برای تکاپو و پیشروی انسان جلوه دهد. ماجرای دختر ایرانی دوچرخهسواری که در دامنۀ کوه فوجی دچار حادثه شده و حافظۀ خود را از دست داده است. او فقط میداند که اسمش رویاست و در تبریز به دنیا آمده و غیر از خاطرهای سراسر سفید، آدرس منزلشان، خاطرۀ امتحان ثلث سوم و معدل نوزده و نود صدم، دوچرخهای را که پدرش قول خرید آن را داده نیز به یاد دارد. نویسنده در ادامه به درخت لوتوس اشاره کرده و از آن برای تبیین فراموشی شخصیت رویا بهره گرفته است. لوتوس درختی افسانهای است که در اساطیر یونان و کتاب ایوب از آن نام برده شده است. در ادیسه هومر هم از اودسئوس نام برده که در میان جنگل این درختان مانده و با خوردن میوۀ آن زندگی قبلی خود را فراموش کرده بود.
در «زندگی جای دیگری است» داستان دختری را میخوانیم که با پدرش در منهتن زندگی میکند. او کنجکاو زندگی مادرش است که در نوزادی آنها را رها کرده و آرزویش مهاجرت به ایران و مربیگری رقص باله است. این داستان رتبه دوم جایزه ادبی صادق هدایت در سال ۱۳۹۸را از آنِ خود کرده است. «اتاقی در زوریخ» جنگل آئوکیگاهارا در فوجی ژاپن و تاریخچه خودکشیهای این منطقه را توصیف میکند. داستان زوج سالمندی که تصمیم دارند خودکشی کنند و راوی داستان بازاریابِ شرکتی است که تدارکات را برای متقاضیانِ این نوع مرگ فراهم میکنند.
«کورتانا میچرخد» روایت دختری است که از رتبه علمی بالا و تحصیلات آکادمیک برخوردار است و خارج از ایران با رباتهایش زندگی میکند. نویسنده تلاش کرده در این داستان به چگونگی روند خروج افراد از کانون خانواده و فامیل و دوستان و جایگزینی سیستم رباتیک در زندگی انسانها بپردازد. رباتهایی با ویژگیهایی مشابه انسان دارای توانایی تکلم و تعامل که رفتهرفته موجبات انزوای آدمها را فراهم میآورند.
داستان بعدی این مجموعه «سومین قطره خون بعد از هفت قدم بلند» است که برگزیده مرحله نهایی جایزه ادبی صادق هدایت در سال ۱۳۹۷ بوده و اقتباسی از داستان «سه قطره خون» صادق هدایت به شمار میرود. در «رویای ایتالیا» تبانی مادر و دختری در یک قتل را میخوانیم که به دلیل خیانت پدر خانواده اتفاق افتاده است. «حاجی واسموس» نیز مانند برخی داستانهای دیگرِ این مجموعه برگزیده جشنواره داستان جنوب در سال ۱۳۹۶ است. ماجرای پسر جوانی از اهالی بوشهر که سفری را آغاز کرده و سرانجام به قبری در آلمان میرسد.
«ساز شکسته، قلب شکسته خریداریم» روایت خانم جراح قلبی است که آرزو دارد فرزندش نیز راه خودش را ادامه بدهد و «چسب زخم» داستانی است که نویسنده با نوعی ابتکار و خلاقیت ویژه تلاش کرده از تمام قصههای این مجموعه نام و نشانی را در آن جای بدهد و این موضوع فقط برای خوانندهای آشکار میشود که پیش از خواندن این داستان، سایر قصههای مجموعه را نیز مطالعه کرده باشد.
در بخشی از داستان «کورناتا میچرخد» میخوانیم: «گروه خواهرها و برادرها را که خیلی وقت پیش لفت داده بودم. هر روز، عکس و فیلم تولد و نامزدی بود. بعد از مدتی گندش درآمد که هیچکدام از عکسها را نگاه نمیکنم. همانجا از گروه خارج شدم. حوصلۀ تکههایشان را نداشتم که میگفتند آنورِ آبی شدهام و غربزده. از آن گروه که بیرون آمدم، دیدم از گروه فامیلی هم خارجم کردهاند...»
درباره کتاب " هفت قدم بلند" نوشته " راضیه مهدی زاده " جولان مدرنیته در داستان
مریم تاواتاو تمام داستانهای عالَم گفته شده ؛ اما قطعا چسبیدن به این حقیقت با این پیشداوری که بشر، شکل تازهای از روایت را شاهد نیست، یک برداشت ایستایی و عجولانه است که تنها ناامیدی در مسیر خلق داستان را پیش روی نویسنده میگذارد. تاریخ ادبیات نشان داده که انسان از دوره سنت تا زمانه مدرنیته با ماجراهای عجیب و غریبی دست و پنجه نرم کرده که هر بخش را به مقتضای امکانات زمانی، مکانی و زبانی مکتوب کرده تا رد پررنگتری از آن حوادث را پابهپای تاریخنویسی و در مسیری جداگانه به جا بگذارد و درعین حال با قصهگویی از بار عاطفیِ غم آن مشکل کم کند. حالا که زمانه به اینجا رسیده، نوسندهها ماندهاند سکاندار نوشتن آن هم در نقطهای که درونمایههای کلی از زندگی انسان گفته شده اما هنوز نوعهای تازهای از روایت وجود دارد که در سایه مسائل تازه جهان مدرن، امکان کنکاش و خلق درام را دارد. هنوز نوشتن پناه است و برندگانِ قلم، همانهایی هستند که به توان خلق ماجراهای جدید در بستر درونمایههای قدیم اما با معرفی موضوعات تازه امیدوارند. "بعد از هفت قدم بلند" از جنس همین تلاشهاست. کتاب، مجموعه ده داستان کوتاه است که در بطن خود دغدغههای محیط زیستی، تنهایی انسان مدرن و البته تلاش در بهبود رابطه انسان با محیط و انسان با انسان را سرلوحه قرار داده و میخواهد از این تنگنای ترس از نوشتن عبور کند. "راضیه مهدیزاده" مسائل دوره مدرن را با زبانی قصه گو طوری بیان میکند که در آن فرصتی برای کشف و شهود باقی میگذارد. او مساله خشکی زاینده رود یا تنهایی آدمهای دور از وطن را داستانیتر از آن میداند که به ساخت قصه راهشان ندهد. از طرفی تصویری واضح و پر از حس را پیش روی خوانند میگذارد. توجه به سنگها و بازی با آنها در داستان "هجدهم مهرماه" به تنهایی نشان ازقوت قلم او دارد؛ قلمی که آنقدر رنگ، بو و حس به جریان هر یک داستانها تزریق کرده که نمیتوان از تاثیر قدرت تصویرسازی در داستاننویسی مدرن چشم پوشید. نویسنده، نبودِ آب و وجود خشکسالی را به نبود محبت ربط میدهد، به تشنگی معناهای مختلف میبخشد و به آلزایمر، تلفیق خاطرات و مساله مرگ، نگاه تازهای میکند. او دغدغه مدرنیته را با طبیعت گره می زند، از سختیِ روبرگرداندنِ طبیعت میگوید و در تمام اینها اگرچه بستر داستان درباره دغدغه محیط زیستی است اما او و قلمش طوری در مسیر نوشتن میتازند که صرفا به همین مفهومِ پیچیده توجه نمیکنند بلکه نویسنده جهان دغدغههایش را به جهان بیرون از خودش وصل کرده و از انسان مدرن تصویری قابل لمس ساخته؛ تصویری که با تمام کاستیها او را موجود قابل درکتری میداند که گاه توانِ منطقی رفتارکردن را ندارد و آنقدر بیپناه میشود که خود را در زمانه گستردگی وسایل ارتباطی، عجیب تنها میبیند. اگرچه این تنهایی موضوعی است که در داستانهای مختلفی از ادبیات گذشته گفته شده اما جنس تازهای در این کتاب دارد؛ جنسی که به اقتضای زمان حادثه، شکل تازهای گرفته و سعی دارد بگوید که دستهایی که داغ تنهایی را حس میکنند هر یک درجهای خاص از گرما را تحمل میکنیم و این درجه، منحصر به فردتر از آن است که بتوان آن را به همه تعمیم داد. این تعمیم یعنی تفاوت دستها را نادیده گرفتن و اتفاقی را که داغها روی روحهای مختلف میگذارد یکسان پنداشتن؛ و البته انسان و پیچیدگیهایش به گونهای نیست که به راحتی از تیغ یکسانسازی به سر سلامت عبور کند. جهان قصه و دنیای ادبیات، داستان کسی را آنقدر منحصربه فرد دانستن است به گونهای که به او این حق را داد که مرکز توجه خواننده قرار گیرد و دغدغهها، باورها و مسائلش عنصر مرکزی یک داستان شود. فضاپردازی و توجه به عناصر زمان و مکان در ظرف کوچک داستان کوتاه، عاملی پیچیده است که اگر نویسنده از پسِ بیان آن بربیاید یعنی بخش مهمی از راه روایت خود را رفته است. مهدیزاده آنچنان این ظرف را لبریز از قصه و جزییات میکند که به غایت برای انتقال حس کافی است؛ نه آنقدر غلیظ که محتوای ظرف از آن لبریز شود و نه آنقدر کم که ظرافتِ پر بودن یک ظرف را به رخ نکشد. او داستان را به مثابه غذای روح قدری در ظرف مخاطب میکِشد که خواننده سیراب شود. شاید در بخشهای از کتابی میشد با عمق بیشتری، شخصیتپردازی را در نمایش آدمهای قصه به داستان تزریق کرد. در شکل فعلی گاه آدمهای کتاب در توصیفات فراوان آن گم شدهاند و این ابهام با کمی تعدیل در تصاویر پیش روی مخاطب برطرف میشد و ایده اصلی بیشتر به چشم میآمد. هرچند در همین ورژن هم هفت قدم بلند، مجموعهای از داستان کوتاه است که با تکیه بر خلاقیت آغشته به قلمش همراهی خواننده را در مسیر روایت به دست گرفته.
راضیه مهدیزاده فلسفه و مطالعات سینمایی خوانده. او تابهحال چند مجموعه داستان مثل «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک» و مجموعه داستان"بعد از هفت قدم بلند" را نوشته. او در پویش «صدسال شمسی، ده داستان فارسی» ده داستان موردعلاقهاش را از بین آثار نویسندگان زنده ایرانی انتخاب کرد. مهدیزاده درباره دلیل این نوع انتخاب و بازخوردهای انتخابش برای ما نوشته است.
بعد از آنکه اسم نویسندگان معاصر (نویسندگان زندهای که نفس میکشند و ممکن است در کتابفروشیها و کافهها و دورهمیهای کتابخوانی آنها را از نزدیک به صورت اتفاقی ببینید) را در لیست کتابهای منتخبم نوشتم اتفاقهای غریبی در فضای مجازی و واقعی برایم رخ داد.
ماجرا از اینجا شروع شد که سایت وینش در طرحی پیشنهادی، از نویسندگان درخواست کرده بود نام ده کتاب را که دوست دارند با خودشان به قرن بعدی ببرند بنویسند. در لیست کتابهای اکثر نویسندگان، قلههای بی بدیل ادبیات حضور داشتند؛ داستانهای استخوانداری مثل «رازهای سرزمین من»، «روزگار دوزخی آقای ایاز»، «همسایهها» و «سووشون» و… کتابهایی که نخواندنشان بدون شک، گناهی نابخشودنی ست و نام نبردن از آنها حرام کردن حظی ست که کتاب خوانهای واقعی میتوانند ببرند.
اما به نیمهی طرح پیشنهادی که رسید لیستها همه تکراری شدند و چمدانهای نویسندگان پر شد از کتابهایی که اگرچه تکرارشان از جنس طراوت باران بود اما همه مشابه همدیگر بودند. به یکباره جزیرهی خیالی کلمات و چمدانهای نویسندگان پر شد از کتابهای همیشه زنده و بدون تاریخ مصرفی که عین هم بودند. تصمیم گرفتم توشهی سفرم به قرن بعدی را پر کنم از مجموعه داستانهایی که نویسندگان معاصر نوشته بودند( همان انسانهای زنده که از جنس گوشت و پوست و استخوانند.)
بعد از اینکه لیست انتخابیام منتشر شد تدریجاً کامنتهای فحش و آنفالو کردن و تگ کردن به توهین و افترا به سفارشی بودنِ لیست پیشنهادیام از راه رسید. بعد از فضای مجازی نوبت به دنیای واقعی شد. دوستانم میگفتند چرا از فلانی و فلانی نام بردهای؟ نویسندهی مزخرفیست. آدم بیاخلاقیست. نگاه از بالا دارد. فکر میکند از دماغ فیل افتاده است. جواب سلام نمیدهد و…
دوستانم در مواردی راست میگفتند. اتفاقهای مشابهی برای من هم رخ داده بود اما حذف کردن کتابشان از لیست انتخابیام به این دلیل که نویسندگانشان از خرطوم فیل لیز خوردهاند یک خیانت بزرگ به اصل مرگ مولف محسوب میشد. زیرا کتابهایشان موجودات زنده و پویایی بودند که قرار بود جدا از آنها زیست کنند. زیرا نویسنده وقتی مینویسد آن آدمِ دماغ سربالای بینزاکت نیست. یک فرد دیگر است. حساب او که مینویسد را باید از حساب آن آدم دیگر در زمانی که نمینویسد و جواب سلام نمیدهد و بضاعت کمی در رفتارهای اجتماعی و آداب فضای مجازی دارد و همهی هستی و هویتش را از فشردن انگشت شصت به دست میآورد که لایک کند یا نکند، دنبال کند یا نکند و… جدا کرد.
فرناندو پسوا نویسندهی پرتغالی گفته است من کتابهای منسوب به من را ننوشتهام. نویسندهای به اسم فرناندو پسوا نوشته است. اینها با هم تفاوت دارند. خود نویسنده از من نویسای او متفاوت است. من و دیگری؛ آن که مینویسد فردی ست مجزا از آن که زندگی میکند.
نویسندهای که روی کاغذ شما را تحت تاثیر قرار میدهد ممکن است در ملاقات حضوری الزاماً نتواند این کار را بکند. نویسنده لازم نیست خوش صحبت باشد. مثلا ویلیام هزلیت (مقاله نویس و منتقد ادبی و نقاش و فیلسوف انگلیسی قرن نوزدهم که بزرگترین منتقد هنری در زمان خود بود) مطلقاً رفتار اجتماعی خوشایندی نداشت. زیرا نویسنده ناگزیر از نوشتن است -خوش یا ناخوش، خردمندانه یا ابلهانه- اما فکر نمیکنم ناگزیر باشد بهتر از بقیه حرف بزند همانطور که لازم نیست بهتر از بقیه برقصد یا اسبسواری و شمشیربازی کند. مطالعه و تحقیق و تفکر و سکوت برای نوشتن، مقدمات خوبی برای پرگویی نیستند.
آرتور کریستال جستارنویس آمریکایی در کتاب فقط روزهایی که مینویسم از ناباکوف میگوید( نویسندهی آمریکایی که لولیتا را نوشت) در یوتیوب فیلمی از او میبیند که در جواب مجری، یک سری کارتها را پشت و رو میکند. به یادداشتهایش نگاه میکند تا حرفهایش را از روی آنها بخواند و بتواند پاسخ دهد. به سه زبان مسلط است اما برای حرف زدن راجع به کتابی که نوشته است به پاسخهای آماده احتیاج دارد. نویسندهها مجبور نیستند آدمهای خوش صحبتی باشند. تیزهوشی جزو وظایفشان نیست البته به جز زمانی که مینویسند.
در زمانهی ما با حضور چشمگیر نویسندگان در رسانههای گوناگون فیس بوک و توئیتر و ولاگهای یوتیوب و اینستاگرام و… خوانندگان و مخاطبان ادبیات، دچار توقعات و قضاوتهای فرامتنی نسبت به نویسندگان میشوند در صورتیکه نویسندگان هیچ دلیلی به جز دلایل صرفاً تجاری برای حرف زدن دربارهی کارشان ندارند. زیرا همان موقع که متنشان را نوشتهاند حرفشان را زدهاند و کارشان را انجام دادهاند. این ماجرا مخصوصاً وقتی پای نویسندگان جوان وسط باشد آشکارا ناعادلانه است. نویسندهای که با اولین کارش پا به فضای عمومی و جامعهی ادبیات میگذارد مهاجر تازه واردیست که چون هنر قسر در رفتن را نیاموخته گستاخ و ابله و متزلزل به نظر میرسد.
رولان بارت در مقدمهی ساختار روایت گفته است: «آنکه حرف میزند همانی نیست که مینویسد و آنکه مینویسد همانی نیست که هست.» شکی نیست که زندگی نویسنده بر اثرش تاثیر میگذارد و بخشی از اثر، از درونیترین خود نویسنده بیرون میجوشد اما به نظر مارسل پروست: «کتاب، محصول خود دیگری ست، متفاوت با خودی که در عادتها و ضعفها و زندگی اجتماعیمان نمود پیدا میکند.»
مونتنی جستارنویس بزرگ فرانسوی میگوید: «مردم دربارهی نوشتن حرف میزنند و من به جز وقتهایی که مینویسم نمیتوانم فکر کنم.» علتش فقط این نیست که نوشتن به مرتب شدن فکرها کمک میکند یا احساسات را دربارهی چیزی برملا میکند. علتش این است که نوشتن واقعاً فکر میآفریند یا حداقل ظرفی برای پیدایش آن فراهم میکند. در نوشتن، نکتهها و نظراتی ظریف را بیان میکنیم که هرگز در گفتوگو به ذهنمان نمیرسید و به همین دلیل موقع نوشتن باهوشتر به نظر میآییم زیرا عامدانه در مسیر وضوح و دقت قدم میگذاریم؛ موهبتی که معمولاً در گفتوگو از آن بهرهمند نمیشویم.
پس دفعهی بعدی که صدای نویسندهای را از رادیو شنیدید یا در مترو به او برخوردید یا او را اتفاقی در کافهای دیدید یادتان باشد که او نویسندهی کتابهای محبوبتان نیست. صرفا آدمیست که به دیدن جهان بیرون از اتاق کار یا دفترش آمده است. انتظار نداشته باشید آداب شهر را بداند و خطاها و جفاهایش را ببخشید.
به گفتهی سقراط، خدایان، انسان نویسا را محکوم به این کردهاند که در اعماق دخمهای در کنج تاریکی زندگی کند. و در نهایت به یاد داشته باشید پیشینیان ما گفتهاند اگر بخواهند به کسی نفرین کنند آرزو میکنند که او نویسنده شود زیرا که عرقریزی روح و جسم توامان است. پس بهتر نیست با این نفرینشدگان مهربانتر باشیم؟!
انتخابهای راضیه مهدیزاده در پویش «صد سال ده داستان»
جوراب پشمی بلند را روی دو شلوار گرم میپوشم. دکمههای پالتو را روی لباس کامواییِ یقههفت میبندم و کاپشن بزرگ را روی همهی لباسهایم میپوشم. آب داغ را در لیوان میریزم و به سمت در خانه میروم. در آستانهی در، چشمم به بچه میافتد. توی پتو مچاله شده و خواب پادشاهان بیسرزمین را میبیند. وقتی به دنیا آمد، این کار به من پیشنهاد شد و حالا که یک ساله است دو روز در هفته، سوار قطار میشوم و همیشه وقتی میخواهم از خانه خارج شوم با این صحنه مواجه میشوم؛ بچهی کوچکی که خواب است و مادری که دارد با کوهی از لباسهای گرم، او را برای دو روز ترک میکند.
و سوالهای تکراری که برای نویسنده شدن و نویسنده بودن، ازلی و ابدی هستند؛ سوالهایی مثل اینکه ارزشش را دارد؟ حالا یک داستان دیگر هم به این جهان اضافه شود، مگر چند نفر میخوانند؟ علم به کلمهها و قصهها تا کجا میتواند ما را نجات دهد؟ اصلا مگر میشود من با یک زبان مهاجر در زبانی دیگر نویسنده شوم؟ چرا در این قارهی دور باید قصههای من را –نویسندهای از یک کشور دیگر را- بخوانند؟ این همه وقت و زمان و هزینه و رفتوآمد عاقبتش چیست؟
دقیقا موقع خارج شدن از خانه است که این سوالها در ذهنم میچرخند و همان لحظه تصویر خودم را میبینم؛ مادری با کیف کولی به دوش و لیوان چای به دست، صبح زود، قبل از بیدار شدن بچه در حال ترک خانه است. فقط یک تصویر مشابه دیگر به یادم میآید. تصویری که هرگز با چشمهای قهوهایم آن ها را ندیدهام، اما با چشمهای خیالم آن را به وضوح لمس کردهام.
در این تصویر، آگوتا را میبینم. دوستی که در این سالهای دور از خانه با او آشنا شدهام. آگوتا را میبینم با نوزادی در بغلش که برعکس من به جای دو روز در هفته، هر روز صبح زود باید از خواب بیدار شود. نان و پنیری خورده نخورده به سمت کارخانه راه بیفتد. در فضای کارخانه و کاری که باید هر روز با دستهایش انجام بدهد با دقت به زبان فرانسه گوش میکند. شانزده سال با دستهایش نخها را قرقره میکند، دکمهها را داخل پلاستیک قرار میدهد و با گوشهایش، فعل و فاعل و کلمههای فرانسوی را ذخیره میکند.
آگوتا بعد از سالها ناتوانی در خواندن و نوشتن، شروع میکند به قصه نوشتن؛ قصههایی به زبان فرانسوی. در پنجاه سالگیاش، داستانها و کتابهایش شکوفه میدهند. مردم سوئیس و فرانسه از نویسندهی مجارستانی میخوانند که به دلیل جنگ، به سوئیس مهاجرت کرده است و مجبور است کتابهایش را به این زبان بنویسد. کمکم کشوری در اروپا باقی نمیماند که کتابهای سهگانهی دفتر بزرگ و مدرک و دروغ را نخوانده باشد. داستانهایش به بیش از سی زبان زندهی دنیا ترجمه میشوند زیرا قصهها بزرگتر از زبانها هستند. زبانها بالهایی هستند که داستانها با کمک آنها میتوانند در آسمان سرزمینهای گوناگون پرواز کنند.
وقتی با آگوتا کریستف دوست شدم به او گفتم من هم میخواهم داستانهایم را به زبان انگلیسی ترجمه کنم و اینطور شد که برای دورههای نوشتن دو روز در هفته باید به شهری بالای نیویورک سفر کنم. آگوتا، روزهای اول دوستیمان خیلی معذب بود که برایم از خاطرات کارخانه و سالهای اول پناهندگیاش بگوید. اما وضعیت یکسانمان را در فهمیده نشدن که دید، سفرهی دلش را باز کرد. گفت: «منی که از چهار سالگی سواد خواندن و نوشتن به زبان مجاری داشتم به سوئیس آمدم و تا سالها بیسواد بودم.» برایم از مقالهی بیسوادی گفت که کتابی کوچک است و از تجربیات نوشتن به زبان دیگر در آن کتاب نوشته است. گفت که چقدر مردد بوده و خجالت میکشیده برای چاپ شدن این کتاب اما در نهایت با خودش به این نتیجه رسیده است که نوشتن، یعنی خود را در معرض شرم قرار دادن.
برایم از رنج طولانی زبان گفت، از اینکه مجبور بود داستانهایش را به زبان فرانسه بنویسد چون در مجارستان، در کشورش، جنگ بود؛ زبانش زخمی بود و از کلمههایش خون میچکید. نهتنها خود آگوتا بلکه تمام شخصیتهای داستانهایش هم باید بنویسند و بخوانند.
از روزهای اول کوچش اینطور برایم گفت: «بیستویک سالم بود. یکی از شبهای ماه نوامبر بود که کشورم را ترک کردم؛ همراه با بچهای چهارماهه در بغلم و شوهر سابقم که استاد تاریخ بود در دانشگاه. یک گروه بودیم که بعد از ساعتها پیادهروی به روستایی رسیدیم که پر از پناهنده و بچه بود. چند روز آنجا ماندیم. بعد، شهردار برایمان بلیط اتوبوس به مقصد وین خرید. اما یک رازیست که تا به حال به کسی نگفتهام: من نه به آمریکا و نه به وین و نه به سوئیس پناهنده نشدم، به داستانهایم پناهنده شدم که همهشان در ناکجا رخ می دهند؛ داستانهایی که بیزمان و بیمکانند.»
«راضیهی عزیز، جانم برایت بگوید که در ابتدا برای من فقط یک زبان وجود داشت. همهی اشیا، رنگ ها و رویاها به این یک زبان بودند. نمیتوانستم تصور کنم زبان دیگری وجود دارد و موجودی بشری می تواند کلمه ای به زبان بیاورد که من آن را نفهمم. اما این زبان وجود داشت و زبان مادریام را هر لحظه داشت میکشت. اما چارهای نبود باید این کلمات را فراموش میکردم. چون دیگر کسی به ما، هیچ یک از این کلمات را نمیگفت و بار سنگین خاطرهی این کلمات را نمی توانستم تحمل کنم.»
این دوستانم رنج نامحسوس زبان را برایم لطیف میکنند. حرف زدن با آنهاست که این رنج حک شده در عمیقترین نهانخانهی روح و ذهنم را اندکی مرهم میگذارد. با آخرین نگاه به بچه در خانه را میبندم و به سمت آسانسور راه میافتم. در آسانسور، آخرین دیدارم با آگوتا را مرور میکنم. وقتی روی مبل سبز خانهاش، گوشهی پنجره نشسته بود. کتابی در دست لرزانش بود و آهسته حرف میزد. آخرین جملهاش را شمرده شمرده گفت و کتابش را بست: «غمگینم و این به خاطر امنیت زیاد فعلیام است. خیلی وقت است که منتظر چیزی نمیمانم، جز یکشنبهها که کمی بیشتر بخوابم و کشورم را بیشتر در خواب ببینم.»
مهاجرت، آن هم از قارهای به قارهی دیگر، تجربهی عجیبوغریبی است. بیشتر مهاجرها دلشان میخواد پیوندشان با زندگی سابقشان در وطن قطع نشود و هر کدام به شکلی برای حفظ این پیوند میکوشند؛ با انبوه زعفران و شوید و پسته در چمدانهایشان، با اصرار بر رفتوآمد با مهاجرهای هموطن، با پایبندی سفتوسخت به آداب و رسوم آبا و اجدادی، و با شیوههای متعدد دیگر. در این مطلب بیکاغذ اطراف، یک مهاجر عشقِ کتاب از چنین تلاشی میگوید؛ از جستوجوی وطن در کلمههای فارسی کتابها.
فرودگاه جیافکی سفید است، مثل کاغذهای سفید حاصلخیز به مثابهی زمینی آماده و شخمخورده برای پاشیدن بذر کلمهها. اما من در این لحظه نه به کاغذها فکر میکنم و نه به جنبهی سرپناه بودنشان و نه به وجههی بستری برای لختی آرمیدن. تنها چیزی که بعد از بیست و سه ساعت پرواز میتوانم روی آن تمرکز کنم نقش برجستههای سفید فرودگاه و سؤالهایی است که بارها با خودم جواب درست و دقیقشان را به زبان انگلیسی تکرار کردهام.
شنیدهام که تازگیها افسران نگهبان آمریکایی، اسم برنج و تخمهی آفتابگردان و لیمو عمانی را به فارسی یاد گرفتهاند و در بدو ورود، از ایرانیها با لهجهی انگلیسی میپرسند که آیا با خودشان توخما یا لومون آمانی دارند یا خیر؟ زیرا معتقدند وارد کردن این قبیل خوراکیها چرخهی کشاورزی و محصولات سبز را به هم خواهد زد
به هرحال مطمئنم با توجه به برنج باسماتی هندی که همه جای آمریکا پیدا میشود و گرد لیمو که در همهی فروشگاههای شهروند تهران یافت میشود و تخمهی پوستکنده که در همهی دنیا وجود دارد، در هیچ کدام از چمدانها و کیفهای من چنین چیزهایی پیدا نخواهند کرد.
از سؤالهای بیهوده دست بر میدارم و به سفیدی دیوار و طرح و نقشهای ساده خیره میشوم. خبری از تاریخ و ریشههای هویتی و بالیدن به فرد و واقعه و ساختمانی خاص نیست. انتظار داشتم شبیه تختجشمیدها و طاقبستانها و بیستونهایشان را در ابتدای ورود ببینم اما فقط طرحهایی سفید و برجسته از زندگی خانوادگی و پیکنیک و توپبازی بچهها و غذا خوردن دور هم روی دیوارهاست. همینطور که به سفیدی و سادگیِ دیوار خیره شدهام و سعی میکنم جزئیات را با مقایسهی ضمنی هنر شرق و غرب توی ذهنم بسپارم، افسر نگهبان با انگشت به من اشاره میکند.
با اینکه جواب سؤالهای تخمه و برنج را بهخوبی میدانم، خودم را به نشیندن و نفهمیدن میزنم. حتی حاضرم مثل آدمهایی که انگار نه انگار سالها خواندن زبان انگلیسی در مدرسه و سیستم آموزش دانشگاهیشان اجباری بوده، خودم را به بلاهت بزنم و با تکان دادن سر و گفتن «نو اینگیلیش» خودم را خلاص کنم.
نگاهم را از دیدرس افسر نگهبان دور میکنم و به خودم دلداری میدهم که در این صف بلند امکان ندارد منظورش من باشم، شاید به نفر جلویی یا پشتیام اشاره کرده و من اشتباهاً به خودم گرفتهام. اما افسر نگهبان که یک کلت به کمرش بسته و یک ستاره به بازویش و سر تا پا لباس سرمهای تیرهای پوشیده دوباره به من اشاره میکند. این بار چارهای نیست. از صف خارج می شوم و افسر با ملایمت میگوید «یکی از چمدونا باید بازرسی بشه. همراه من بیایید.»
همینطور که همراه افسر به سمت اتاقک کوچک میروم از چمدان پر از لواشک و گویهای قهوهای هراس دارم. آنها شبیهترین هستند به انواع مواد مخدر. با خودم اسامی انگلیسی فراوردههای شیر و ماست، مصرف خوراکی و غذا درست کردن را مرور میکنم که اگر سؤالی پرسیدند با اعتماد به نفس جواب بدهم.
به اتاق سفید و کوچکی میرسیم که یک افسر نگهبان زن با موهای فر کوتاه و نارنجی منتظرمان است. چمدانم را جلوی خودش روی میز چوبی بزرگی گذاشته است. با دیدن چمدان کوچک، کمی نگران می شوم چون آن چمدان بدون لواشک و بدون قرهقوروت و به زعم من بدون تمام چیزهای مشکوک دنیاست.
افسر زن به محض دیدنم با لهجهای سخت و سریع میگوید «دستگاه ایکسری چمدونت رو یه حجم سنگین سیاه نشون داده. خودت بازش کن لطفاً».آنقدر خواب و خسته و بیزمان و بیمکان هستم که در لحظه نمیتوانم همهی کلمههایش را هضم کنم. فقط بخش آخر جملهاش که به «اوپن ایت» ختم شده را درست میفهمم.
شروع میکنم به باز کردن زیپ چمدان. تا وسط راه، راحت میآید. اما بعد همانجا گیر میکند. هیچ کدام از دو افسر، کمکی نمیکنند. دوباره تلاش میکنم و فکر میکنم کار کدام یک از بچههای رمان ناتمامیست که از قصه خسته شدهاند و آمدهاند بیرون تا هوایی تازه کنند اما سرنوشتشان انگار همیشه گیر کردن است. یا شاید یکی از ندیمههای سرخپوش سرگذشت ندیمه است که میگوید «ما فقط انبوهی از لباسهای قرمزیم. درد داریم. هر یک در دامن خود یک شبح داریم. شبح یک نوزاد.»
شاید هم استر باشد که از وسط خانهاش در سوئد و خواندن ابر شلوارپوش مایاکوفسکی خسته شده است و از تصرف عدوانی بیرون زده، اما نه کار او نیست. استر از همان اول به خودش و تمام اهالی دنیا قول داده که خودش را در موقعیتی جز خواندن و نوشتن قرار ندهد زیرا از روزی که فهمیده زبان و اندیشه قرار است مشغله و کار او باشند، زندگی پرهزینه را کنار گذاشته است. غذای ارزان میخورد و… نه، مطمئنا آدم فلسفهخواندهی مچاله شده در عشقی مجهول، حوصلهی ماجراجویی و گیر کردن لای زیپ در برابر افسران آمریکایی را ندارد.
باز هم تلاش میکنم و با نیروی بیشتری زیپ را میکشم. باز نمیشود و فکر میکنم نکند یکی آمده بیرون سیگار بکشد و هفده سال طول کشیده و از قضا و شانس بد من، آن یکی باید نویسندهای روس باشد که دوستی دوری هم با ادوارد اسنودن دارد و حالا این وسط در میانهی دو قدرت بزرگ، ما باید جوابگو باشیم.
به همه میتوانم مشکوک شوم جز غاده السمان که آنقدر در کنار دانوب خاکستریاش با غربت و اندوه دست و پنجه نرم میکند و حوصلهی خاک غریب تازهای را ندارد. مطمئناً او در جزیرهی نیلوفران، جزیرهای برای سکون و فراموشی، دارد به دوردست و به سوریهای که در خاطرش زنده است فکر میکند و حوصلهی این بازیهای کودکانهی چمدان و تجربهی زندگی کردن در یک مکان جدید را ندارد.
بالاخره متوجه می شوم کار ایگنیسش باید باشد؛گامبوی خیکی، چرخ هاتداگفروشیاش را ول کرده و از اتحادیهی ابلهان و لوییزیانا بیرون زده و خودش را با آن دوست خلوچلتر از خودش تا نیویورک رسانده تا با هم در تظاهرات کارگری شرکت کنند و جهان را از منظر بوئتیوس و تسلای فلسفهاش ببینند. بعد از تلاش بسیار، ایگنیسش چاق، کمی خودش را خم میکند و روی کتاب آذر، ماه آخر پاییزِ ابراهیم گلستان، ولو میشود.
زیپ چمدان بیستوسهکیلوییِ پر از کتاب را باز میکنم. سروصداها اوج میگیرد، صدای سوم، صدای زن در ریگ روان، صدای گاوخونی، صدای دکتر نون که زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد، صدای خوبی خدا، صدای خانهی کوچک ما و در نهایت صدای ملت عشق.
هر دو افسر با تعجب به کتابهای روی هم، کنار هم و توی هم چیدهشده نگاهی میاندازند. یکیشان میگوید «لطفاً چند تا از کتابا رو بردار و ورق بزن.» کتاب دیوان سومنات را برمی دارم و به نگاه خیرهی دو افسر آمریکایی دقت میکنم. چند صفحهای را ورق می زنم. «من از روزنهی کلمات، آنها را میدیدم و هنوز هم میبینم که افق را نگاه میکنند.»
چند کتاب دیگر را برمیدارم. به صفحههای سیاهسفیدشان دست میکشم و به کتاب سرخ سفید میرسم. کمی نگران میشوم که کیوکوشینکای سیوسهساله از کتاب بیرون نیاید و برای افسران آمریکایی شاخوشانه نکشد و از شاهین لهراسبی بازیکن تیم تاج که سالها پیش به آمریکا آمده و دیگر کسی از او هیچ خبری ندارد، سؤالی نپرسد.
بعد هم کتاب شب هولرا که از یک دستفروش کنار خیابان دانشگاه خریدم ورق میزنم. این بار از خودم میترسم نکند از دهانم بپرد که شما از نویسندهی این کتاب خبر دارید؟ میگویند سالها پیش از ایران به کشور شما آمده است. نمیگویم و نمیپرسم و به ورق زدنم ادامه میدهم. اینها چه میدانند که اینجا قارهی گمشدگان است؟
دو افسر میگویند «میتونید کتابا رو جمع کنید اما برای چی این همه کتاب با خودتون آوردید؟»
سؤال سختی است و تلخیاش اینجاست که من نمیتوانم شعر شفیعی کدکنی را برایشان ترجمه کنم که «ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاک یک روز میتوانست همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست در روشنای باران در آفتاب پاک». سختترش این است که چطور میتوانم دقیقاً برایشان توضیح بدهم که وطن برای من، کلمههای فارسی هستند. زبان و کلمهها به مثابهی خاک و ریشه و ساقه و آوند و هوا. و من ترجیح میدهم گوشههایی ریز از وطنم را تا جایی که میتوانم همراه خودم حمل کنم حتی به اندازهی بیست و سه کیلو. وطنِ آنها که میخوانند و در خواندن است که حیاتشان را ادامه میدهند و آجر به آجر، خانه و خشت به خشت، آشیانهشان را با کلمه میسازند، چیزی نیست جز کتاب، جز قصه، جز داستان. و خوشبختانه این وطن با همهی مشقتهایش قابل حمل است. بیمرز است. کشورهای مستقل خودش را دارد. از خاک و خون و رگ و ریشه به دور است و تبارش میرسد به خیال آدمها که تنها بهشتِ در دسترس آدمیست. در این جهان، هر کس شیراز خودش را میسازد خواه با شرق بنفشه، خواه با سووشون. در این جهان، اصفهان میتواند از بازار خوبان شروع شود و برسد به کوه صفه و فرهاد تراشگر معصوم پنجم. در این دنیا، تهران مرزهای منعطفی دارد که میتواند از خیابان سی و سوم یوسفآباد شروع شود و به ناتمامی برسد. این قاره جاییست که هر کس به اندازهی کوتاهی عمر و غور کردن در کلمهها و قصهها میتواند سهمی از ژاپن و فرانسه و ایتالیای شخصی خودش داشته باشد.
میدانم که توضیح مبسوط این احوالات، فرای حالت پرواززدگی من و خارج از حوصلهی افسران آمریکایی است. لحظهای یاد سریالهای کمدی آمریکایی میافتم که شاید به روش دیگری بتوانم حضور این همه کتاب را توجیه کنم. مثلاً بگویم «اوه ایتس عه لانگ استوری» و بعد شروع کنم به تعریف از اولین نقاشی زندگیام که کتابی بود باز و سفید به همراه پارچهای نازک و بلند در وسط آن که امروزه به آن بوکمارک میگویند.
من در آن سن بعد از کشیدن شاهکارم به پدر و مادرم اطلاع داده بودم که این کتاب باباست. چون بابا موجودی است با یک کتابخانهی فلزی بیقواره و بزرگ که دقیقاً به مثابهی بنفشهها از این خانهی اجارهای به آن خانهی اجارهای و از این شهر به آن شهر، حملش میکند و اصولاً در همهی خانهها یکی از دیوارها، یکی از فضاهای خالی، زیر یکی از صندلیها و انتهای بالکن را اشغال میکند. این کتابخانهی فلزی، منفورترین موجود نیمهجاندار خانهی ماست. هیچ کدام دل خوشی از او نداریم. چون بارها خودش را انداخته وسط اتاق یا کتابهایش گموگور شده یا سر جابهجاییاش بین ما و بابا دعوایی حسابی راه انداخته است. این حسها تا سالهای نوجوانی ادامه داشت و وجود کتابخانهی کهنه و زنگزده مایهی عذابی دائمی بود.
کمکم در آن سالهای نوجوانی، کتاب و کتابخانه از حالت فیزیکی و چهرهی بیرنگ و رویش تبدیل شدند به داستانهای خیلی کوتاه و گاه جذابی مثل داستان راستان و قصههای دلنشین و حکمتها و اندرزها.
نوجوانی تبدیل به جوانی شد. سالهایی که دیگر فلزهای بیرنگ و پیر بیش از اندازهی کتابخانه به چشم نمیآمد و کتابها برقع انداخته بودند و جامعهشناسی آنتونی گیدنز و نهایه الحکمه شده بودند مونس و دوست و رفیق شب و روز. هر دویشان را مثل سرزمینهایی ناشناخته در عصرهای بلند تابستان با صدای بلند میخواندم. بلندبلند میخواندم تا کلمهها و مفاهیم و عمق اتفاقات سطر به سطر کتاب بچسبند به دیوارهی ذهن و در و دیوار اتاقی که با قفل کردن درش به وقت خواندن از هر گونه رخنه و نفوذ کلمهها به بیرون اتاق، جلوگیری میکردم. میخواندم و مکث میکردم و خط میکشیدم و یادداشت برمیداشتم و دوباره مکث میکردم که مطمئن باشم از ریشه کردنشان.
یک بار مادر، من را در آن وضعیت بلندخوانی دید و احتمالاً بسیار برای آن نه ماه و آن ادامهی بعد از آن تأسف خورد اما سعی کرد این تصویر را نادیده بگیرد که خودکرده را تدبیر نیست و فقط پرسید «چرا این همه بلند، کتاب میخوانی؟» راستش آن موقع، جواب قاطعی نداشتم و صرفاً به شیوهای شهودی فهمیده بودم که هراسم از دست دادن کلمههای ارزشمندیست که اگر حتی بخش کوچکی از آنها از ذهنم ناپدید شوند، گناهی است غیرقابل بخشش.
اما کمکم با گذشت زمان، کتابها و کلمهها آنقدر درونی شدند که دیگر نیازی به آن صدای بسیار بلند نبود. تنم شده بود همان اتاقِ دربسته که صدای درونی کتابها را میتوانست بهخوبی بشنود و از فرارشان از گوشه و کنار ذهن، بهدرستی ممانعت کند. مهمتر از نگهبانی ذهن و تن به شیوهای توأمان، کمکم هردویشان آموخته بودند که چگونه دست کلمهها و جملهها و مفاهیم و قصهها را بگیرند و ببرند به زیرزمین ذهن؛ جایی که چراغی روشن است و صندلی بنفش و پرزداری وجود دارد.
بهتدریج روی آن صندلی بنفش، آدمها و مکانها و اتفاقات و رابطهها جان گرفتند و گاهی پیش میآمد که دلتنگ یکی از شخصیتهایی میشدی که با همهی نبودنش، هستندگی خاص خودش را در گوشهی ذهنت از سالها پیش ثبت کرده بود. فقط آدمها نبودند. مکانهای مردهای هم بودند که داشتند در ذهن ما نفس میکشیدند. رودخانههایی که روزگاری پرآب بودند و حالا بی آب و خشکاند. آنها هنوز در اذهان ما جاری هستند. میخروشند. کشتی دارند. قایق دارند. مثلاً همهی ما قایقموتوریای را که کنار زایندهرود، بعد از پل خواجو در آب تکان میخورد خوب به یاد داریم. بله، ما گاوخونی خودمان را داریم. زایندهرود و پل خواجوی شخصیمان را.
وقتی میگویم «ما» حس خوشایندی دارم. تعلق به جامعه که در سرزمین کلمات زیست میکنند و تحقق روح جمعی هگل هستند به شیوهی خود با یاری و مددجویی از نوشتههای جوهری و درختهای قصهشده. «ما» بارها زندگی میکنیم اگرچه فرصت زیستن، فقط یک بار است و نه بیشتر؛ اما ما با دختری در جنگ، با بازماندهی روز، با مترجم دردها، با رؤیای آمریکایی، با خاک غریب، با همهی اینها در سرزمینهای نو و تازهای در مه حرکت کردهایم، زیستهایم و در پی نور و روشنایی، دوان شدهایم.
کتابها را مرتب روی هم چیدهام. زیپ چمدانم را بستهام. به افسر نگاه میکنم. میدانم که نمیتوانم این همه قصه و خاطره را برایش شرح دهم. دلم میخواست میتوانستم همین یک جمله را به عین ترجمه میکردم و میگفتم «خوب، من با کتابها انس دارم و در آن بیتوته میکنم.» این جمله را نمیگویم و به جایش یک جملهی ساده و بیآلایش از زبانم جاری می شود: «چون کتابا خیلی خوبن. بهترین دوستای من هستن.»
افسر، بیحوصله و خسته لبخندی می زند و امید دارد جملهام همینجا تمام شده باشد. جملهام تمام شده، مثل کتابخانهی فلزی بابا که خیلی وقت است تمام شده و جایش را به طاقچههای خانهای چوبی و روستایی در شمال ایران داده است. مثل نقاشی دوسالگی و طرح سفید کتاب و بوکمارکش که در جابهجاییها و کوچهای کوچک و بزرگ، تمام شده است. مثل جملهی ساده و بیرنگوبوی من که تمام شده و من را به سمت شهری روانه کرده که بارها توی ذهنم آن را زندگی کردهام، حتی بدون دیدن و لمس کردن و زیستن در آن.
نویسنده: راضیه مهدیزاده
این مطلب پیش از این در وبسایت نشر اطراف منتشر شده و برای انتشار در بیکاغذ اطراف بازتنظیم شده است.
تنوع شخصیت و سرنوشت تاملبرانگیز دو ویژگی مهم داستانهای کوتاه راضیه مهدیزاده در مجموعه داستان «بعد از هفت قدم بلند» محسوب میشوند.
سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین: این مجموعه از ۱۰ داستان کوتاه با عناوین «هجدهم مهرماه (رتبه اول جشنواره محیط زیستی- ادبی مادرم زمین- اصفهان در سال ۱۳۹۷)»، «سفید»، «زندگی جای دیگری است (رتبه دوم جایزه ادبی صادق هدایت در سال ۱۳۹۸)»، «اتاقی در زوریخ»، «کورتانا میچرخد»، «سومین قطره خون بعد از هفت قدم بلند (برگزیده مرحله نهایی جایزه ادبی صادق هدایت در سال ۱۳۹۷) اقتباسی از داستان «سه قطره خون» صادق هدایت»، «رویای ایتالیا»، «حاجی واسموس (برگزیده جشنواره داستان جنوب در سال ۱۳۹۶)»، «ساز شکسته، قلب شکسته خریداریم» و «چسب زخم» تشکیل شده است.
تنوع شخصیت و سرنوشت تاملبرانگیز دو ویژگی مهم داستانهای کوتاه کتاب «بعد از هفت قدم بلند» محسوب میشوند که تا پایان خواننده را با خود همراه میکنند.
در این مجموعه داستان با محتوایی همچون دختر دوچرخهسوار ایرانی که بالای کوه فوجی پیدایش میکنند، دختری که در منهتن زندگی میکند، روزها را میشمارد تا به ایران مهاجرت کند و مربی باله شود، با پسری اهل بوشهر که سفری را آغاز میکند و به قبری در آلمان میرسد، با استاد دانشگاهی در سیاتل که با الکسا و کورتانا و گوگل و سیری معاشرت و زندگی میکند آشنا میشویم و در داستان آخر همه شخصیتهایی که با آنها آشنا شدیم در مقابل نویسنده کتاب قرار میگیرند.
در بخشی از داستان «زندگی جای دیگری است» میخوانیم: «اوایل برایم غریب بود پیدا کردنش. قیافه بیست سال آینده خودم را در عکسها میبینم و درست نمیدانم در برابر خندهها و لبخندهایش چه واکنشی باید نشان بدهم. آن آدمی که در عکسها میبینم با آدم خوابهایم خیلی تفاوت دارد. آدم در خواب مادرم است، اما همسن و سال خودم. آدم در خواب جوان است و هراسان. آدم در خواب وقتی تبر را برمیدارد تا گردن مرغ را بزند دستهایش میلرزد. آدم عکسهای اینستاگرام چروکهای ریزی کنار لبهایش دارد که وقتی روی عکسها زوم میکنم پیدایشان میشود. همینطور گودی سبز زیر چشمهایش در عکسهایش پیداست، اما این لبخند، که در اکثر عکسها همراه اوست، هیچ ربطی به چشمهای ترسیده آدم خواب تکراری من ندارد».
راضیه مهدیزاده دارای مدرک کارشناسی فلسفه از دانشگاه تهران و کارشناسیارشد مطالعات سینمایی از دانشگاه هنر تهران است. او ساکن شهر نیویورک است و دورههای نوشتن خلاقانه و آموزشهای هنری را پشت سر گذاشته است. مهدیزاده پیش از این کتاب، مجموعهداستان «موخوره» و رمان «یک کیلو ماه» را در کارنامه دارد. مجموعه داستان قبلی او یعنی «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک» منتخب جایزه ادبی جلال آلاحمد شده است.
کتاب «بعد از هفت قدم بلند» نوشته راضیه مهدیزاده در شمارگان ۶۶۰ نسخه و با قیمت ۱۷ هزار تومان توسط انتشارات هیلا-ققنوس منتشر شده است
بعد از هفت قدم بلند شامل ده داستان کوتاه تأثیرگذار است که تا پایان خواننده را با خود همراه میکند. تنوع شخصیتها و سرنوشت جالب و تأملبرانگیز آنها از ویژگیهای این مجموعهداستان است. در این مجموعهداستان مادری داریم که تبدیل به زایندهرود میشود، دختر ایرانی دوچرخهسواری که بالای کوه فوجی پیدایش میکنند، دختری که در منهتن زندگی میکند، روزها را میشمارد تا به ایران مهاجرت کند و مربی باله شود، پسری اهل بوشهر که سفری را آغاز میکند و به قبری در آلمان میرسد، استاد دانشگاهی در سیاتل که با الکسا و کورتانا و گوگل و سیری معاشرت و زندگی میکند. و در داستانِ آخر همۀ این شخصیتها در مقابل نویسندۀ کتاب قرار میگیرند.
📚 به تازگی مجموعه داستان «بعد از هفت قدم بلند» نوشته #راضیه_مهدیزاده توسط انتشارات #هیلا (گروه انتشاراتی ققنوس) به چاپ رسیده است.
✅ راضیه مهدی زاده ، متولد سال ۱۳۶۷ و ساکن #تهران است . وی برای نگارش داستان «کلینیک» مقام دوم ، پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ #نیشابور معرفی شد .
🔹 نویسنده پاسخ می دهد : مجموعه داستان «بعد از هفت قدم بلند» ، ده داستان دارد که در سالهای مختلف نوشته شده است. داستانها برگزیده و منتخب جشنوارههای داستان در شهرهای مختلف ایران شدهاند. به همین دلیل برای من نوعی سفر درونی به اقصی نقاط ایران و جهان بود؛ سفرهایی به اصفهان و بوشهر و شهرهای بزرگ آمریکا مثل نیویورک و سیاتل و شهرهای حاشیهای سوئیس و آلمان. #ادامه 👇
http://www.ibna.ir/fa/longint/303311
@Simurgh_Dastan
خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) (http://www.ibna.ir/fa/longint/303311) داستان کوتاه، ضرباهنگی هماهنگ با زمانه دارد | ایبنا داستان کوتاه، ضرباهنگی هماهنگ دارد با زمانهای که در آن زندگی میکنیم، داستان کوتاه، به عمق رفتن را به عهده خواننده میگذارد و این تعاملیست پویا میان داستان و خواننده.
دامنهي کوه، سفید و سفیدتر می شود. برف است که دارد از پایین به بالا می بارد و روی هم جمع می شود. برف، از آسمان به زمین باریدن را فراموش کرده است. رویا خیالش جمع است که تا بالا آمدن برف از دامنه و رسیدنش به قلهی کوه هنوز زمان دارد که تمام کوه فوجی را به تماشا بنشیند. نگاه می کند و سفیدی بیشتر میشود. نگاه میکند و سفیدی همهی درختهای توت را میپوشاند. نگاه میکند و سفیدی به قلهی کوه میرسد. نگاه می کند. همه جا سفید شده است. سفیدی محض. قله، درختها، دریا، پرندهها، درخت لوتوس و میوههایش همه و همه سفید شدهاند. صبح شده است...
شخصیت ها و فضاها در هر یک از داستان ها مستقل است و در شهرها و کشورهای مختلفی رخ می دهد. در یکی از داستان ها، مادری در شهر اصفهان تبدیل به زاینده رود می شود. در داستان دیگر، دختری دوچرخه سوار از ایران را، بالای کوه فوجی ژاپن پیدا می کنند. داستان دیگر، قصه ی دختری ست که در منهتن نیویورک زندگی می کند، روزها را می شمارد تا به ایران مهاجرت کند و مربی باله شود. در یکی از داستان ها پسری از بوشهر، سفری را آغاز می کند و به قبری در آلمان می رسد. در داستان دیگر، استاد دانشگاهی در شهر سیاتل آمریکا با الکسا و کورتانا و سیری معاشرت می کند. و در نهایت، در داستان آخر، همه ی این شخصیت ها در مقابل نویسنده ی کتاب (راضیه مهدی زاده) قرار می گیرند.
داستان کوتاه، ضرباهنگی هماهنگ با زمانه ای که در آن زندگی می کنیم دارد. موقعیتی، اتفاقی، ایده ای، شخصیتی که با آن در برهه ای از زندگی و زیستش همراه می شویم اما سرعت جهان اطراف، فراغتی برای غرق شدن در هزارتوی پیرنرگ داستان و موقعیت و شخصیت را فراهم نمی کند. داستان کوتاه، به عمق رفتن را به عهده ی خواننده می گذارد و این تعاملی ست پویا میان داستان و خواننده.
کتاب بعد از هفت قدم بلند، ده داستان دارد که در سال های مختلف نوشته شده است. داستان ها برگزیده و منتخب جشنواره های داستان در شهرهای مختلف ایران شده اند. به همین دلیل برای من نوعی سفر درونی به اقصی نقاط ایران و جهان بود؛ سفرهایی به اصفهان و بوشهر و شهرهای بزرگ آمریکا مثل نیویورک و سیاتل و شهرهای حاشیه ای سوئیس و آلمان.
در بسیاری از داستان ها شخصیت هایی را داریم که رفته اند اما هنوز در جغرافیای هویتی و فرهنگی وطن زیست می کنند و شخصیت هایی که مانده اند اما مدت هاست که رفته اند و هیچ ارتباط مستقیم روانی و ذهنی با جغرافیای کشوری که در آن زندگی می کنند ندارند. این سوال، من را یاد قسمتی از نامه ی ابراهیم گلستان به سیمین دانشور می اندازد که در کتاب " نامه به سیمین" چاپ شده است. گلستان می نویسد: مهاجرتش از خیلی پیشترها زمانی که در محله ی دروس تهران زندگی می کرد آغاز شده بود. "زیرا ماندن و رفتن در معنایی عمیق تر رخ می دهد؛ در ذهن. وطن، ساحتی ست در ذهن و روان آدم و مرزهای این وطن را خیلی چیزها گشادتر و تنگ تر می کنند؛ چیزهایی مثل فضای خانواده، علاقه ها و دوستان و..."
زبان مادری با زیست مستقیم و اتصالی که از طریقی تن و گوشت و پوست و استخوان برقرا می شود و همچنین پستوهای حافظه ارتباط مستقیم دارد. در این داستان ها، زبان مادری، چنپره زدن در انتهای وجود خود است. نویسنده ی سوریه ای به اسم غاده السمان که به شش زبان زنده ی دنیا می خواند و می نویسد و از کودکی در کشورهای مختلف زندگی کرده است درباره ی زبان مادری چنین تجربه ای را بیان می کند: "وقتی پدرم سفیر بود شش زبان به من آموخت. نمی دانست که این زبان دانی چقدر بر رنجم خواهد افزود. به ناگاه دریافتم که می توانم به زبان شش ملت سخن بگویم اما از ارتباط کامل با یک نفر ناتوانم. از زمانیکه دمشق و زبان مادری ام را ترک کرده ام با همه ی دنیا آشنا شده ام ولی با آرامش و یقین نه.»
دخترهای داستان ها، آری گویان به مسیر زندگی هستند. در مسیر، جاری می شوند و در برابر اتفاقات پیشِ رو، گشودگی ذهنی و روانی دارند. از این جهت، بین این شخصیت ها و منفعل بودنِ وضعیتی که در آن قرار گرفته اند، فاصله ایجاد می شود. این فاصله ی طبقاتی بیشتر از اینکه معنای اقتصادی داشته باشد در جهت هویت هایی ست که خودشان را از تعریفِ همیشگی و قالبی جامعه جدا می کنند و بدین ترتیب میان آن ها و جامعه ی راکد اطرافشان، فاصله ایجاد می شود.
راضیه مهدی زاده با مجموعه داستان قبلی اش که در نشر ققنوس به چاپ رسید( سال 1397) منتخب جایزه ی ادبی جلال آل احمد شد.
مجموعه داستان" بعد از هفت قدم بلند" شامل ده داستان کوتاه که منتخب و برگزیده ی جشنواره های صادق هدایت، جشنواره ی اصفهان و جشنواره ی بوشهر و... می باشند. در این داستان ها، مادری در شهر اصفهان تبدیل به زاینده رود می شود. دختری دوچرخه سوار از ایران را، بالای کوه فوجی ژاپن پیدا می کنند. دختر دیگری که در منهتن نیویورک زندگی می کند، روزها را می شمارد تا به ایران مهاجرت کند و مربی باله شود. در یکی از داستان ها پسری از بوشهر، سفری را آغاز می کند و به قبری در آلمان می رسد. در داستان دیگر، استاد دانشگاهی در سیاتل آمریکا با الکسا و کورتانا و گوگل و .سیری معاشرت می کند. در داستان اخر، همه ی این شخصیت ها در مقابل نویسنده ی کتاب (راضیه مهدی زاده) قرار می گیرند. نویسنده ی کتاب، رتبه ی اول جشنواره ی بهاران در سال.1395، رتبه ی دوم جایزه ی جمال زاده 1399، رتبه ی اول جشنواره ی ادبی خلیج فارس 1398، رتبه ی دوم جشنواره ی ادبی پیرسوک 1399و رتبه ی دوم جایزه ی ادبی سیمرغ 1399 را به دست آورده است.
در این مجموعه مقالات (در پنج بخش) قرار است از بدیهیات و کلیشهها حرف بزنیم. دیوید فاستر والاس نویسنده فقید آمریکایی در سال ۲۰۰۵ در مراسم فارغالتحصیلی در کالج کنیون در سخنرانی با عنوان «این است آب» از پدیدهی بدیهی مثل آب حرف میزند. (تا به حال برایتان این سوال پیش آمده که آب چیست؟ آبی که ۷۰ درصد تن آدمی و بیش از ۷۱ درصد کرهی زمین از آن تشکیل شده است. پدیدهای که از فرط حضور، ناپیدا شده است.)
.
در این مقاله به بررسی جایگاه نویسنده از نگاه سایرین می پردازیم. نویسنده موجودی ست سرخوش و دست به چانه و منتظر الهام که دیگران هر وقت به او می رسند می گویند: خوش به حالت که نویسنده ای.
روز عکاس است و عکاسهای واقعی حرص میخورند از اینکه هر کس دوربین عکاسی دارد خودش را عکاس مینامند. روز قلم است و نویسندههای واقعی از دیدن اینکه به چه آدمهایی تبریک گفته میشود در حال جویدن تک تک انگشتهایشان هستند. روز نقاش است و پیکاسوهای درونِ نقاشهای واقعی اصلا نمیتوانند درک کنند چرا به هر کسی که آبرنگ و مدادرنگی دارد باید گفت نقاش؟ واقعی چیست؟ واقعی کیست؟ نویسنده کیست؟ واقعا نویسنده چه کسیست؟ نویسندهی واقعی کیست
– فلانی هم نویسنده است؟ – هرچه اثر زردتر و سخیفتر، کتاب، پرفروشتر و محبوبتر. – بیچاره اون که فقط با اینستاگرام نویسنده شد. – هر روز از خودش عکس میگیره میذاره فیسبوک و اینستاگرام. خوشگل هم نیست. من نمیدونم ملت چرا کتابهاشو می خرن؟ – فلانی سلبریتی اینستاگرامه یا نویسنده؟
این کنایهها و تکهپرانیها، صحبتهاییست که به تازگی در جمعهای نویسندگان و مخاطبان ادبیات میشنویم.(میتواند به هر هنر دیگری که وجه خلاقانهای به همراه بازتاب در رسانه های مجازی و اینترنت داشته باشد نیز تعمیم داده شود.)
آیا نویسنده باید در اینستاگرام عکس خودش را بگذارد؟ آیا نویسنده باید هر روز از زندگی و فضای شخصیاش عکس بگذارد و با خوانندگانش رابطهی رو در رو داشته باشد؟ یا سلینجروار در پستو بنشیند و بنویسد و اجازه بدهد آثارش به جای او حرف بزنند؟ آیا نویسنده سلبریتیست؟ فلانی چقدر از کتابهایش عکس میگذارد؟ فلانی مگر نویسنده نیست پس چه نیازیست به این همه حضور فعال در شبکههای مجازی؟ فلانی نویسنده است یا بازیگر؟
سال ۲۰۱۹ در نیویورکر مقالهای چاپ شده بود با عنوان «منظور از نویسندهی واقعی چه کسیست؟» در این مقاله یکی از مهمترین معیارهای کنونی جامعهی ادبی آمریکا را مورد نقد و بررسی قرار داده است: تحصیلات اکادمیک و داشتن مدرک فوق لیسانس نوشتن خلاقانه (MFA).
سوالی که مطرح میشود این است که داشتن تحصیلات آکادمیک مرتبط برای نویسندگان چقدر مهم و ضروریست؟ آیا خواندن رشتههای ادبیات و علوم انسانی کمک بیشتری به نویسنده و شیوهی اندیشیدن او میکند؟ آیا کارگاههای نویسندگی و مدرک گرفتن از این موسسات و شرکت در سمینارها و… در فرایند نوشتن تاثیر دارد؟
جستار رتبه ی دوم جشنواره ی روایت شهر من در رادیو سی بی آی مونترال کانادا و رتبه ی دوم جشنواره ی ادبی پیرسوک شیراز را به دست آورده است.
**
«آدم اهل کجاست؟ شهری که در آن به دنیا آمده است؟ شهری که در آن بزرگ شده یا شهری که در آن زندگی میکند؟ چطور میشود به آن لحظهای رسید که در ذهنمان «اهل بودن» از شهری به شهری دیگر جابهجا میشود؟»۱
اهل کجایی؟ ور آر یو فرام؟
برای من، مهاجرت به آمریکا با یک سوال همیشگی همراه بوده است. بعد از سلام و احوالپرسی، به سرعت این سوال پرسیده میشود: «اهل کجا هستید؟ ور آر یو فرام؟» این سوال همهچیز را آسان میکند. مثل یک کاتالیزورِ موثر عمل کرده و پرسشگر را به وضعیت آسودهای میرساند. او میتواند ذهنش را نسبت به شما مرتب کند زیرا با خودش به این نتیجه میرسد که شما متعلق به کدام گروه نژادی هستید، به چه چیزی فکر میکنید؟ نمایندهی کدام جریان فکری هستید و… . تقریبا اهمیتی ندارد اینکه تحصیلات شما چیست؟ حقیقتا به چه چیزی فکر میکنید؟ چه تجربههایی در زندگی دارید و دوست دارید در جهان چه کنید؟
همهی اینها هرگز نمیتوانند بر اسلوبهای نژادیتان فائق آیند یا از آنها عبور کند. تقریبا هیچ کدام از اینها اهمیتی ندارند. زیرا شما در شهرتان، در ریشههایتان، در «ور آر یو فرام»تان گیر افتادهاید.
«اهل ایران. تهران»
به عبارتی شهرها خواسته و ناخواسته شما را معنا میبخشند. چون آنها زندهاند. نفس میکشند و گاهی به جای شما حرف میزنند. در جایی خواندم که نویسنده، جنگ را در شهرش چنین توصیف کرده بود: «جنگ که شروع شده بود مردم هنوز فکر میکردند یکجوری پیش از آنکه دندانِ جنگ به تن شهر برسد، جنگ متوقف خواهد شد.»
به «تن شهر» یکبار دیگر نگاه کنید. به فرو رفتن دندان جنگ در تن شهر یکبار دیگر بیاندیشید. شهر، تن دارد. شهر تنش زخمی میشود. تنش میلرزد. تنش مضطرب میشود. تنش اندوهگین میشود. تنش بیجان میشود. تنش جان میگیرد و دوباره بهپا میخیزد.
ما هر روز در تن شهر راه میرویم. «در فضایی که شهرها در اختیارمان میگذارند زندگی میکنیم. فضایی که ما را از خود بیرون میآورد. فضایی که در آن فرسایش زندگیمان، تاریخ و لحظه لحظهی زیستنمان روی میدهد.»۲
شهرها با در اختیار گذاشتن فضایی نامتناهی، هر روز هزاران هزار غریبه را جلوی چشمانمان قرار میدهند، امری عادی و روزمره. رد شدن از کنار هم، اتفاقی که امروز به یاری زندگی شهری برای ما بسیار بیاهمیت و تکراریست تا قرون وسطا اصلا وجود نداشته است. بدینشکل که تا قرون وسطا مواجهه با غریبهها، فقط در ساحت جنگ یا در سفرهای بسیار طولانی رخ میداده است.
من برای یافتن شهرم، شهری که هم مشتاق و هم هراسان از یافتنش بودم باید در دل شهر راه میرفتم. باید به لایههای زیرین شهر دسترسی پیدا میکردم. باید در اعماق تن شهر میپریدم و شیرجه میزدم. مهمترین و سادهترین راه برای رسیدن به همهی اینها راه رفتن در خیابان بود. گذر از کنار غریبهها، قدم زدن در خیابان و گوش دادن به صداهای گوناگون، تماشای رنگها و نورها، شنیدن زبانهای مختلف و دیدن جنگ تنبهتن انسان و ماشین و… همه و همه فقط در خیابان جمع شده بودند.
خیابان در همهی شهرها، محل برخورد ایدهها و تشکیل سنتزهاست. محل بههم رسیدن تزها و آنتیتزها. خیابان بهمثابهی رحمی که نطفهی خام و بیشکل قصهها را در خود میپروراند و منتظر است. در انتظاری همیشگی با آغوشی نهچندان گرم و گیرا.
در خیابان به شهرم فکر میکنم. به شهرهایم. به رد شدن و گذر کردن شهرها از خودم. به اینکه شهرها چگونه وارد ما میشوند و در ما خانه میکنند. به شهرهایی فکر میکنم که در آنها زندگی کردهام و شهر من نیستند و شهرهایی که در آنها زندگی نکردهام و شهر من هستند. اینکه یک شهر چنان در ما آشیانه میکند که گاهی بیهیچ دلیل مشخصی دلمان برایش میتپد و شهری دیگر با همهی اغواگریهایش در وضعیتی باقی میماند که میتوانیم به راحتی رهایش کنیم.
نوستالژیا – یوتوپیا
«نوستالژی به گفتهی هوفر نوعی بیماریست که خودش را با نشانهای خاص بروز میدهد: درد (آلرژیا) برای خانه (نوستوس). نوستالژی هم خوشایند است و هم دردناک. مثل زخم روی زانو که آنقدر میکنیم تا خون میآید. دندان لقی که آنقدر با نوک زبان باهاش بازی میکنیم تا بیفتد.»۳
«ولی نوستالژی همیشه نوستالژی گذشته نیست. بعضی چیزها از قبل نوستالژی ایجاد میکنند. فضاهایی که به محض یافتنشان میدانیم از دست خواهند رفت. جاهایی که میدانیم در آنها خوشحالتر از هر زمانی در آینده خواهیم بود. در این مواقع روح به دور خودش میچرخد، انگار بخواهد تماشای زمان حالِ خودش از آینده را بازنمایی کند. شبیه چشمی که در جایی در آینده به خودش نگاه میکند، حال دوردستش را میبیند و مشتاقش است.»۳
اینچنین نوستالژیای، این نوع از چرخیدن روح به دور خودش در دو شهر ایران برایم اتفاق افتاده است. جاهایی که به محض وارد شدن در آنها مطمئن بودم که تجربهای یگانه و تکرارناپذیر خواهند بود. دو شهر لاهیجان و شیراز.
شهرهایی که در آنها زندگی نکردهام اما شهرهای من هستند. شهرهایی که مدت اقامتم در آنها کمتر از یک هفته بوده است و بهسادگی، اعتباری و نسبی بودن زمان را به من آموختهاند. بعد از زیستن کوتاه در هر دوی این شهرها آنها خودشان را در هزارتوی ذهنم جاری کردند تا آنجا که حتی به شیوهی زندگی کردن از بام تا شام، در این دو شهر بسیار فکر کردهام.
مثلا در شیراز به خودم قول دادهام هر روز حوالی ظهر که شهر در آستانهی قیلولهی روزانه به سر میبرد به مسجد وکیل بروم. در خلوت و سکوت مسجد، بیهیچ صدایی زیر سایهی یکی از ستونها بنشینم و کتاب بخوانم. برای خودم برنامهریزی کردهام که هفتهای دو بار با زیراندازی کوچک به باغ ارم بروم. روی چمنها دراز بکشم و هیچ کاری نکنم. هیچ کاری نکردن را یاد بگیرم، به درستی و با دقت. در شیراز که قدم میزدم محل زندگیام را هم انتخاب کردم. خیابانی بود پر از سروهای بلند، آنقدر بلند که فکر میکردی حتما حافظ این سروها را خطاب شعرهایش قرار داده است. سروهایی با این اعتبار… بعدها یکبار قیمت حدودی خانهها در آن خیابان و آن محله را چک کردم که با خانههای منهتن نیویورک کاملا برابری میکرد.
در زندگیِ لاهیجانم به خودم قول دادهام که هفتهای یکبار به مقبرهی شیخ زاهد بروم و بعد هم به مزار بیژن نجدی سر بزنم. بههرحال برنامهی هفتگی و روزانهی این دو شهر هر روز دقیقتر و جزئیتر میشود در ذهنم.
نکتهای که وجود دارد این است که در هر دوی این شهرها یک خلا وجود دارد. «یک غیاب، جایی که تخیل میتواند تسخیرش کند و جنونهای خیالیمان در آن ساکن شود. شهرها به این زمینهای خالی نیاز دارند. به این شکافهای ساکتی که ذهن میتواند آزادانه در آنها پرسه بزند.»۴ هر دوی این شهرها این فضای خالی را در اختیار من قرار میدهند، فضایی برای پرسهزدن و پر کردن خلا با جزئیات زندگی روزانه. این فضا و این اختیار را مقایسه کنید با شهرهای بزرگی مثل تهران. روی هر صندلی، قبل از شما چند نفر نشستهاند و شما به سختی میتوانید جایی برای لحظهای نشستن پیدا کنید.
یک غیاب پررنگ دیگر هم در هر دوی این شهرها حضور دارد. غیابی که از انسان و سرنوشت ابدی ازلیاش نشات میگیرد. غیابی که حتی در اولین قصهی مکتوب بشر نیز به آن اشاره میشود. گیلگمش، هزار دره و صحرا را طی میکند تا از اوتناپیشتم، راز حیات ابدی و زندگی بدون مرگ را بپرسد اما اوتناپیشتم به او میگوید بیشتر از این نگرد. چارهای نیست و نمیتوانی عاقبت خودت را تغییر بدهی. سرنوشت انسانی را جای تغییر نیست. مرگ را هیچ گریزی نیست.
در این شهرها هنوز مرگ جاریست. مرگ را هنوز به دورترین نقطهی شهر تبعید نکردهاند. مرگ را هنوز در جایی دور و ناپیدا محو نکردهاند. در تهران و سایر شهرهای بزرگ دنیا مرگ دیده نمیشود. مرگ به یکباره است، حادثهایست غیرمترقبه. شهرها جای مرگ نیستند. شهرها فقط زندگی میخواهند، وحشی و پُرسرعت.
در لاهیجان و شیراز هنوز زندگی و مرگ به شیوهای جاندار درهم تنیدهاند. شیراز شهر مقبرههاست. شهر با مردههایش که زندهترین مردهگانند، جان میگیرد. با حافظ، با سعدی، با خواجوی کرمانی، با کوروش. گویی مردهها شهر را زنده نگاه داشتهاند و شاید همین درهمآمیختگی مرگ و زندگی، به کندی و آهستگی شهر کمک میکند. آن سرعت روانپریشانه و عبث شهرهای بزرگ را میگیرد و اجازه میدهد در کنار خاموشی مردگان، لحظهای، دمی را به کندی و آرامی گذراندن. جغرافیای شهر شیراز، حدود و ثغورش با مقبرههایش تعیین میشود. مردههایی که زندههای جاری و سیال شهر هستند.
لاهیجان در برابر شیراز بسیار بسیار کوچکتر است اما این درهمتنیدگی را در خودش دارد. مرگ، امری هولناک نیست. چسبیده به زندگیست. مقبرهی شیخ زاهد بر فراز شهر و قبرستان کوچک در کنارش که مزار نویسنده بیژن نجدی در آن قرار دارد.
دلیل دیگری که برای من تعیینکننده است در انتخاب این دو شهر، نزدیک بودن قصههاست. در این دو شهر به دلیل حضور مرگ و مقبرهها در بطن شهر که منشا نوعی فقدان و غیاب است، سکوتی در سطح شهر پراکنده شده که شنیدن قصهها را بسیار راحتتر میکند. قصهها در دسترساند، در چند قدمی، مثل این است که در حوالیِ قصهها قدم میزنی. در برابر شهرهای بزرگ که باید از میان صداهای گوناگون ماشین و موتور و آمبولانس و همهمهی مردم، با صبر و حوصله قصههای شنیدنی را با قلاب بیرون کشید و غربال کرد، دریافت داستانهای شنیدنی بسیار سادهتر است.
دلیل دیگر مربوط میشود به تجربهای بسیار شخصی که شاید هیچ عنصر معقول و منطقی را نمیتوان در آن دخیل دانست و آن، اینکه من از باران و تمام جنبههای رمانتیک و عاشقانهی مربوط به آن متنفرم. اما در هر دوی این شهرها وقتی بر مزار حافظ و بیژن نجدی بودم، باران بارید. بوی خاک بلند شد و انگار بوی خاکِ مزار بارانخورده فرق دارد با بوی خاک بارانخورده در حالت معمولش. در این میان در وضعیت آونگ گونهای بودم که بیهیچ دلتنگی و حسرت و افسوسی، حس یگانهشدنِ تن خاکی با خاک آغشته به تن را داشتم. به نوعی باران، نقش و نگار زندگی و مرگِ همیشه به هم پیوندخورده را زلال و شیشهای کرده بود.
«نوستالژی بچهای با چشمهای لوچ است: با یک چشم به جلو نگاه میکند و با چشم دیگر به عقب. چشم راست تشویق میکند به جلو و چشم چپ ترغیبش میکند به عقب. برای همین هم تا ابد سرجای خودش ساکن میماند و تنها قدمهایی که میتواند بردارد قدمهای روح است به دور خودش.»۵
من فکر میکنم نهایت قدمهای روح به دور خودش را اگر دنبال کنیم به آرمانشهر میرسیم. به یوتوپیا. آرمانشهر، جاییست برای دور بودن. جایی برای نرسیدن. یکبار، با چند تن از دوستانم که هر کدام از گوشهای از دنیا آمده بودند دور هم نشسته بودیم و از شهرها و کشورهای مورد علاقهمان حرف میزدیم.
فندی که اهل نیس فرانسه بود، رو به زینای آلمانی کرد و گفت: من ششماه برلین زندگی کردم. به نظرم بهترین شهر برای زندگیست. تمیزترین شهری که تا به حال
دیدهام. زینا دستی به گردن سفید و ککمک دارش کشید و گفت: به نظر من که از برلین بهتر، زوریخه. از نظر بیمهی درمانی هم خیلی عالی.
یوریکو موهای صافش را مرتب کرد و رو به فندی گفت: من تا به حال نیس فرانسه نبودم اما باید خیلی شهر خوبی باشد. هم طبیعت و هم غذاهاش. از نظر شلوغی هم مثل پاریس نیست که کثیف باشد.
نوبت مارلین رسید که در نیویورک به دنیا آمده بود و احتمالا هیچ شهر دیگری برای آرمانشهر در ذهنش نبود، اما با حرارت از توکیو گفت. از اینکه همهی کارهایش را برای یک مهاجرت چندساله به این شهر انجام داده است. یک جزیرهی آرام و دوست داشتنی با آدمهای مهربان و فروتن. «من نیمی از دنیارو گشتم و مطمئنم بهتر از ژاپن وجود ندارد.»
مارلین آنقدر از ژاپن تعریف کرد که نزدیک بود به یوریکو چپ چپ نگاه کنیم که چرا شهر زیبایشان را به این نیویورک پر از موش و زباله ترجیح داده است؟
وقتی نوبت من شد، فکر کردم بگویم یونان. یونان را تا به حال ندیده بودم، اما فکر میکردم باید جای خوبی باشد برای مدینهی فاضله بودن. میگویم یونان و میروم دنبال سقراط در کوچهپسکوچههای آتن تا برایم از اتوپیا تعریف کند. سفرهی دلش را باز میکند و غرغرکنان میگوید: «به افلاطون گفته بودم که درددلهایم را ننویس. حرفهای من را ننویس پسرجان. گوشش بدهکار نبود. جوان بود و سرش باد جوانی داشت. نوشت و در آکادمیا هم همانها را تکرار کرد. جوانکی هم سر کلاسهایش مینشست. هر روز میآمد. شلوار خاکستری میپوشید و تیشرتی یقه هفت. هیچوقت موهایش را شانه نمیزد اما هندسه خوب میدانست. من ندیده بودمش. افلاطون برایم گفت. اسمش ارسطو بود. همان جوانک رفت و همهجا را پر کرد از مدینهی فاضله. بعد هم آن سر دنیا، فارابی تار را زمین گذاشت و حرفهایش را ترجمه کرد. شیخالرئیس هم بیقرار شده بود که کو؟ کجاست؟ این مدینهی فاضله را کجا بجوییم؟»
سقراط روی پلهی خاکی بازار مینشیند. آهی میکشد و پرههای بینی بزرگش تکان میخورد: «میدانی، من فقط آرزو کردم. آرزویم بود مدینهی فاضله اما از آن آرزوها نبود که باید روزی، جایی در موقعیتی مناسب به آنها جامهی عمل پوشاند و شاد شد. فقط آرزو بود. چیزی که بودنش لذتبخش بود. راستش، اصلا دوست ندارم حتی برآورده شود. اگر برآورده شود چه آرزویی شیرینتر و دلنشینتر از آن دارم که جای خالیِ بزرگش را میان آرزوها پر کند؟»
وقتی به سقراط و آرمانشهرش به این شیوه فکر میکنم، احساسم نسبت به دو شهر شیراز و لاهیجان روشنتر میشود. شهرهای آرمانیام که همراه با نوستالژی در من ادامه پیدا میکنند و هر روز بیشتر و بیشتر به شهر درونی من تبدیل میشوند.
«جامعهشناسان مدام این نکته را یادآوری میکنند که شهر، انسان را به روابط خالی شده از گرما میکشاند. همین دیدگاه نقطهی عزیمتیست برای فرورفتن در نوستالژی یک اجتماع ارگانیک که در نقطهای نامعلوم از گذشته قرار دارد.»۶ برای من این نقطهی نامعلوم در گذشته نیست بلکه در آینده است. دو شهر پویا که هر روز بخشی، گوشهای، ذرهای از آنها در خیالاتم جان میگیرند و برای آیندهای دور و نامعلوم آماده میشوند.
مجمع دیوانگان – اتحادیهی ابلهان
تهران – نیویورک
در قسمتی از رمان «صد سال تنهایی» میخوانیم: اورسلا با خونسردی تمام گفت: «ما از اینجا نخواهیم رفت، ما همینجا میمانیم. زیرا ما در اینجا فرزاندانمان را به دنیا آوردهایم.» خوزه آرکادیو بوئندیا پاسخ داد: اما هنوز کسی در اینجا نمرده است. وقتی کسی مردهای در جایی ندارد به آنجا تعلق ندارد.»
بر این اساس هیچ کدام از دو متروپلیس تهران و نیویورک، شهر من نیستند. زیرا نه فرزندی در آنها به دنیا آوردهام و نه مردهای در آنها دارم، گرچه در هر دوی آنها زیستهام،
طولانی و پر فراز و نشیب اما رابطهام با هر دویشان به شیوهای پیچیده و ناهمگون است
Thank you for sending us "Prophets". Thank you for entering the NWV competition. Your manuscript has been accepted for publication in our general catalogue of chapbooks.
Ants
I vividly remember that day
God sent His angels to see what Joshua wanted
He told them to accept whatever he wished
And God Himself went up to the third heaven and lolled on the sofa
Moments later, the sun stopped moving
Joshua and his armies destroyed the enemies
The world was standing still, but we were busy
On each of our backs was a load we were to carry to our destination
On my mother's back was the seventh day of Genesis
On my brother's back was the apple of sorrow to be delivered to the Garden of Eden
On my sister's back were the bones of Joseph to be taken to the land of Canaan
On my father's back was a wooden cross to be carried to the Golgotha mountain
And on my back, I took the cup of deadly hemlock to be brought to Athens
Mom
My mother limps
In her knee, she holds the swollen stories of war
In her knee, she carries the body of my dead brother
In her knee, waiting for my missing father has become a historical fossil
And the rubble of our house is gathered
Sometimes a pang of pain shoots up her knee
This pain is the dream of my return
To return to Iran to live with her
And grow old limping together.
Jonah
Jeremiah was crying
Pleading to come back
But Jonah paid him no heed
He pruned the grapes and fig trees in the whale's belly
In the mornings, he would run a hand through his moist hair
At noon, he sunbathed in the dim light slithering through the jaws of the whale
At nights, he would lie on its ribs and dream of the city of Nineveh.
✅ آیین پایانی پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ روز جمعه ۱۹ دیماه به صورت مجازی برگزار و اسامی برگزیدگان آن اعلام شد.
✅ مجید نصرآبادی، هادی خورشاهیان و لیلا صبوحی به عنوان «هیئت انتخاب» و شیوا مقانلو، منصور علیمرادی و جواد پویان به عنوان «هیئت داوری» این دوره از جایزه داستان کوتاه سیمرغ بودند؛ ۴۸ داستان از ۴۵۰ داستان شرکت کننده به مرحله نهایی داوری رسیدند و در مراسم اختتامیه نیز برگزیدگان در دو بخش ملی و منطقهای اعلام شدند.
✅ به گفته مصطفی بیان پایهگذار جایزه داستان کوتاه سیمرغ؛ این جایزه ادبی، تنها جایزه مستقل و خصوصی در شرق کشور است که از سال ۹۴ با حمایت سه نفر از داروسازان مطرح نیشابور شروع به فعالیت کرد و در ادامه صاحبان صنایع و کارخانجات در حمایت آن مشارکت داشتند و در طول این پنج دوره، هیچ کمک مالی از دولت یا نهادهای وابسته دریافت نکرده و به عنوان یک انجمن ادبی مستقل عمل کرده است.
✅ پنجمین دوره این جایزه ادبی به دلیل شرایط همهگیری کرونا به صورت برخط برگزار شد و در این آیین داستان «ناگهان» نوشته مرتضی امینیپور از امیدیه خوزستان حائز رتبه اول؛داستان «کلینیک» نوشته راضیه مهدیزاده از تهران حائز رتبه دومو «بهرام که گور میگرفتی همه عمر» نوشته شقایق بشیرزاده از آلمان حائز رتبه سوم در پنجمین دوره جایزه داستان کوتاه سیمرغ در بخش ملی اعلام شدند.
✅ همچنین داستان «بعد، تو» نوشته مریم عزیزخانی از تهران، داستان «مادرم نخل است» نوشته شیما محمدزاده مقدم از اسفراین و داستان «سینه سیاه» نوشته معصومه قدردان از اسفراین شایسته تقدیر اعلام شدند.
✅ در بخش منطقهای نیز داستان «عروس عاشورا» نوشته حامد اناری از نیشابور حائز رتبه اول، داستان «مرد چهارم» نوشته محمد اسعدی از تهران حائز رتبه دوم و «دیدن پسر صد در صد نامطلوب در عصر دلگیر ماه آبان» نوشته سولماز اسعدی از سوئد حائز رتبه سوم شدند و داستان «روح دایناسورها» نوشته جواد دهنو خلجی از نیشابور نیز به عنوان اثر شایسته تقدیر اعلام گردید.
✅ همچنین از محسن درجزی در آیین اختتامیه پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ نیز تجلیل شد؛ درجزی داستان نویس و نمایشنامه نویس، متولد سال ۱۳۳۰ در نیشابور است؛ از او پنج رمان با عنوانهای «سالها درنگ»، «آشوب»، «غلام غلمان»، «سیب به سر» و «اسمی که هرگز پیدا نشد» منتشر شده است.
سه جستاری که راجع به روزهای قرنطینه نوشته بودم توسط انتشارات نظام الملک برگزیده شد و در کتابی شامل مجموعه داستان های "قرنطنیگی" روانه ی چاپ شد
گذر از بهار
جت لگ در خانه
آسایش
گذر از بهار
راضیه مهدی زاده
شب ها می ترسم بمیرد. روزها هم می ترسم اما شب ها بدترند. شب و روز چه فرقی می کند؟ از اینجایی که منم، هشت ساعت اختلاف زمان داریم. این روزها هم که معلوم نیست چه زمانی، شب است و چه زمانی روز.
دکتر به خواهرم گفته است، پدرت با این قند و دیابت، چطور انسلین مصرف نمی کند؟! بعد، دو کتاب حافظ و باباطاهر را از دستان خواهرم گرفته است تا به بخش قرنطینه ی بیماران کرونایی ببرد. هیچ کدام شان نمی توانند داخل شوند. نه خواهرهایم، نه مادرم و نه من. من، نه می توانم وارد بیمارستان شوم و نه وارد ایران. مرزهای ایران و امریکا و همه ی کشورهای دنیا را بسته اند. هیچ راهی به ایران و تهران و بیمارستان نیست.
دو هفته است که بابا در خواب سرفه می کند. سه روز است که با یکدیگر حرف نزده ایم. اینترنت موبایلش خراب است. اینجا هم اسکایپ کار نمی کند. از بس درخواست ها زیاد شده و خط روی خط می افتد. خواهرهایم می گویند پدرم از وقتی به بیمارستان رفته و زیر دستگاه اکسیژن است، به ندرت از خواب بیدار می شود. چند دقیقه چشم هایش را باز می کند و چند کلمه ی نامفهوم، پشت تلفن به آن ها می گوید. بعد هم بی حال و بی اشتها می خوابد.
کلمه هایش بیشتر راجع به این است که به زودی می میرد. ما هم همین فکر را می کنیم. در میان مان یک راز هولناک، در سکوت و نگاه، مرز قاره ها را می شکند و واتس اپ، این الهه ی هرمس در عصر کرونا، راز مسکوت و بی صدایمان را به همدیگر منتقل می کند.
خواهرهایم را دیروز، تا پشتِ شیشه ی ملاقاتی ها راه داده اند. از پشت شیشه به پدرم تماس تصویری واتس اپ را یاد داده اند. یاد نگرفت. فقط می تواند دکمه ی سبز را فشار بدهد و جواب تلفن هایمان را بدهد. ویس گذاشتن و زنگ زدن و جواب به پیام ها را نتوانست یاد بگیرد.
اولین بار که زنگ زدم، اینجا شب بود و آنجا صبح. تلفنش را جواب داد. توانسته بود دایره ی سبز را فشار دهد. صدای نفس های کوتاهش و تنفس سنگین و سختش را می شنیدم. سعی کرد حرف بزند: مکن کاری که پا... بر... . داشت یک شعر می خواند اما مفهوم نبود. حدس زدم شعر باباطاهر است. "مکن کاری که پا بر سنگت آیو جهان با این فراخی تنگت آیو"
موبایلش را نمی توانست روی تصویر خودش تنظیم کند. تخت بیمارستان و دستگاه اکسیژن و در و دیوار را بیشتر نشان میداد تا قیافه ی خودش. اما چندبار در حین خواندن شعر باباطاهر، نگاهمان در هم گره خورد. انگار روی چشم هایش پرده ی نیمه شفافی کشیده بودند. سختش بود که بیدار بماند. دهانش را باز کند و کلمات را ادا کند. صدا مبهم بود و میان سرفه های خشک و ممتد بیماران بخش، چیزی شنیده نمی شد. سرفه هایشان سخت بود و از اعماق تن.
تلفن را قطع کردم و از خانه بیرون زدم. هنوز اینجا را قرنطنیه نکرده اند. هنوز گورهای دسته جمعی و آهک و سیمان، نساخته اند برای این شهری که من ساکن آنم. رفتم بالای پشت بام. یکی از سیگارهایی را که از ایران، با خودم آورده بودم آتش زدم؛ فیلتردار با طعم لیمو و نعنا. در امریکا هیچ وقت مشابهش را ندیده بودم. دیده بودم هم نمی خریدم. یک بسته یازده دلار، معادل صد و پنجاه هزار تومان.
هوا سرد بود و مه تمام شهر را پوشانده بود. گاهی ابرها تکانی می خوردند و قسمت نورانی از ساختمان های کوتاه و بلند، نمایان می شد. نورها مهم نبودند. هیچ چیز مهم نبود. پدرم داشت می مرد. فقط این مهم بود.
روی علف های نم دار، راه می روم و خیابان را که 50 طبقه پایین تر از بالاپشت بام است نگاه می کنم. یک آمبولانس از خیابان فرعی با سرعت می پیچد و می افتد داخل اتوبان. یک نفر هم اینجا دارد می میرد.
ذهنم را همراه با صدای آمبولانس، روانه می کنم. او می میرد. مرگش را به من نمی گویند و همه چیز را از من پنهان می کنند. بگویند هم من نمی توانم بروم. تا روزها و هفته ها و ماه ها. معلوم نیست تا چه زمانی؟! کی می داند؟ شاید این هم هشت سال طول بکشد مثل جنگ، مثل آن ها که هفته های اول با یک دست لباس و شلوار برای بچه ها سوار ماشین هایشان شده بودند و از شهر، زده بودند بیرون به خیال هواخوری. به خیال اینکه هفته ی بعد، اوضاع آرام می شود. وقتی برگشته بودند نه شهری مانده بود و نه خانه ای و نه آرامشی.
تا چند وقت، به من چیزی نمی گویند و من حس خواهم کرد. حس ششم به کار خواهد افتاد و می فهمم بابا مرده است. اما نمی توانم حسم را ثابت کنم. به من نمی گویند و بدون مراسم و بدون آغوش، با فاصله و در سکوت، سوگواری می کنند. یک پلاستیک را گره می زنند. آهک و سیمان می ریزند رویش و تمام.
سیگارم را کنار یک درخت، چال می کنم. درخت، بوی جوانی می دهد. سرانگشت های درخت سبز شده است. آماده است برای بهار. بهار است و باید این موقع سال در راه شمال می بودیم. می رسیدیم به خانه روستایی مان. سگ روستا تا دم در می دوید و با خوشحالی برایمان دم تکان می داد. ته مانده ی غذای ظهر را برایش می ریختیم. بعد از نهار با خواهرهایم می رفتیم پشت بقعه ی روستا. قدم می زدیم تا عصر. وقتی برمی گشتیم او را می دیدیم که در حال کندن علف های هرز است و برای خودش آوازهای بداهه درست می کند.آوازهایی که گاهی از سر حادثه، شعری معنی دار از تویش پیدا می شود. مثل این: "علفی هرزه نیست در عالم ما ندانیم و هرزه نام کنیم." اینجا بهار است آنجا هم بهار است اما نمی دانم او می تواند از این بهار گذر می کند؟!
موبایلم را نگاه می کنم. اپلیکشن پیاده روی، برایم دست می زند و تبریک می گوید. امروز هم قدم هایم از مرز 6000 گذشت. سراغ اپلیکشن های دیگر می روم. دنبال چیزی هستم شاید آرامم کند. اپلیکشن های کتابخوانی ام را باز می کنم. تکه شعری، داستانی، نوشته ای که آرامم کند. هیچ نیست. سراغ عکس ها و فیلم ها می روم. هیچ. صدا ها و آهنگ ها و باز هم هیچ.
در مه راه می روم و به رابطه مان فکر می کنم. در بچگی چند بار آرزو کرده بودم بمیرد. دلیلش را دقیقا یادم نمی آید. احتمالا در راستای برآورده نکردن یکی از آن آرزوهای کوچک، کوتاهی ورزیده بود و مجازارتش این بود که بمیرد. حالا آرزوهایم را گم کرده ام. مغزم خالی ست. در مه راه می روم و دنبال چیزی می گردم که بتوانم چند دقیقه بنشینم. هیچ چیز نیست. هیچ.
راه می روم و ابرها لحظه ای کنار می روند. ساختمان های بلندِ شهر به رنگ قرمز درآمده اند. وال استریت، نورهایش را مثل قلب تپنده ای تنظیم کرده است. یک لحظه قرمز می شود و لحظه ی دیگر سفید. یادم می افتد یک چیزی هست که می تواند آرامم کند. در یوتوپ سرچ می کنم. شروع می کند به خواندن. ابرها به سمت منهتن می روند و من را رو به روی منظره ی وال استریت تنها می گذارند. روی نیمکت نم زده می نشینم. به نورهای سرخ خیره می شوم و اذان انتظار گوش می دهم.
با لیلا ارجمند(استاد ادبیات دراماتیک دانشگاه تهران)
درباره ی سویه های روشن و تاریک ادبیات در فضای مجازی
خلاصه ای از گفت و گو
سویه های روشنی که حضور اینترنت در ادبیات و فضای نوشتن با خودش آورده است شامل:
بی مرز کردن یادگیری
در این بی مرزی جهان، مکان زندگی آدم های بسیار کمرنگ شده است. من به یاد دارم که شب بود و در نیویورک نشسته بودم و در کلاسی شرکت می کردم به وقت عصر ایران و نویسنده ای شهیر و دوست داشتنی ابوتراب خسروزی از مکتب شیراز و مکتب تهران و داستان نویسی در این دو سبک می گفت. همینطور به یاد دارم که تهران بودم و جت لگ و خواب آلود و در کلاس نویسندگی که هر هفته در اینجا برگزار می کنیم شرکت کردم و...اینترنت مجال اموختن در هر جای کره ی زمین را داده است. به تازگی دیدم که مارگرت اتوود نویسنده ی کانادایی در فضای مجازی، کلاس های نوشتن برگزرا می کند.
خواندن نوشته های دیگران و در دسترس بودنش امر خواندن در هر فضایی، میل به نوشتن را نیز افزایش داده است. این رغبت به نوشتن و در لحظه منتشر کردن، باعث شوق می شود که تیغ دو لبه است. باعث می شود که تعمیق و آرامش در انتشار کمتر شود. در واقع صبوری و صیقل
خوردن نوشته که توصیه ی اکثر نویسنده گان بزرگ است، از دست رفته است.
نوشتن و منتشر کردن در فضای مجازی یک سویه ی روشن دیگر دارد که فرد می تواند فیدبک و نظرات دیگران را در نوشته اش به کار بگیرد. همچنین ممکن است نوشته بارها منتشر شود و بازنشر شود و... اما سویه ی تاریک حضور کاربران مجازی با نقدهای ناخوشانید و بی انصافانه نیز می باشد. در واقع طیف گسترده ی ناظران و منتقدان، خود دو سویه ی تاریک و روشن توامان دارد.
در اینترنت و فضای مجازی و یمباران اطلاعات و نوشته ها و عکس های جذاب یک خطر دیگر نیز وجود دارد، سرسری رد شدن محاطبان. سویه ی روشنش می تواند ارتباط مخاطب و نویسنده از فاصله ی بسیار نزدیک باشد و سویه ی تاریکش به درستی خوانده نشدن مطلب. مقایسه با زمانه ی وبلاگ؛ انتخاب چند وبلاگ به صورت خاص، قرار گرفتن در ان صفحه و نه اسکورل کردن مدام و در تهدید بودن پست های دیگر و اتفاق های دیگر که رد پایین یک صفحه و نوشته قرار دارد، خواندن با دقت بیشتر و نظر دادن به تمرکز بیشتر. به همین دلیل شاید دوستی های دوران وبلاگ نیز بیشتر و محکم تر از روابط گذاری دوران توییئتر و ایستاگرام می باشد. درواقع دریایی کم عمق و رودخانه ای عمیق را می توان مثال زد
از دیگر سویه های روشن امکان آموزش و گذاشتن کارگاه های مجازی به نویسنده گان حقیقی ست. اما سویه ی تاریک همین گزینه، حضور شیادان بی سواد سلبریتی های فرصت طلب است. ادم هایی که نه تحصیلات مرتبط دارندف نه کتابی منتشر کرده اند و نه هیچ
نقش میدیا و اینترنت در معرفی آثار و در پخش و توزیع کتاب نیز موثر می باشد. نقطه ی روشن برای نویسنده گان جوان و کمتر شناخته شده این است که می توانند خودشان کتابشان را معرفی کنند. نقطه ی تاریک این قسمت نویسنده گان نسل های دیگر که به هر دلیلی ترجیج داده اند که در این فضا حضور نداشته باشند
در حق کتابشان ممکن است اجحاف شود و به همین دلیل کتاب های بی کیفت تر با هیاهوی بسیار برای هیچ به فروش بالاتری برسند
اداب نوشتاری و مخدوش شدن زبان فارسی و رعایت نکردن رسم الخط نیز یکی از نقطه های تاریکی ست که عجله در انتشار و آشفتگی فضای مجازی به بار آورده است
با لگد از خواب بیدار می شوم. نور خورشید از پنجره ی نیمه باز، داخل اتاق می شود. برمی گردم و موبایلم را از کنار تخت برمی دارم. مثل تمام این 5ماه، تماس های از دست رفته ی کوهیار، روی گوشی ام هست.
واتس اپ و تلگرام و اینستاگرام را چک می کنم. خیلی وقت است در هیچ کدامشان، هیچ فعالیتی ندارم. چه حرفی دارم؟ همین مانده وسط این همه گرانی، بیکاری و تحریم از بیماری ام حرف بزنم. همه سرگرم زندگی شان هستند:کار، تحصیلات، مهمانی، تولد. من هم سرگرم "ام. اس" هستم.
پنج ماه پیش،دم رفتن کوهیار بود که فهمیدم. قرار بود برای فرصت مطالعاتی، 6 ماه به آلمان برود. گفته بودم بعد از سه ماه، من هم می آیم و با هم در برلین خواهیم ماند.
اما وقتی فهمیدم بهانه آوردم.گفتم می خواهم در این مدت، روی زندگی و رابطه مان بیشتر فکر کنم.هیچ نگفت. حتما به خاطر اصرارش به بچه دار شدنِ دوباره بعد از آن تجربه ی تلخ، خودش را مقصر می دانست. من هم مثل او دلم بچه می خواست. اما دکتر گفته بود دو هفته ی دیگر برای جواب آزمایش"ام.اس" بیا.
تا فرودگاه که رساندمش هیچ حرفی نزدیم. سوار هواپیما شد. دست تکان دادم. همه ی مسیر بازگشت از فرودگاه را با سوال"چرا من؟"رانندگی کردم. در اتوبان،دلم می خواست گوشی تلفن را بردارم و با آدم ها حرف بزنم و به همه بگویم که"ام.اس"دارم.
به هیچ کس زنگ نزدم. تنها کاری که کردم،چمدانی را که برای سفر به آلمان خریده بودم، پر کردم از لباس و وسایل ضروری تا برای مدتی از خانه دور باشم. موقع بستن درِ خانه، چشمم به جاکلیدی ای افتاد که سه سال پیش، وقتی اولین بچه مان سقط شد به کلیدم آویزانش کرده بودم:یک لک لک بود که قنداقی سفید از منقارش آویزان شده بود. لک لک را با حرص کندم و انداختم ته چمدانم.
در راه، شماره ی خانه و موبایل مامان و بابا را وارد لیست سیاه گوشی ام کردم. بعد هم از همه ی گروه های مجازی دوستی و خانوادگی خارج شدم.
نور صبحگاهی توی صورتم می تابد. سعی می کنم با زل زدن به موبایلم، نور را فراموش کنم. وارد کانال تلگرام انجمن می شوم: شعرهای امیدبخش و خواص میوه ها و ویتامین دی.
آخرین مطلب کانال، یک مقاله است که می گوید "به حرف های بدن مان گوش دهیم." همینجای مقاله یک لگد محکم نثارم می کند. یک هفته بعد از رفتن کوهیار، از حضور او باخبر شدم. "شما یک ماهه که حامله اید. هیچ مشکلی هم ندارید. فقط درمورد آمپول آونکس که استفاده می کنید با پزشکتون مشورت کنید."
زاویه ی نور آفتاب، کج می شود. برمی گردم به سمت پنجره و از گوشه ی نیمه بازش، پرنده ها را می بینم که به صورت دسته جمعی در حال گذر از آسمان هستند. چندتایی لک لک روی تیر چراغ برق، یک پا راه می روند. خنده ام می گیرد. یاد خودم میافتم، وقتی دچار شبه حمله می شوم و عضله ی پای چپم منقبض می شود و باید خودم را روی یک پا بکشانم.
مامان می گفت:«محلی ها معتقدند زمستان ها که خبری از لک لک ها نیست،دسته جمعی رفته اند مکه، زیارت خانه ی خدا. مردم روستا هم آن ها را حاجی لکه لکه می نامند:نشانه ی برکت و تولد نوزاد» همان لحظه هم آرزو کرده بود که زنده باشد تا لک لک من را ببیند.
مامان زنده است اما من دارم می میرم. اگر این حرف ها را به دکترم بزنم می خندد.یکبار همانطور که می خندید برگه ای را داد دستم.«برای خرافاتی های مثل توست.»
تفکرات غلط و غیرعلمی ای بود مثل "ام. اس واگیردار است." "حاملگی برای بیماران ام.اس خطرناک است." پر کردن دندان حاوی جیوه و مواد شمیایی روزمره عامل مهم ابتلا به ام. اس اند."طول عمر را کم می کند و ...
بلند می شوم تا چای دم کنم. یک ایمیل روی گوشی ام ظاهر می شود. توجهی نمی کنم. با یک دست،کتری را پر از آب می کنم و با دست دیگر که روی شکمم گذاشته ام غر می زنم که چرا اینقدر زود من را بیدار کرده ای؟
ایمیل را باز می کنم.انگلیسی نوشته شده است.باورم نمی شود.می گوید برنده ی جایزه ی هزار دلاری،بلیط رفت و برگشت و یک هفته اقامت در هتل جشنواره ی عکس کانادا شده ام.
پارسال بود که از آشیانه ی لک لک منتظر، عکس گرفتم. مادر، قصه اش را برایم تعریف کرده بود: هنگام مهاجرت دسته جمعی لک لک ها،یکی شان،صید تیر شکارچی می شود.زخمی می شود و برای همیشه در روستا ماندگار می شود. اهالی روستا مداوایش می کنند.حالا بعد از سال ها، جفت لک لک، اوایل بهارِ هر سال، چهار هزار کیلومتر پرواز می کند تا به آشیانه و یارش برسد.
اسم عکس را گذاشتم"نگاه نگران به آینده"و برای جشنواره فرستادم.
پرده را می کشم. نور آفتاب و صدای پرندگان،خانه را پر می کنند.شماره ها را بالا پایین می کنم.وارد گروه تگرام "ام. اس" می شوم و برایشان ویس می گذارم"من ام. اس دارم بچه ها، من جایزه ی عکاسی دارم. من بچه دارم."
برای کوهیار هم عین همین پیام را تکرار می کنم. از گروه"ام اس" قلب و گل است که پشت سر هم برایم می فرستند. کوهیار همان لحظه جواب می دهد که امشب بلیط می گیرد و راه می افتد. می پرسم: «همین امشب؟»
کوهیار شروع می کند به نوشتن. در حالیکه منتظرم تا جوابم را بنویسد برمی گردم و از پنجره،به درختی که در دوردست قرار دارد نگاه می کنم. یک لک لکِ منتظر، روی درخت نشسته است. شاید همانی است که پارسال از او عکس انداختم. از لک لک چشم برمی دارم.
برمی گردم و به خانه نگاهی می اندازم. باید یک مهیمانی حسابی بگیرم. باید همین امروز جاکلیدی لک لکم را از ته چمدان پیدا کنم و دوباره به دسته کلیدِ خانه آویزانش کنم. خیلی کار دارم. چه خوب شد امروز زود بیدار شدم.
صدای گوشی، من را از فکر خانه و میهمانی بیرون می آورد. به جواب کوهیار نگاه می کنم. «امشب میام. چهار هزار کیلومتر که چیزی نیست. از لک لک که کمتر نیستم.»
خواهر کوچیکه تولدت مبارک. باورت می شود که شصت و پنج ساله شدیم؟ دیروز که تماس تصویری گرفتیم ترسیدم رسم هر ساله ی نامه نوشتن را یادت رفته باشد. همین ایمیل نوشتن هم خوب است. بهتر از تلگرام و واتس اپ و بازی های تصویری جدید است.
یک سالی بود که دست به کیبورد نزده بودم. صدای تق تق اش من را برد به روزهای بیست سالگی مان که صبح زود از خواب بیدار می شدیم، می رفتیم استخر شهرداری و بعد هم سر کار و ماشین نویسی. دامن پلیسه ای طوسی و پاپیون توری سفیدمان را یادت هست؟ انگار همین دیروز بود آناهیتا. کی باورش می شود 45 سال از آن روزها گذشته باشد؟
دیروز که واتس اپ را قطع کردم، مسئول طبقه مان پشت در برایم کیک گذاشته بود. گفت "نگران نباش. ضدعفونی شده است. برای اطمینان بیشتر می توانی داخل مایکروفر اتاقت، دوباره گرمش کنی." اسم هایشان را روی چوب کبریت نوشته بودند و توی کیک فرو کرده بودند. از طرف پریکا، مرمره و اولگا. می دانی که سه کله پوک حسودند. وقتی فهمیدند بین شان فقط من می توانم شیرینی بخورم و دیابت ندارم، دشمنم شدند. باور کن این کیک هم نشانه ی دیگری از کینه شان است.
اما دلم برای کنایه های ظریف پیرزنانه شان هم تنگ شده است. چند ماهی می شود که ندیدمشان. قدم زدن در حیاط را نوبتی کرده اند. استخر هم شش ماهی می شود که تعطیل است. برایت تعریف کرده ام که اولین بار اولگا و مرمره را در استخر دیدم. مرمره بعد از اینکه دید در آب شیرجه زدم، آمد سراغم. قصه ی شهری کوچک در ترکیه را برایم تعریف کرد که دختری بود در روستای نِرسیس. هر روز ساعت ها به آب و عکس خودش در رودخانه زل می زد. دختر از بس عاشق خودش بود توی آب شیرجه زد تا خودش را در آغوش بگیرد.
حسودی اش شده بود که خودشان فقط می توانند در استخر، دست و پایشان را تکان بدهند و من، طول و غرض استخر را شنا می کنم. با اولگا خودم پیش دستی کردم و نگذاشتم این یکی هم زخم زبان جدیدی بارم کند. گفتم:" اسمت من را یاد رودخانه ی ولگا می اندازد که در روسیه جاری ست." خودش نمی دانست ولگا به خزر و ایران می ریزد.
بخشی از داستان دم، بازدم برگزیده ی جشنواره ی هنر و روان
راضیه مهدی زاده
پاهایم را باز می کنم. کف پاهایم سفت به زمین چسبیده است. ران هایم سنگ شده اند. با دست، ران ها را از همدیگر جدا می کنم. پوست پاها را ماساژ می دهم. پاهایم از هم فاصله می گیرند. فاصله را بیشتر و بیشتر می کنم. آینه را میان پاهایم جاسازی می کنم. آینه را نزدیک ورودیِ واژن می گذارم که صدای ویبره را می شنوم.
موبایلم زیر لباس هاست. بدون اینکه تعادل آینه و پاهایم به هم بخورد، چادر، مانتو، روسری، شورت و سوتین را کنار می زنم و به موبایلم می رسم. پیام را باز نمی کنم. فقط از روی صفحه ی موبایلم می خوانم.
"حجت: برای سه هفته ی دیگر بلیط هواپیما گرفته ام. می بینمت."
پیامش را سین نمی کنم. سه هفته وقت دارم برای تمرین کردن. اگر بتوانم هر هفته یک انگشت را داخل کنم، موفق می شوم. موبایل را پرت می کنم کنار کاغذِ مچاله شده و گواهی مدرک دیپلم. برای مصاحبه ی دکترا باید تمام مدارکم را تکمیل می کردم. کاش امروز را برای رفتن به دبیرستان و گرفتن مدرک، انتخاب نمی کردم.
به آینه نگاه می کنم. تمرکز کن، تمرکز. مشاهده کن. با دقت نگاه کن. روی چین ها دست بکش. نگاهم دوباره به کاغذ مچاله شده می افتد. هنوز آنجاست. تمام محله ی قدیمی مان پر شده بود از این کاغذ. این یکی را از درِ دبیرستان کندم و آنقدر انگشت های دستم را فشار دادم تا مستطیلِ کاغذ، تبدیل شد به یک گلوله ی کوچک.
تمرکز کن. چشم هایم را می بندم. نفس عمیق می کشم. دوباره به آینه نگاه می کنم و حرف های دکتر ژینوس را زیر لب، تکرار می کنم. این اسمی ست که بعد از اولین جلسه برایش انتخاب کردم. وقتی اسم اختلال روان-تنی ام را گفت. "واژینیسموس"
دکتر ژینوس گفت باید نگاهش کنی. همه ی گوشه و کناره هایش را باید با دقت بررسی کنی. و مهمتر از همه اینکه باید دوست شوی با این عضو مهم بدنت. این اولین مرحله است. دوستی کردن با بدن. نگاه کن. خجالت؟! نقطه ی آغاز هستی و پدید آمدن انسان هاست. خجالت ندارد. به پوست صورتیِ چروک شده و انحنای کشیده اش به سمت پایین نگاه کن.
جشنواره هنوز در حال برگزاری ست...تا اعلام نتایج نهایی، این بخش را در سایت می گذارم
. این داستان را به یاد گلنسا نوشتم،دختری زیبا از شهر اصفهان،دوستی که زود از میان رفت و زخمش همیشه تازه و خونچکان است
-------------------------------------------------
"اشتیاق من به توست،گلی جان. ای چشمه ی نور و زیبایی، عین الشمس و البها. شوقم به دختری ست از سرزمین فارس، از باشکوه ترینِ شهرها یعنی اصفهان"
در خواب و بیداری، پیامش را خواندم. نیمه فارسی و نیمه عربی نوشته بود. در گرگ و میش صبح، به صدای اذان، گوش سپردم. به "اشهدان علی ولی الله" که رسید به اطرافم نگاه کردم. یادم آمد کجا هستم. ایران بودم، اصفهان. در عمارت قدیمی که مادر هرگز دوست نداشت از آن، زیاد حرف بزند.
جواب مازن را دادم. نه عاشقانه و نه به شیوه ای که او کلمات را برایم منبت کاری می کرد. جوابش را دادم زیرا در رودربایستیِ محبتش گیر افتاده بودم. غریق مهرش شده بودم و همین مهر، من را پاگیر کرده بود.
یک کلمه نوشتم: سرگردانم.
بیشتر ننوشتم که نسل اندر نسل، سرگردانی در خون ماست. این را جده هم می گفت که زندگی مان از هفت نسل آنطرف تر از اصفهان تا مکه و بغداد و اندلس کشیده شده است. می گفت جده ی بزرگمان، او که زیبایی اش، جنون در قلب ها و در چشم ها پدید می آورد، او بود که برای اولین بار، بذر این سرگردانی را در دل ما کاشت.
به اطرافم نگاه کردم تا اتاقی را که در آن، خوابم برده بود ببینم. مازن در جواب نوشت: طوبی لِمَن حارِه- خوشا به حال سرگردان-
نوشتم: مازن می دانستی اینجا اذانش با بعلبک فرق دارد!
بلند شدم و در اتاق راه رفتم. عکس جده را در اتاق، قاب کرده بودند و باریکه ی نورِ صبح، روی عکس خاک گرفته اش افتاده بود. روی چشم های بزرگ عسلی اش. چشم هایی که می گفتند با طلوع و غروب خورشید، رنگ عوض می کردند. تازه این چشم های جده بود که می گفتند یک هزارمِ زیبایی و بُرانی نگاهِ آن جده ی بزرگمان را ندارد. آن جده ای که مثل افسانه ها، قصه هایش دهان به دهان در خانواده می چرخید
به دلیل در دست چاپ بودن این داستان، فعلا فقط قسمتی از آن را می توانم در سایت قرار دهم
در یکی از کتاب های عهد عتیق، سلیمان نبی اینچنین می نویسد:
برای هرچیز زمانی ست و هر مطلبی را زیر آسمان، وقتی ست.
زمانی برای تولد، زمانی برای مرگ
زمانی برای گریه، زمانی برای رقص
زمانی برای آغوش گرفتن، زمانی برای اجتناب از به آغوش گرفتن
حالا دقیقا به آن زمانِ اجتناب رسیده ایم. زمانی برای اجتناب از درآغوش کشیدن. زمانی برای سکوت و تماشای جهان که اندک است و صغیر، آنقدر که حدود و ثغورش رسیده است به مرزهای تن ِخاکی مان و مختصاتش شده، جغرافیای خانه هایمان. عالم صغیری حبس در عالم صغیر دیگر.
حالا که مرز شهرها، کشورها و جهان بسته شده است و بیشترین جایی که می توان به آن سفرکرد تا سر کوچه هایمان برای خریدهای خیلی ضروری می باشد، حالا که هیاهوی بیرون و سر وصدای جهان، اندکی آرام گرفته است، صدای درون است که بیشتر شنیده می شود. فقط صداها نیستند. چشم ها نیز هستند که فول اچ دی شده اند با قدرت فوکوس بالا و وضوح تصویر باورنکردنی.
در کتاب پنجم عهد عتیق، خداوند به یوشع پیامبر فرمان می دهد که با سپاهیانت به سمت کنعان برو. در میانه ی نبرد، آفتاب از حرکت بازمی ایستد تا یوشع همراه سپاهیانش دشمن را نابود کند. یوشع رو به خداوند دعا می کند و خداوند آفتاب را از حرکت باز می ایستاند.
حالا در قرن بیست و یک، آفتاب و جهان به وسلیه ی یک ویروس نادیدنی برای ما نیز ایستاده است. سرعت زندگی کم شده است و ما آدم های مدرن دقیقا نمی دانیم این ویروس چیست؟ نمی دانیم از کجا آمده است؟ نمی دانیم چقدر طول می کشد؟ نمی دانیم چطور از بین می رود و...
در یک " نمی دانیم" بزرگ گیر افتاده ایم. "نمی دانیمی" که وضعیتی نزدیک به معجزه دارد برای آدمی در این قرن که سرتاپا غزه است به هیبت شکوهمند علم. "نمی دانیمی" که می تواند شروع تازه از حضور یک تردید باشد برای دوباره دیدن جهان، برای دوباره دیدن خودمان، آنگونه که سقراط می گفت " می دانم که هیچ نمی دانم."
در این دوره ی " ندانستن بزرگ" هنوز چیزهای کوچکی هستند که می توانیم عمیقا آن ها را بدانیم. چیزهایی بوده است که نمی دانستیم و حالا زمان آگاه شدن به آن چیزهاست. نوعی از دانش و آگاهی ای که در قلمرو سرزمین خدای چیزهای کوچک، زیست می کند
.
مثلا از وقتی قرنطینه را آغاز کرده ام متوجه شده ام که در گوشه های خانه هر روز یک تولد رخ می دهد و سرانگشت های یک گیاه در کنج اتاق، سبز می شود. فهمیده ام در این روزهای کند می توان صدای قد کشیدن یک برگ را به وضوح شنید. اتفاق کوچکی که احتمالا از مدت ها پیش- شاید سال ها پیش- در حال رخ دادن است، حالا تبدیل شده به معجزه ای بزرگ و عرصه ای برای تماشا.
هر روز نگاهشان می کنم و همراه با نگاه، آن اتصال جادویی و ازلی میان مان برقرار می شود. گیاهان نگاه را می فهمند. جنس نگاه آدم را می شناسند. آن ها می دانند که هر دومان به نوعی ریشه در خاک داریم.
نگاهشان می کنم. از تولد و نوجوانی و بزرگسالی شان عکس می گیرم. توی اینستاگرام استوری می کنم و برایشان یک های لایت مخصوص درست می کنم که رویش ناگزیر جوانه ها را از یاد نبرم حتی در روزهایی که احتمالا عادتِ ناشی از راه طولانی، چشم هایم را کور خواهند کرد. این جمله را پارمنیدس، فیلسوف پیش از سقراطی می گوید" مگذار عادت ناشی از راه طولانی، چشم هایت را کور کند." این جمله را همه ی ما با عمق جان درک می کنیم. خوب می دانیم که گاه چقدر چشم هایمان کور شده است انقدرکه یک مسیر تکراری را رفته ایم و آمده ایم تا جاییکه جزیی از آن مسیر شده ایم. جزیی از آمدن و رفتن. در این روزهای خانه نشینی، چشم هایم بینا شده است و هر روز به خودم تلنگر می زنم که مبادا جزیی از گیاهان، پنجره، خانه و عادت به تماشا و... شوم.
یکی دیگر از چیزهایی که در این روزها می توانم ببینم، عشق بازی دو موجود است. مرحله ی پیش از زایش را می توانم تماشا کنم. لحظه ی موعود زندگی را. این مرحله، مدت زمان کوتاهی طول می کشد. چند دقیقه است اما جاندار و عمیق. شبیه چیزی ست که شاملو می گوید "فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه. اما یگانه بود و هیچ کم نداشت."
در هفته ای که گذشت خبر برگزیده شدن و برنده شدن در چند جایزه ی ادبی اعلام شد. اتفاق های خوشایندی که مثل نسیمی خنک از میان گرما و رطوبت و گرد و غبار این روزهای کرونا و درد ورنج و اعدام و تلخی های ایران، لحظه هایی هرچند اندک، توی قلبم نور تاباند؛ نورهای کوچک شاداب.
جشنواره ی داستان جمالزاده. دوره ی دوم
بخش داستان کوتاه اصفهان- داستان زبان زمین- دوم شد. از میان 1486 داستان
بخشی جستار قرنطینه_ جت لگ در خانه_ برگزیده ی لیست نهایی
جشنواره ی داستان آب- دوره ی دوم- اصفهان
داستان "ناگهان دیر شد." در میان برگزیده های لیست نهایی
جشنواره ی داستان " ام اس"- انتشارات هزاره ققنوس
داستان "چهارهزارکیلومتر پرواز" رتبه ی سوم، لوح تقدیر جشنواره
جشنواره داستان هنر و روان
داستان "دم، بازدم" در میان برگزیده های جشنواره و راه یابی به مرحله ی نهایی
چهارسال دانشگاه تهران، فلسفه خواندم. گمانم همه چیز از همان رشته شروع شد. دورهای مه آلود پُر از قضایای تالیفی ماتقدم و استعلایی کانت و حرکتهای جوهری ملاصدار و سیر عرفان فلوطینی و... به فکر تغییر رشته افتادم. شیفته ی سارتر و سیمون دوبوار شدم. فلسفهای که قصه نشود، به کلام نیاید و خوانده نشود را چه سود؟ روزی دوازده ساعت در کتابخانه معرفت، گلستان، کتابخانه ملی، مرکزی دانشگاه و... درس خواندن با رویای نوشتن در سر! دوسال در دانشگاه هنر تهران، مطالعات سینمایی خواندم . بیشتر ادبیات دراماتیک و فیلم نامه نویسی. پایان دوره، فیلمی هم ساختم. " خواب هایت می روند، نخ ببندشان". بامزه شد. دو ماه هر روز می رفتم مهدکودک و از بچه ها سوال های فلسفی و هستی شناختی میپرسیدم. در این دوره فکر میکردم باید فیلمساز بزرگی شوم. راستش هنوز هم بعضی روزها که هوا آفتابیست این فکر را می کنم. اکنون اطراف نیویورک زندگی می کنم و کلاسهای نوشتن خلاق را دنبال می کنم. @AB_Awards https://t.me/joinchat/AAAAAEu4jOZ3Dq54CmRoKQ www.esrw.ir http://instagram.com/1st.ab.awards
جشنواره داستان «آب»
کانال رسمی اطلاع رسانی دومین دوره جشنواره ملی داستانی «آب» پشتیبانی و ارتباط با ما: @AB_Awards_admin ☎️03132610622…
بخشی از داستان هجدهم مهر ماه
بابا که پشت تلفن می گوید نفس های آخر است، شبانه، گران ترین بلیط را می خرم و راه می افتم. دروغ چرا؟ موقع گشتن و پیدا کردن بلیط، به این چهار سال فرصت مطالعاتی و آینده ی کاری و وضعیت شغلی ام که با این سفر، روی هوا خواهد ماند هم فکر می کنم. حتی لحظه ای، استخراج هرچه بیشتر سنگ های اپال هم از ذهنم می گذرد اما هیچ کدام، به اندازه ی مامان و چشم هایی که به گفته ی بابا بیش از اندازه بزرگ شده اند، مهم نیستند.
چمدان را که می بندم به لباس هایم که بیشتر از همه تیشرت و پیراهن های خنک و نخی هستند، نگاهی می اندازم. وضعیت چمدان تابستانی ام، من را یاد عقیق اصل می اندازد که طبیعتی متضاد با فصل دارد.زمستان ها گرم وتابستان ها خنک اند. نگاهم را از چمدان برمی دارم و کشمیر گرمم را می پوشم. کاپشنم را در دست می گیرم تا از میان همه ی این فصل های در هم تنیده ی زمستان و تابستان، خودم را به پاییز و بهارم برسانم. بهارم دارد می میرد و من باید هرچه سریع تر از میان این زمستان سفید خودم را به او برسانم.
بابا چطور با این همه خزان زدگی و بی حوصلگی اش، این دو سال را تاب آورده و هیچ چیزی به من نگفته؟ فقط دیشب بود که مثل آتش فشان،کلمه های قاطی شده با اشک، از دهانش فواره زد. گفت مادرت عین یک بچه شده است.گفت از گم شدن و پیدا شدن وسط میدان نقش جهان شروع شد. گفت شب ها قبل از اینکه کار به قفل کردن در و پنجره های خانه برسد باید کنار زاینده رود پیدایش می کرده اند. اما کم کم حتی همه ی این هارا هم فراموش کرده. بعد از مدتی، حتی گم شدن و پیدا شدن در مکان های مانوس را هم از یاد برده.
گفت تا همین چندوقت پیش، مثل یک بچه ی معصوم از صبح تا شب به پنجره ی حیاط خیره می شده و گاهی که سرحال بوده شعری می خوانده و می رقصیده. گاهی هم از تخت بالا می رفته و خودش را به بالاترین افق پنجره می رسانده که بتواند آن طرف دیوار را ببیند. بابا می گفت همین چند ماه پیش بود که توانسته بود پشت پنجره و آن سوی دیوار، چیزی را ببیند که به وجدش آورده بود. مثل بچه ها از تخت پایین آمد و شروع کرد به رقصیدن و بعد هم همه ی انگشترها و گوشواره های عقیق و رنگ به رنگش را از سرخ و سیاه و زرد، از عقیقِ سلیمان تا شجره را روی هم، توی گردن و دستش انداخته بود و هی دور اتاق و خانه با خوشحالی، چرخیده بود.
تمام مسیرِ گذر از نیمکره ی زمین را در تاریکیِ اقیانوس ها به حرف های بابا فکر می کردم. سعی می کردم با جزئیاتی که بابا از مامان برایم تعریف کرده بود، مامان را دوباره توی ذهنم بسازم. یعنی همه ی اینها در این چهار سال که نبودم رخ داده بود؟ کاش بیشتر تصویری حرف می زدیم. چرا در این دو سال آخر، هیچ وقت از بابا نخواسته بودم مامان را بیاورد کنار خودش پای لپ تاپ بنشاند؟ به شنیدن صدایش و خنده هایش که از دور می آمد راضی شده بودم. خیالم جمع می شد وقتی که بابا می گفت اینترنت، به خاطر گرد و غبار در هوا، قطع و وصل می شود و به همین دلیل، بیشتر از این نمی توانند تصویری حرف بزنند. ساده دلانه باورم شده بود که همه اش تاثیر طوفان و گردریزه هاست.
کاش حداقل برایشان سوغاتی ای، هدیه ای، چیزی از سرزمین کانگوروها می آوردم. مثلا آن گران ترین سنگ جهان را که همین چندوقت پیش در جنوب استرالیا پیدایش کردند. کاش می شد مادر میتوانست آن سنگ را ببنید. اسمش را گذاشته اند رنگین کمان خالص و یک میلیون دلار هم رویش قمیت گذاشتند. یک سنگ عقیق بود با هزار لایه ی رنگی داخلش. از آن عقیق های هزارداستان. از آن هایی که از دل زمین همراه با گل و لای و فسیل دایناسورهای مدفون در طول میلیون ها سال بیرون می آیند و پس و پشت شان، هزار افسانه دارند.
مامان اگر آن سنگ را می دید زنده می شد. دوباره جان می گرفت. مثل آن قدیم ها که شور و شوقش، هردوی من و بابا را به وجد می آورد. همین شعفش بود که بابا را سال ها پایبندِ حجره ی عقیق تراشی کرد و من را تا اینجا کشاند. تا این طرف کره ی زمین. تا کعبه ی موعود مهندس های معدن و سنگ شناس ها و پرتولوژیست ها. من را رساند به شهر زیرزمینی ای که آن اوایل، مامان با شنیدن ماجراهایش سر ذوق می آمد. زنگ می زدیم به یکدیگر و ساعت ها در سکوتِ شهرهایمان به قصه های شهر "کوپر بدی"1 گوش می دادیم. می گفتم اینجا طبیعی ست که هیچ صدایی نباشد. شهر را زیرِ زمین در تونل های بزرگ ساخته اند. از کلیسا و مدرسه و هتل و رستوران تا خانه های عادی و لاکچری، همه اش زیرِ زمین ساخته شده اند. اما اصفهان چی؟ آنجا چرا این همه ساکت و بی سر و صداست؟
همیشه موقع این سوال، دوربین موبایلش را به سمت زاینده رود که از دوردستِ پشت پنجره پیدا بود، می گرفت و می گفت: تقصیر اینه. هی می میره. هی زنده می شه. روزهایی که آب نداره، شهر و همه ی آدم ها و همه ی صداها با هم خفه می شن. همه ی شهر، باهاش می میره و زنده می شه.
آن موقع هر دویمان خندیده بودیم و من برای اینکه بحث را عوض کنم به دروغ گفته بودم که امروز در تحقیقاتم به یک عقیق یمانی برخورده ام. گفته بودم حتی یک عقیق چشم بلبلی هم در دیواره های تونل دیده ام. می دانست حرف بیخودی می زنم. خودش همه ی اصل و نسب عقیق ها و محل پیدایششان را حفظ بود. خندیده بود و گفته بود: ولی می دونی که هیچی عقیق شجره نمی شه. شجره، برایش نخل بود. جنوب بود. برایش شهر کودکی اش، خوزستان بود. زلف های آشفته و تنه ی ریش ریش نخل را در عقیق شجره پیدا می کرد و دلش آرام می شد.
توی همین فکرها هستم که مهماندار هواپیما، نوشیدنی می آورد و من، از بین آبمیوه و نوشابه و انواع نوشیدنی ها، آب ساده را انتخاب می کنم. صدای پایین رفتن آب را از گلویم که می شنوم، یاد حرف های آن شبِ بابا می افتم که می گفت کسی نمی داند بیماری اش چیست که همیشه تشنه است. همیشه آب می خواهد و سیراب نمی شود.
از صبح تا شب می گوید آب. دکترها هم درست و حسابی نمی توانند بیماری اش را تشخیص بدهند. یکی گفته به خاطر پیری ست و کهنسالی. دیگری گفته آلزایمر است. دکتر دیگر گفته طبیعی ست و دوریِ پسرش برایش استرس و هذیان به وجود آورده. یک دکتر طب سنتی هم اسم بیماری اش را استسقاء گفته. از دکتر طب سنتی که می گوید یاد حرف های مامان می افتم که چقدر به خواص معجزه آسای عقیق، ایمان داشت. می گفت عقیق، تشنگی را کاهش می دهد و تب را پایین می آورد. بیماری های معده را کم می کند و... من که در آن زمان به شکل دانشگاهی و اکادمیک، زمین شناسی و آشنایی با کانی های سنگ ها را دنبال می کردم به این همه خاصیت و معجزاتی که عقیق باید به تنهایی به دوش بکشد لبخند می زدم اما مامان باور داشت.
می خواستم همین ها را به بابا پیشنهاد بدهم که خودش گفت دیگر حتی عقیق هم فایده ای ندارد. گفت تا همین چند ماه پیش، تنها دلخوشی اش این بود که از خواب بیدار می شد و سنگ های عقیق و گردنبندها و گوشواره ها را دانه دانه جمع می کرد و توی ظرف ها و تشت های پر از آب و نمک می گذاشت. همه را یکی یکی بلند می کرد و می برد توی حیاط، زیر آفتاب می گذاشت. بعد هم هر پنج دقیقه یک بار می رفت توی حیاط و ظرف ها را از زیر آفتاب می آورد توی خانه. می گفت "عقیق ها دارند می میرند. نمی بینی چطوری سبز لجنیِ کمرنگ شدند؟" اما تازگی ها یادش میرود ظرف ها و سنگ ها را از توی حیاط بیارود داخل خانه. من هم که یادش میاورم غصه می خورد و با دیدن ظرف های توی حیاط و سنگ های داخلش که ساعت هاست زیر آفتاب مانده اند شروع می کند به گریه کردن
بخشی از نانفیکشن "شهر من کو" - این بخش کامل نمی باشد
شهر من کو؟
آدم اهل کجاست؟ شهری که در آن به دنیا آمده است؟ شهری که در آن بزرگ شده یا شهری که در آن زندگی می کند؟ چطور می شود به آن لحظه ای رسید که در ذهن مان" اهل بودن" از شهری به شهری دیگر جا به جا می شود؟
اهل کجایی؟ ور آر یو فرام؟
برای من، مهاجرت به آمریکا با یک سوال همیشگی همراه بوده است. بعد از سلام و احوال پرسی، به سرعت این سوال پرسیده می شود. " اهل کجا هستید؟ ور آر یوفرام؟" این سوال همه چیز را آسان می کند. مثل یک کاتالیزورِ موثر عمل کرده و پرسشگر را به وضعیت آسوده ای می رساند. او می تواند ذهنش را نسبت به شما مرتب کند زیرا با خودش به این نتیجه می رسد که شما متعلق به کدام گروه نژادی هستید، به چه چیزی فکر می کنید؟ نماینده ی کدام جریان فکری هستید و... تقریبا اهمیتی ندارد اینکه تحصیلات شما چیست؟ حقیقتا به چه چیزی فکر می کنید؟ چه تجربه هایی در زندگی دارید و دوست دارید در جهان چه کنید؟
همه ی اینها هرگز نمی توانند بر اسلوب های نژادی تان فائق آیند یا از آن ها عبور کند. تقریبا هیچ کدام از این ها اهمیتی ندارند. زیرا شما در شهرتان، در ریشه هایتان، در "ورآریو فرام" تان گیر افتاده اید.
" اهل ایران. تهران"
به عبارتی شهرها خواسته و ناخواسته شما را معنا می بخشند. چون آن ها زنده اند. نفس می کشند و گاهی به جای شما حرف می زنند. در جایی خواندم که نویسنده، جنگ را در شهرش چنین توصیف کرده بود. " جنگ که شروع شده بود مردم هنوز فکر می کردند یک جوری پیش از آنکه دندانِ جنگ به تن شهر برسد، جنگ متوقف خواهد شد."
به " تن شهر" یک بار دیگر نگاه کنید. به فرو رفتن دندان جنگ در تن شهر یک بار دیگر بیاندیشید. شهر، تن دارد. شهر تنش زخمی می شود. تنش می لرزد. تنش مضطرب می شود. تنش اندوهگین می شود. تنش بی جان می شود. تنش جان می گیرد و دوباره به پا می خیزد.
ما هر روز در تن شهر راه می رویم. "در فضایی که شهرها در اختیارمان می گذارند زندگی می کنیم. فضایی که ما را از خود بیرون می آورد. فضایی که در آن فرسایش زندگی مان، تاریخ و لحظه لحظه ی زیستن مان روی می دهد." 2
شهرها با در اختیار گذاشتن فضایی نامتناهی ، هر روز هزاران هزار غریبه را جلوی چشمانمان قرار می دهند، امری عادی و روزمره. رد شدن از کنار هم، اتفاقی که امروز به یاری زندگی شهری برای ما بسیار بی اهمیت و تکراری ست تا قرون وسطا اصلا وجود نداشته است. بدین شکل که تا قرون وسطا مواجهه با غریبه ها، فقط در ساحت جنگ یا در سفرهای بسیار طولانی رخ می داده است.
من برای یافتن شهرم، شهری که هم مشتاق و هم هراسان از یافتنش بودم باید در دل شهر راه می رفتم. باید به لایه های زیرین شهر دسترسی پیدا می کردم. باید در اعماق تن شهر می پریدم و شیرجه می زدم. مهمترین و ساده ترین راه برای رسیدن به همه ی اینها راه رفتن در خیابان بود. گذر از کنار غریبه ها، قدم زدن درخیابان و گوش دادن به صداهای گوناگون، تماشای رنگ ها و نورها، شنیدن زبان های مختلف و دیدن جنگ تن به تن انسان و ماشین و.... همه و همه فقط در خیابان جمع شده بودند.
خیابان در همه ی شهرها، محل برخورد ایده ها و تشکیل سنتزهاست. محل به هم رسیدن تزها و آنتی تزها. خیابان به مثابه رحمی که نطفه ی خام و بی شکل قصه ها را در خود می پروراند و منتظر است. در انتظاری همیشگی با آغوشی نه چندان گرم و گیرا.
در خیابان به شهرم فکر می کنم. به شهرهایم. به رد شدن و گذر کردن شهرها از خودم. به اینکه شهرها چگونه وارد ما می شوند و در ما خانه می کنند. به شهرهایی فکر می کنم که در آن ها زندگی کرده ام و شهر من نیستند و شهرهایی که در آن ها زندگی نکرده ام و شهر من هستند. اینکه یک شهر چنان در ما آشیانه می کند که گاهی بی هیچ دلیل مشخصی دلمان برایش می تپد و شهری دیگر با همه ی اغواگری هایش در وضعیتی باقی می ماند که می توانیم به راحتی رهایش کنیم.
نوستالژیا- یوتوپیا
" نوستالژی به گفته ی هوفر نوعی بیماری ست که خودش را با نشانه ای خاص بروز می دهد: درد(آلرژیا) برای خانه(نوستوس)" نوستالژی هم خوشایند است و هم دردناک. مثل زخم روی زانو که آنقدر می کنیم تا خون می آید. دندان لقی که آنقدر با نوک زبان باهاش بازی می کنیم تا بیفتد."3
" ولی نوستالژی همیشه نوستالژی گذشته نیست. بعضی چیزها از قبل نوستالژی ایجاد می کنند. فضاهایی که به محض یافتن شان می دانیم از دست خواهند رفت. جاهایی که می دانیم در آن ها خوشحال تر از هر زمانی در آینده خواهیم بود. در این مواقع روح به دور خودش می چرخد، انگار بخواهد تماشای زمان حالِ خودش از آینده را بازنمایی کند. شبیه چشمی که در جایی در آینده به خودش نگاه می کند، حال دوردستش را می بیند و مشتاقش است."3
اینچنین نوستالژی ای، این نوع از چرخیدن روح به دور خودش در دو شهر ایران برایم اتفاق افتاده است. جاهایی که به محض وارد شدن در آن ها مطمئن بودم که تجربه ای یگانه و تکرارناپذیر خواهند بود. دو شهر لاهیجان و شیراز.
شهرهایی که در آن ها زندگی نکرده ام اما شهرهای من هستند. شهرهایی که مدت اقامتم در آن ها کمتر از یک هفته بوده است و به سادگی، اعتباری و نسبی بودن زمان را به من آموخته اند. بعد از زیستن کوتاه در هر دوی این شهرها آن ها خودشان را در هزارتوی ذهنم جاری کردند تا آنجا که حتی به شیوه ی زندگی کردن از بام تا شام، در این دو شهر بسیار فکر کرده ام.
مثلا در شیراز به خودم قول داده ام هر روز حوالی ظهر که شهر در آستانه ی قیلوله ی روزانه به سر می برد به مسجد وکیل بروم. در خلوت و سکوت مسجد، بی هیچ صدایی زیر سایه ی یکی از ستون ها بنشینم و کتاب بخوانم. برای خودم برنامه ریزی کرده ام که هفته ای دو بار با زیراندازی کوچک به باغ ارم بروم. روی چمن ها دراز بکشم و هیچ کاری نکنم. هیچ کاری نکردن را یاد بگیرم، به درستی و با دقت. در شیراز که قدم می زدم محل زندگی ام را هم انتخاب کردم. خیابانی بود پر از سروهای بلند، آنقدر بلند که فکر می کردی حتما حافظ این سروها را خطاب شعرهایش قرار داده است. سروهایی با این اعتبار... بعدها یک بار قیمت حدودی خانه ها در آن خیابان و آن محله را چک کردم که با خانه های منهتن نیویورک کاملا برابری می کرد. در زندگیِ لاهیجانم به خودم قول داده ام که هفته ای یکبار به مقبره ی شیخ زاهد بروم و بعد هم به مزار بیژن نجدی سر بزنم. به هرحال برنامه ی هفتگی و روزانه ی این دو شهر هر روز دقیق تر و جزئی تر می شود در ذهنم.
نکته ای که وجود دارد این است که در هر دوی این شهرها یک خلا وجود دارد. "یک غیاب، جایی که تخیل می تواند تسخیرش کند و جنون های خیالی مان در آن ساکن شود. شهرها به این زمین های خالی نیاز دارند. به این شکاف های ساکتی که ذهن می تواند آزادانه در آن ها پرسه بزند."4 هر دوی این شهرها این فضای خالی را در اختیار من قرار می دهند، فضایی برای پرسه زدن و پر کردن خلا با جزئیات زندگی روزانه. این فضا و این اختیار را مقایسه کنید با شهرهای بزرگی مثل تهران. روی هر صندلی، قبل از شما چند نفر نشسته اند و شما به سختی می تواند جایی برای لحظه ای نشستن پیدا کنید.
یک غیاب پررنگ دیگر هم در هر دوی این شهرها حضور دارد. غیابی که از انسان و سرنوشت ابدی ازلی اش نشات می گیرد. غیابی که حتی در اولین قصه ی مکتوب بشر نیز به آن اشاره می شود. گیل گمش، هزار دره و صحرا را طی می کند تا از اوتناپیشتم، راز حیات ابدی و زندگی بدون مرگ را بپرسد اما اوتناپیشتم به او می گوید بیشتر از این نگرد. چاره ای نیست و نمی توانی عاقبت خودت را تغییر بدهی. سرنوشت انسانی را جای تغییر نیست. مرگ را هیچ گریزی نیست.
در این شهرها هنوز مرگ جاری ست. مرگ را هنوز به دورترین نقطه ی شهر تبعید نکرده اند. مرگ را هنوز در جایی دور و ناپیدا محو نکرده اند. در تهران و سایر شهرهای بزرگ دنیا مرگ دیده نمی شود. مرگ به یکباره است، حادثه ایست غیرمترقبه. شهرها جای مرگ نیستند. شهرها فقط زندگی می خواهند، وحشی و پرسرعت.
در لاهیجان و شیراز هنوز زندگی و مرگ به شیوه ای جاندار در هم تنیده اند. شیراز شهر مقبره هاست. شهر با مرده هایش که زنده ترین مرده گانند، جان می گیرد. با حافظ، با سعدی، با خواجوی کرمانی، با کوروش. گویی مرده ها شهر را زنده نگاه داشته اند و شاید همین در هم آمیختگی مرگ و زندگی، به کندی و آهستگی شهر کمک می کند. آن سرعت روان پریشانه و عبث شهرهای بزرگ را می گیرد و اجازه می دهد در کنار خاموشی مردگان، لحظه ای، دمی را به کندی و آرامی گذراندن. جغرافیای شهر شیراز، حدود و ثغورش با مقبره هایش تعیین می شود. مرده هایی که زنده های جاری و سیال شهر هستند.
لاهیجان در برابر شیراز بسیار بسیار کوچک تر است اما این درهم تنیدگی را در خودش دارد. مرگ، امری هولناک نیست. چسبیده به زندگی ست. مقبره ی شیخ زاهد بر فراز شهر و قبرستان کوچک در کنارش که مزار نویسنده بیژن نجدی در آن قرار دارد.
دلیل دیگری که برای من تعیین کننده است در انتخاب این دو شهر، نزدیک بودن قصه هاست. در این دو شهر به دلیل حضور مرگ و مقبره ها در بطن شهر که منشا نوعی فقدان و غیاب می باشند، سکوتی در سطح شهر پراکنده است که شنیدن قصه ها را بسیار راحت تر می کند. قصه ها در دسترس اند، در چند قدمی، مثل این است که در حوالیِ قصه ها قدم می زنی. در برابر شهرهای بزرگ که باید از میان صداهای گوناگون ماشین و موتور و آمبولانس و همهمه ی مردم، با صبر و حوصله قصه های شنیدنی را با قلاب بیرون کشید و غربال کرد، دریافت داستان های شنیدنی بسیار ساده تر است.
دلیل دیگر مربوط می شود به تجربه ای بسیار شخصی که شاید هیچ عنصر معقول و منطقی را نمی توان در آن دخیل دانست و آن، اینکه من از باران و تمام جنبه های رمانتیک و عاشقانه ی مربوط به آن متنفرم. اما در هر دوی این شهرها وقتی بر مزار حافظ و بیژن نجدی بودم باران بارید. بوی خاک بلند شد و انگار بوی خاکِ مزار باران خورده فرق دارد با بوی خاک باران خورده در حالت معمولش. در این میان در وضعیت آونگ گونه ای بودم که بی هیچ دلتنگی و حسرت و افسوسی، حس یگانه شدنِ تن خاکی با خاک آغشته به تن را داشتم. به نوعی باران، نقش و نگار زندگی و مرگِ همیشه به هم پیوندخورده را زلال و شیشه ای کرده بود.
" نوستالژی بچه ای با چشم های لوچ است: با یک چشم به جلو نگاه می کند و با چشم دیگر به عقب. چشم راست تشویق می کند به جلو و چشم چپ ترغیبش می کند به عقب. برای همین هم تا ابد سرجای خودش ساکن می ماند و تنها قدم هایی که می تواند بردارد قدم های روح است به دور خودش."5
من فکر می کنم نهایت قدم های ر
وح به دور خودش را اگر دنبال کنیم به آرمان شهر می رسیم. به یوتوپیا. آرمان شهر، جایی ست برای دور بودن. جایی برای نرسیدن. یک بار، با چند تن از دوستانم که هر کدام از گوشه ای از دنیا آمده بودند دور هم نشسته بودیم و از شهرها و کشورهای مورد علاقه مان حرف می زدیم.
فندی که اهل نیس فرانسه بود رو به زینای آلمانی کرد و گفت: من شش ماه برلین زندگی کردم. به نظرم بهترین شهر برای زندگی ست. تمیزترین شهری که تا به حال دیدم. زینا دستی به گردن سفید و کک مک دارش کشید و گفت: به نظر من که از برلین بهتر، زوریخه. از نظر بیمه ی درمانی هم خیلی عالیه.
یوریکو موهای صافش را مرتب کرد و رو به فندی گفت: من تا به حال نیس فرانسه نبودم اما باید خیلی شهر خوبی باشد. هم طبیعت و هم غذاهاش. از نظر شلوغی هم مثل پاریس نیست که کثیف باشد.
نوبت مارلین رسید که در نیویورک به دنیا آمده بود و احتمالا هیچ شهر دیگری برای آرمان شهر در ذهنش نبود اما با حرارت از توکیو گفت. از اینکه همه ی کارهایش را برای یک مهاجرت چندساله به این شهر انجام داده است. یک جزیرهی آرام و دوست داشتنی با آدمهای مهربان و فروتن. "من نیمی از دنیارو گشتم و مطمئنم بهتر از ژاپن وجود ندارد." مارلین آنقدر از ژاپن تعریف کرد که نزدیک بود به یوریکو چپ چپ نگاه کنیم که چرا شهر زیبایشان را به این نیویورک پر از موش و زباله ترجیح داده است؟
وقتی نوبت من شد، فکر کردم بگویم یونان. یونان را تا به حال ندیده بودم اما فکر می کردم باید جای خوبی باشد برای مدینهی فاضله بودن. میگویم یونان و میروم دنبال سقراط در کوچه پس کوچههای آتن تا برایم از اتوپیا تعریف کند. سفرهی دلش را باز میکند و غرغرکنان میگوید: «به افلاطون گفته بودم که درددلهایم را ننویس. حرفهای من را ننویس پسرجان. گوشش بدهکار نبود. جوان بود و سرش باد جوانی داشت. نوشت و در آکادمیا هم همانها را تکرار کرد. جوانکی هم سر کلاسهایش مینشست. هر روز میآمد. شلوار خاکستری میپوشید و تیشرتی یقه هفت. هیچوقت موهایش را شانه نمیزد اما هندسه خوب میدانست. من ندیده بودمش. افلاطون برایم گفت. اسمش ارسطو بود. همان جوانک رفت و همه جا را پر کرد از مدینهی فاضله. بعد هم آن سر دنیا، فارابی تار را زمین گذاشت و حرفهایش را ترجمه کرد. شیخالرئیس هم بی قرار شده بود که کو؟ کجاست؟ این مدینهی فاضله را کجا بجوییم؟»
سقراط روی پلهی خاکی بازار مینشیند. آهی میکشد و پرههای بینی بزرگش تکان میخورد: «میدانی، من فقط آرزو کردم. آرزویم بود مدینهی فاضله اما از آن آرزوها نبود که باید روزی، جایی درموقعیتی مناسب به آنها جامهی عمل پوشاند و شاد شد. فقط آرزو بود. چیزی که بودنش لذت بخش بود. راستش، اصلا دوست ندارم حتی برآورده شود. اگر برآورده شود چه آرزویی شیرینتر و دلنشینتر از آن دارم که جای خالیِ بزرگش را میان آرزوها پر کند؟»
وقتی به سقراط و آرمان شهرش به این شیوه فکر می کنم احساسم نسبت به دو شهر شیراز و لاهیجان روشن تر می شود. شهرهای آرمانی ام که همراه با نوستالژی در من ادامه پیدا می کنند و هر روز بیشتر و بیشتر به شهر درونی من تبدیل می شوند.
" جامعه شناسان مدام این نکته را یادآوری می کنند که شهر، انسان را به روابط خالی شده از گرما می کشاند. همین دیدگاه نقطه ی عزیمتی ست برای فرورفتن در نوستالژی یک اجتماع ارگانیک که در نقطه ای نامعلوم از گذشته قرار دارد." 6 برای من این نقطه ی نامعلوم در گذشته نیست بلکه در آینده است. دو شهر پویا که هر روز بخشی، گوشه ای، ذره ای از آن ها در خیالاتم جان می گیرند و برای آینده ای دور و نامعلوم آماده می شوند.
گزارش خبرنگار مهر، علی خدایی، محمد کشاورز، محمد طلوعی، محمدرضا فرزاد و پیمان هوشمندزاده، داوران جایزه ناداستان «پیرسوک» نتایج این رویداد را اعلام کردند.
در متن پایانی این جایزه ادبی آمده است: بر آن بودیم که جشن پایان جایزه ناداستان پیرسوک سال ۱۳۹۸ با سوژه «شهرمن کو؟» را شب یلدای پارسال برگزار کنیم اما چنان غم پس غم آمد که مجالی برای گرفتن جشن و شادمانی نبود. صبر کردیم شاید حال دوران بِه شود، اما نشد تا اسفند که بلای فرامرزی کرونا آمد و همه را در بهت و حیرت فرو برد. حالا که دیگر امیدی به برگزاری مراسم حضوری در روزهای نزدیک نیست نام برندگان را اعلام میکنیم. مبلغ جایزه به حساب آنها واریز میشود و تندیس در مراسم جایزه ناداستان دور بعدی تقدیم خواهد شد. برای برگزاری دور اول این مسابقه ترجیح دادیم از حمایت و پشتیبانی شرکتها و نهادها استفاده نکنیم. در ضمن برنامههای مربوط به این دوره به زودی از طریق شبکههای اجتماعی و سایت در دسترس شما قرار خواهد گرفت. با سپاس از همراهی و همدلی داوران گرامی و دبیر اجرایی جایزه: آیدا بناکار، بیانیه داوران را در ادامه میخوانید:
در بیانیه داوران جایزه ناداستان پیرسوک همچنین آمده است: «ناداستان مفهوم تازهای در فارسی نیست اما نام تازهای است و این تازگی نام کسانی را وحشتزده میکند. سابقه ناداستان در فارسی مفصل است، از رسائل و اخوانیات تا شکاریهها و خاطرات اما نامیدنش در یک قالب کلی محصول زمانه ما است. این جایزه و مسابقه، شاید بیشتر از هر چیزی پاسخ به این اضطراب نام نهادن بشر بر پدیدهها است، اینکه انسان دوست دارد با پدیدههای جهان به اسم جدیدشان تخاطب کند حتا اگر مفاهیمی کهن باشند.
ما داوران این دوره جایزهی ناداستان پیرسوک بیش و پیش از هرچیزی این اتفاق را میمون و مبارک میدانیم و به کسانی که برنده این اولین دور مسابقه شدند تبریک میگوئیم و امیدواریم که این چراغ در روزهایی تاریک چون امروز روشن بماند.»
بر اساس رأی هیئت داوران مسابقه ادبی ناداستان پیرسوک الهام تربت اصفهانی با اثری بنام «مهرههای منچ درپراید» به عنوان نفر اول برنده تندیس و وجه نقد،
راضیه مهدی زاده با ناداستان «شهر من کو؟» برنده دوم موفق به کسب تندیس و وجه نقد، اثری با نام «دم، بازدم و دوباره دم» نوشته فرهاد ریاضی تندیس و وجه نقد و هدیه کازرونی با ناداستان «قصردشت» تندیس و ۳۰۰ هزار تومان وجه نقد در جایگاه سوم به طور مشترک دریافت میکنند.
داستان "هت تیریک" از بین 967 داستان در بین 50 داستان راه یافته به مرحله ی نهایی در اولین دوره ی جایزه ی ادبی جمالزاده
به گزارش روابط عمومی جایزه جمالزاده، از بین 978 متقاضی حضور در بخش داستان آزاد، 69 نفر برای حضور در بخش نهایی جایزه جمالزاده پذیرفتهشدهاند که اسامی آنها به شرح زیر است: محمد حیاتی انوشه منادی علی یزدانی نجفآبادی فرشید یزدانی علی لشنی زند آرش محمودی سرداری پروین برهان شهرضایی امین روات زاده ناهید عصمتی سعید عابدی راضیه مهدی زاده مجتبی مقدم شهلا شهابیان فاطمه دباغها نسرین سالاری مانلی آذرمهر آوات مصطفایی امیرحسین روحنیا زهرا مهاجری کاشانی مرضیه زابلی متانت محبی مجتبی شول افشارزاده شیما جوادی میلاد ظریف بوشهری صدیقه امیدبخش پویا منشیزاده مجتبی هژبری معصومه قدردان حسین لعل بذری سمیرا آرامی عطیه جوادی راد الهه اسدپور کاظم آقایی محمدرضا عبدالهی
23 فروردین 1398 16:02 | 0 نظر | 1383 بازدید | امتیاز: با 0 رای
یک هفته ای می شود که هنگامه دوباره هر شب با سر و صدایی شبیه خفگی از خواب می پرد و می گوید: فاخته، فاختی، فاختنی... بعد با موهای آشفته و دست هایی که انگار در حال شنا کردن هستند رو به من می کند و می پرسد: بقیه اش را یادت نمی آید؟ چی بود ادامه ی این شعر؟ من که ساعت 4 صبح، عصبی و کلافه از خواب بیدار شده ام، فقط به حالت دست هایش خیره می شوم که هنوز آرام نشده اند و دارند چیزی را کنار می زنند، انگار که کمک بخواهند تا از مهلکه ای سخت نجات یابند. از وقتی به مصر آمده ایم، این خواب، گاه و بی گاه سراغش می آید. هر بار با دهانی باز از خواب می پرد و می گوید "نزدیک بود غرق بشم. یه جایی بودیم که صدای اون شعری که اون روزها توی شهر می خوندن می اومد. تو یادت نیست؟"
داستان کوتاه داستان کوتاه تو نمی دانی من چه چیزی را جا گذاشته ام ؟ نوشته "راضیه مهدی زاده" #قصه_جمعه_ها
وقتی از نویسنده کتاب «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟» پرسیدم، «دراین دنیای شلوغ اینترنتی که آدمها بیشتر میشنوند و تماشا میکنند تا بخوانند، چرا مینویسی؟» در پاسخم ابتدا نقل قولی از ولادیمیر ناباکوف، نویسنده روس، آورد: «اثر هنری هیچ اهمیتی به جامعه نمیدهد. فقط به فرد فردِ آدمها اهمیت میدهد و فقط شخص خواننده است که برای من مهم است.» هر چند با این اندیشه میتوان فاصله داشت، چه این مجموعه افرادند که برآیندی را میآفرینند که زیست جامعه در آن جاری است، اما او ادامه داد: «برای من، این فرد فردِ آدمها از خودم شروع میشود. از فردیت خودم که نوشتن، دستم را میگیرد و مرا به سفر درونی راهنمایی میکند. بعد «من»های دیگری خواسته و ناخواسته همراه میشوند؛ «من»هایی که خوانندگان کلمات هستند، «من»هایی که بازماندگان کلمات هستند، «من»هایی که کلمات را ادامهدار میکنند و بدین ترتیب، نویسنده و خواننده کنشگر، با جامعهای از زندگان و مردگانی که «زندهترین مردگانند»، همزیست میشود. شاید همین همزیستی و سفرهای گاه و بیگاه به درون است که نویسندگی را با زندگیام آمیخته است.» او، راضیه مهدیزاده نام دارد که رتبه اول جشنوارههای ادبی بهاران، خلیج فارس، و محیط زیست - مادرم زمین را از آن خود کرده است. او امسال به سومین دهه زندگی خود گام نهاده است و در رشته فلسفه و مطالعات سینما فارغالتحصیل شده است.
آفرینش فضاهای در غربت
کتاب «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟»، چاپ تهران در سال ۹۷، مجموعه ۱۴داستان کوتاه است. فضای حاکم برآن، فضاهای نوینی است با شخصیتهایی که حامل دو هویتند. نه اینجاییاند، نه آنجایی. مهاجرانی که به قول نویسنده، آدمهای دووطنه، دوزبانه و دوبومه هستند. اکثر شخصیتها در روایتهای او، زن هستند؛ زنانی که نوستالژی گذشته را در طول سالیان مهاجرت اجباری یا اختیاری به دوش کشیدهاند. اما آنچه این داستانها را جذاب میکند، روایتهای کوتاه ولی عمیق نوسان بین دوفرهنگ و دو زیست-بوم است که نویسنده از زندگی این قهرمانان سرگردان روایت میکند. برای مثال، در اولین داستان که «چشماتو ببند، بعدش بهشته» نام دارد، راوی دخترکی است سهزبانه، فارسی، ترکی و انگلیسی، که عاشق مادربزرگش است، مادربزرگی که اکنون در گذر سالها مجبور به نشستن بر صندلی چرخدار شده است. در حالی که دختران و پسران با دامادها و عروسها برسر برنامهریزی برای نگهداری مادربزرگ به محل زندگی آنها به کارولینای جنوبی، نیویورک و کالیفرنیا، یا خانه سالمندان به جدل مشغولند، نوه و مادربزرگ در خلوتشان شاهد این منازعه بر سر نداشتن مرخصی و پول و شاید بیعلاقگی فرزندان برای نگهداری مادربزرگ هستند. داستان آنجا تکاندهنده میشود که نوه، زمانی در کودکی از مادربزرگ داستان زندگی بعد از مرگ و بهشت را شنیده است، و حالا در خیال واقعی خودش میخواهد او را با پرتاب از پلهها با صندلی چرخدار، به بهشت روانه کند: «چشماتو ببند بعدش بهشته»….
بوی سنت و بهشت
شاید چندین بُعد پریشانی در این داستان روان باشد. پریشانی از جامعهای که فردیت در آن به گونهای برجسته است که فرصتی برای سالمندان وجود ندارد، و آدمها نه تنها وقت ندارند، بلکه دغدغه نگهداری مادربزرگ هم چالشبرانگیز است؛ پریشانی رابطه دخترکی که تنها حلقه ارتباط مادر بزرگ با خانواده است، و داستانهای مادربزرگ که برای دخترک بوی سنت، خیال و بهشت را با هم آمیخته است. نویسنده بهخوبی سنگینی عنصر سنت را در آدمهایی که از سرزمین مادری کنده شدهاند و در سرزمین جدید هم این سنتها را با خود حمل میکنند، نشان میدهد. به ظاهر مدرن زندگی میکنند، ولی با سنت همآوا هستند. بیدلیل نیست که آخرین واژگان مادر بزرگ، چنین است: «نمیدونم عزیزجانم. ترسی ندارم، روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم، ولی دلم به این خاک نیست که بدنم با خاکش یکی بشه. آخه میگن گِل هر آدمی رو از هرجا برداشتن دوباره توی همون مکان برمیگردونن. گِل من مال باغهای زعفرون بیرجنده. اما انگار سرنوشت من، سرِ سازگاری با خاکمو نداره که اگه داشت این بچههام اینقدر پریشون این خاک و اون خاک نمیشدن»
پریشانی در هویت و آشفتگی در واژگان
یکی از ویژگیهای کتاب، آمیختگی مفهوم داستانها با دوگانگی، دوسرزمینی و دوزیستی است. مهاجران، در مرز میان دو دنیا زندگی میکنند، و این مرز، زبان آنها را نیز دچار پریشانی میکند. در نتیجه، با این دوگانگی، هم در محتوا وهم در فرم که در ادبیات و در واژگان نیز خودنمایی میکند، روبهروهستیم. بنابراین، با کلمات انگلیسی زیادی در گفتار و محاوره شخصیتها برخورد میکنیم، مثل «تایم»، «مامی کلوز یور آیز»، «اسپاگتی»، «میخوای اپلای کنی»، «آیم نات شور»، «اسنیکر» و مانند آن. تسلط نویسنده بر بازآفرینی واژگان و تکرار، و نیز فاصلهگذاری، جذابیت داستانها را برای تا به آخر خواندن فزونی داده است.
شاید جامعترین تعریف از شخصیتهای کتاب، این باشد که این داستانها، روایت انسانهایی است که در فضا در نوسانند. آدمهایی که به بیمکانی و بیزمانی دچارند و به قول نویسنده، وضعیت آدمهای تا ابد مهاجری را دارند که بر چرخ و فلکی میان زمین و آسمان معلق هستند. چنین است که طرح روی جلد نیز چرخ فلکی سرمست و سیال را ترسیم میکند که در جستوجوی خاکی گرم و پذیرنده برای دمی آرمیدن وآسودن، بیتاب است.
نام کتاب
نام کتاب که هیاهو و جنجال بسیاری در شبکههای اجتماعی برپا کرد، برگرفته ازداستانی است به همین نام که درگیریهای شخصیت اصلی، ساجده، را روایت میکند که ریشه در قم دارد و حالا به نیویورک آمده است، دکتر شده است، به زادگاهش رفت و آمد میکند، و دوستپسری ایرانیالاصل دارد که بهدنیا آمده و بزرگ شده آمریکا است. این تضاد فرهنگی که در زبان نیز تجلی مییابد، دراین سطور مستتر است: «اوایل آشناییمان حرف زدن با سورنا تلفیق بیمزهای از انگلیسی و فارسی بود. با آن زبان نمیشد حرف زد، فقط میشد صدا داشت. زبانمان هجا داشت، اما نمیشد با آن ارتباط برقرارکرد. آوا نداشت، آوایی که از جان بلند شود و با خودش سلولهای درد، خاطره، نگاه و هزار کوفت و زهرمار دیگر را داشته باشد، نداشت.» شاید این سطور تنها برای کسانی که در سرزمینی دیگرعاشق میشوند و با زبانی که آموختهاند، نمیتوانند با معشوق ارتباط برقرار کنند، قابل درک باشد؛ تجربهای یگانه که نصیب هرکسی نمیشود. اما در این رفت و آمدها بین قم و نیویورک که مایههایی از طنز و کشف دنیاهای جدید را نیز در دل خود نهان دارد، روزی ساجده تصمیم میگیرد موضوع دوست پسرش را در قالب همکلاسی به خاله قدسی بگوید. این بار عمو حجت گوشی را برمیدارد و میپرسد: «خوب خانم دکتر، حالا قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک؟» از ویژگیهای دیگر آثار نویسنده، باز بودن آخر داستانهاست، که خواننده خود باید تصویری خلاق از پایان، برای آنها بیافریند.
نوشتن به مثابه نهال کاشتن
راضیه مهدیزاده دو کتاب دیگر به نامهای «یک کیلو ماه» و «موخوره» را نیردر کارنامه ادبی خود دارد. نوشتن داستان کوتاه به قول خودش بهمثابه «نهالکاری» ست. «بذرهای پراکندهای که در ذهن میآیند و میروند. بذرهایی که جان نمیگیرند. بذرهایی که مخدوش میشوند. بذرهایی که در میانه راه، پوسیده میشوند، و در نهایت، بذرهایی که تن به آفتابِ صبوری میدهند و با خاک پذیرندهشان درهم میآمیزند. داستان کوتاه نوشتن همین فرایند پراکنده و امتحان کردن بذر ایدههای گوناگون است که با سعی و خطای فراوان، باید دید کدام به ثمر مینشیند».
مادرم گردن مرغ را با تبر می زند. خون گرم، فواره وار بیرون می جهد. می پاشد به همه ی سر و صورت مادرم. همه جا قرمز شده است. مادرم لحظه ای از سر تا پا می لرزد و از آن لحظه به بعد، دیگر آن آدم سابق نمی شود. توی خواب هم می دانم که مادرم سال هاست ما را ترک کرده است. سال هاست در یک جای دور و نزدیک گم شده است.
بیدار می شوم. نور آفتاب از لابه لای برج های بلند و شیشه ای به طبقه ی چهل و پنج ساختمان ما و پنجره ی اتاق کوچک من رسیده است. به پارکت چوبی پر شده از آفتاب صبح نگاهی می اندازم و یادم می آید امروز از آن روزهاست که وقتی برای چک کردن اپلیکیشن های موبایلم و بالا و پایین کردن سایت ها ندارم. بلند می شوم و بدون شستن دست و صورت، موکت کوچکم را پهن می کنم رو به روی آینه ی قدی. سعی می کنم درست تنظیمش کنم و قبل از پوشیدن کفش های پوینتم، حرکات نرمش پا و تاپ دادن دست ها را انجام بدهم. شانه را به پایین می اندازم و کمر را راست می کنم. یک دو سه... بیست و پنج... سی و پنج... به ساق پا و کشیدگی رانم در آینه دقت می کنم. نگاهم به انگشت های پا می رسد. می لرزند. همه ی انگشت های پا می لرزند و کف پاهایم دچار رعشه می شوند.
چند نفس عمیق می کشم. شکمم را داخل می دهم و دوباره شروع می کنم. پاشنه ی پا را به اندازه ی چهار سانتی متر بلند می کنم. یک دستم را روی آینه می گذارم تا تعادلم را بهتر حفظ کنم. دوباره انگشت های پا شروع به لرزیدن می کنند. می دانم که از تاثیرات این خواب لعنتی ست که گاه و بی گاه به سراغم می آید. از لرزش تن اوست در خواب که به پاهای من منتقل می شود.
روی موکت دراز می کشم. پاهایم را یکی در میان بالا می آورم. می دانم که بی فایده است. بلند می شوم و کفش پوینت و کتاب "فارسی بخوانیم" را در کوله ام می گذارم. سوزن را برمی دارم و شروع می کنم به ترکاندن آبسه های کوچک و بزرگ انگشت های پا که بابا سر می رسد و در اتاق را می زند.
بیا املت درست کردم. شیر و سیریال هم داریم. امروز بی خیال این رژیم غذایی شو. یک لیوان آب گوجه فرنگی و فرنی گندم سوخته و دو قاشق غذاخوری میوه های خشک و.... امروز از خونه کار می کنم. ظهر می ریم با هم رستوران ایرانی که نزدیکی های بروکلین بیریج تازه باز شده، کباب کوبیده می خوریم و سالاد شیرازی.
بابا امروز خیلی کار دارم. هم کلاس دارم. هم باید تمرین کنم. تازه مشق های فارسیم هم مونده. کمکم کن دیگه. خواهش می کنم.
گفتم که سرمشقت رو عوض کن، من پایه ام.
نمیشه. سرمشق همونه. دوست دارم خودم بخونم و از روش بنویسم.
این همه کتاب شعر فارسی. به جای از روی حافظ و سعدی و رومی نوشتن ببین چه چیز بی معنی ای انتخاب کردی برای نوشتن به فارسی.
دوست دارم خودم همه رو بدونم و بفهمم.
یه دقیقه انگولک نکن اون انگشت های پاتو. بگو چی می خوای بدونی. همه چیزو هزار بار برات تعریف کردم که. هیچی یکی بود لنگه ی خودت. سر به هوا و گیج و بی قرار. یه زمانی شیمی خونده بود. همون ایران که بود. بدبختی اینجا بود هر کاری می کردیم می خواست بگه اثرات شیماییش در بدن فلانه و... بهش می گفتم دوستت دارم می گفت وقتی عاشق می شیم دقیقا همون قسمت مغز فعال می شه که موقع اعتیاد به مخدر. ترشح دوپامین دقیقا همون چیزیه که هم عاشق و هم معتاد بیشتر و بیشتر می خوان. به خاطر همین هم شکست عشقی مثل ترک اعتیاد می مونه. یه همچین مریضی بود. یه دوره ای هم گیر داده بود و می خواست نویسنده بشه. یه مدتی هم نوشت بعد دید هیچی از توش درنمیاد ول کرد. آخرش یه دوسالی آمار خوند و از همون طریق هم تو یه شرکت بیمه تونست کار پیدا کنه که کاش پیدا نمی کرد. اینارو ولش کن. خداکنه تو با این بازی هات، آخر عاقبتت شبیه اون نشه.
عاقبت یعنی چی؟
یعنی ته ماجرا، یعنی آخرش که هم خودش غیب شد هم اون رفیق آوازه خونش. تو نذاری گم و گور شی بری بورکینافاسو لا به لای مزرعه های پنبه و...
نه من می خوام برم ایران. می دونی که...
بابا با خنده و تمسخر زیر لب چند کلمه ی نامفهوم گفت که معنی شان را نمی دانستم. انگار گفت رابعه ی رامشگر. بعد هم در اتاق را بست و از پشت در صدایش می آمد که دور می شد و اصرار داشت صبحانه بخورم به جای مسخره بازی باله و لجن بازی آبسه ترکاندن در اول صبح.
از وقتی چشم باز کرده بودم من بودم و بابا و دوست دخترهایی که هر کدام بیشتر از شش ماه دوام نمی آوردند. هیچ وقت هم آنقدرها حرف مامان نبود تا همین شش ماه پیش که به خاطر کار بابا از ساحل غربی به سمت ساحل شرقی آمریکا کوچ کرده بودیم.
بابا می گوید از تاثیرات خاک است که در این شش ماه این همه از او پرس و جو می کنم. چون من در این شهر آمریکا متولد شده ام. مادرم من را در این شهر به دنیا آورده بود و بعد از یک ماه گذاشته بود و رفته بود. بابا می گوید همین باعث شده فکر و خیال اضافی کنی و وقت و بی وقت یاد مادرت بیفتی. همین خاک آشنا که تو را یاد مادرت می اندازد حتی اگر واقعا هیچ چیز به یاد نیاوری.
اما من فکر می کنم دلیل این همه حضور مامان در خواب و بیداری ام پیدا کردن صفحه ی اینستاگرام اش است. در عکس ها به همراه دوستش پیراهن های شاد و گل دار می پوشد. سرمه های تیره داخل چشم هایش می کشد. موهایش را می بافد و از وسط فرق باز می کند. لوکیشن عکس ها یک روز کاناداست. یک روز نیوزلند. یک روز بورکینافاسو و کنیا و...
خواندم و از کلمات سیراب شدم! اما نه، تشنه تر شدم. داستان ها باید یک به یک ادامه پیدا میکرد...ناکامی ها نیمه رها شدند و این پایان باز، نشان عصر پست مدرن است...زمانی که کِش می آید و شخصیت هایی که چون داستان های کتاب، سرگردان می مانند بین گذشته و آینده ، بین سنت و مدرنیته!!! اگرچه داستان های واقعی ما هم همین است، ناکام و رها، چون برگی پاییزی، معلق و سرگردان در هوا... این بی هوایی و سردرگمی، این مهاجرت از تنهایی به تنهایی بیشتر، در دنیای ملموس و رئال، که پول و شأن اجتماعی و رشته و دانشگاه و همه ی اِلمان های زندگی قرن بیست و یکی، در تمام داستان ها و شخصیت ها به چشم میخورد. بی خانمانی آدمیانی که در عصر پست مدرن به دنبال مدینه ی فاضله راهیِ چند قاره آن طرف تر میشوند و قصد عوض کردن خاک را دارند، اما دریغ که خاک همه شان در این ناکجاآباد خراب شده، در این چشم های مضطرب، در این آسمان گرگ و میش و دودگرفته،...اسیر شده است!
سردرگمی و بی هویتی شخصیت ها ما را یاد خودمان می انداخت، که دغدغه داریم! سودای رهایی داریم و حسرت رسیدن به خویشتن خویش در سایه ی آرامشی پسینی...که از دلِ رفتن و کوچ کردن نائل آید، افسوس که ما خودمان گم شده ایم، در میان کودکی های پر از عقده...
فکر می کنم ایراد از خاکمان است که غصه دار است و اشک دارد و خیس است، انقلاب دیده است، جنگ دیده است، کودتا دیده است، فقر دیده است، محدودیت و اعدام و تحقیر و اختلاس و دزدی دیده است، که همه و همه به من انسانی، به هویت ما توهین کرده است! و این عدم آزادی و دموکراسی، همه ما را مریض کرده است!!!
خاطره هایی نهادینه شده در تن و روحمان داریم، خاطره ی خیابان ها،کوچه ها، کافه ها، دانشگاه و نیمکت ها، عشق های هماره در مراجعه، دوست های قدیمی، عطرهای قدیمی، درختهای خیابان ها، اتوبوس و متروها،...ما دیوانه شده ایم، هراس تکرار داریم...این رفت و برگشت ها در شخصیت های داستان ها مشهود بود...کاش فراموشی می گرفتیم و مثل آدم کوچ می کردیم و کمتر به هم نگاه میکردیم و کمتر از نگاه هم عاشق میشدیم و کمتر فصل ها را دوره میکردیم و کمتر گرم بودیم و کمتر دل می بستیم و کمتر می فهمیدیم....!!!!
اغلب داستان ها دلفریب بود، خوب پرداخته شده بود. به خوبی شرایط انسان مدرن به چشم میخورد، شاید این شتابزدگی(شتابزدگی در تعریف کردن داستان ها) ناشی از سرعت زندگی مدرن باشد و شاید ماحصل شیوه ی زندگی های امروزی...همه چیز سریع و منظم...بدون دخالت احساس و نگاه...دقیق و منطقی...ریاضی محض...مثل زمان و ساعت! ولی انسان دنیای پست مدرن، مثل بهار در داستان "بگو دلت هوای نان تازه کرده" نهایتاً عقربه ساعت ها را می اندازد و گویی زمان لخت و عور ، ماسیده بر دیوار لحظه ها ، فقط نگاه می کند! رنگ می بازد، وا می ماند، بین گذشته و حال و آینده ...
دغدغه ی اصلی شخصیت ها خویشتن خویش است! درد تنهایی و پوچی در غربت این جهانی! در عین ظاهر بی نقص زندگی، تهی بودن روزها از محتوا!!!
واگویه های راوی داستان ها، بیانگر در خود فرورفتگی و تکرار گذشته است و این سرچشمه از درد انسان این روزگار میگیرد! نبود آدمهایی از جنس خودمان! رفتن و کوچ از برای یافتن پیر و مرشدی که آینه ای به دستت بدهد و بگوید بیا در این خودت را بیاب، آنگاه تو حقیقت را یافته ای و رسیده ای!!!
زبان ها و کلمه ها در داستان ها مشترک بود. این چرخیدن میان انگلیسی و فارسی و عربی و ایتالیایی و ....این مهاجرت دسته جمعی، این جهانی شدن و غیر بومی بودن، شرح حال انسان در ساحت مدرنیته است...فرار از خود و دوباره بازگشت به خود! دور باطلی که داستان را غمناک میکرد! کلمه ها در بعضی داستان ها یک به یک اشک می ریختند از برای عجز آدمی! برای کوچک بودنشان در عین بزرگی! درد امروز ما، درد من است! میخواهی همه باشی و انسان کامل، ولی هیچ نیستی!!! انگاری گزاره های وجودی مان را گم کرده باشیم، فقط می رویم که بزرگ شویم ولی ارضا نمی شویم و برمی گردیم به نقطه شروع...و این داستان برای همه ی ما ادامه دارد....
یاد آن جمله ی مولانا افتادم که «انسانم آرزوست» ... حقیقتا چنین است، در طلب رسیدنیم، اما تنهای تنها...دغدغه ی من، با من حتی چند قاره آن طرف تر می آید! دریغ که آرامش و قرار در من است...خاک و آسمان همه جا جنس ش یکی است، این تنهایی، درد مشترک همه ی ماست!!!
ادبیات مهاجرت همواره یکی از غمانگیزترین و تلخترین انواع ادبی بوده است. خواندن داستان و روایات آدمهایی که ناگزیر به ترک وطن شدهاند و دیگر خبر از شور و شوق فتح سرزمینی جدید و برپا کردن رویایی تازه در آن نیست. گونهای از رفتن که در آن معلوم نیست انسان بیشتر آه میکشد یا خاکی که ترک شده است.
راضیه مهدیزاده در اثر تازهاش که در روزهای پایانی ۹۷ به بازار آمد، با نگاهی تازه این دوسویگی و دودنیایی مهاجرها را به زبان کلمه آورده است. عنوان کتاب از همان آغاز پرسشی اساسی را مطرح میکند: ماندن یا رفتن؟ به بیان دیگر؛ گذشته یا آینده؟ و چیزی که در مورد مهاجر رخ میدهد این است که نمیتواند چیزی را در این میان برای خودش بپذیرد. آدمها گاهی همینقدر بیرحمانه مجبور میشوند انتخاب کنند.
این مجموعه ۱۴ داستان کوتاه دارد. زبانش، فارسی ساده و شستهرفته است. از بازیهای زبانی رایج در آن خبری نیست. با اینحال بنمایههای شاعرانه دارد. آن اندوه مخصوصی که ممکن است گریبانگیر هر آدمی شود که در شهری تازه با خاطره شهر قدیمی، پرسه میزند. بستر مکانی داستانها نیویورک است و فضای شهری نیویورک - شهر جدید - به خوبی به تصویر کشیده شده است و از سویی شخصیتها گویی در لامکانی به سر میبرند. در جغرافیایی ناشناخته، با جانهای بیقراری که در وضعیت جدید دست و پا میزنند و گاهی تن به تسلیم میدهند و گاه این دگرگونه بودن و شدن اجباری را نمیپذیرند.
اما «قم رو بیشتر دوست داری یا نیویورک» فقط روایتی دیگر از اندوه نیست. نگاه راضیه مهدیزاده واقعگرایانه است. از احساسات زیاد و کلیشههای مهاجرت خالی است و به جای آن به خواننده تصویر ارائه میدهد. از مفهوم مهاجرت عبور میکند و به مفاهیمی عمیقتر مثل مرگ و زندگی و مفهوم انسان سیال و معلق در فضای ابن سینا میرسد. به همین نسبت شخصیتها موجودات منفعلی نیستند که مذبوحانه به قربانگاه بروند. بلکه کتاب با کلمات رنگارنگ و زنده و جاندار روایت جذابی از جنگیدن هر انسانی با خودش ارائه میدهد. روایتی که فقط به سویههای تاریک نمیپردازد و به قسمتهای روشن و زیبا نیز نور میتاباند. همیشه درخت و گیاه جدیدی هست که بتوان دلبستهاش شد و نویسنده با ظرافت و تیزبینی، قهرمان تبدار و کنجکاوش را به سوی این بهشت میکشاند.
این داستانها بازخوانی مهاجرتاند در قالب داستانی، قالبی که در آن میتوان جزئیات تیره و روشن بسیاری را دید و ماجرای آدمها را بعد از آنکه آب را پشت سرشان میریزیم خواند.
باید یک گوشه ی این میدانِ همیشه روشن بایستم و ستاره های روی سینه ی آبی ام را پررنگ کنم. سوز پاییزی از راه رسیده است. کم کم باید به جای گفتن " جاست وان پیکچر ویت امریکن گرل" بروم توی لباس گرم میکی ماوس.
از دور می بینمش. خیره شده به بدن لخت و عرق کرده ام که دارد رنگ های پرچم آمریکا را می خورد. فکر می کند وسط شلوغیِ تایمز اسکویر و توریست ها نمی بینمش. دارد با دوربینش زوم می کند روی پر و پاچه ام. پاهایم را باز می کنم و دست هایم را به کمر می گذارم و بلند می گویم" وان دالر ویت وان امریکن گرل"
دو دختر آمریکایی به لهجه ی اسپنیشم که اصرار دارم خودم را امریکاییِ اصیل معرفی کنم می خندند.
فلشش را شلیک می کند و چندتا عکس، پشت سر هم می گیرد. نه من از رو می روم و نه او. یکی از همین توریست های پولدار است که با پول نفت، همه ی دنیا را می چرخند.
پاول گفته بود این جور مواقع برگردید و پشت تان را به دوربین ها نشان بدهید که حساب کار، دستشان بیاید و بفهمند بی مزد و مواجب نمی شود از این بدن های زیبا عکس گرفت. ماه اول به حرف پاول گوش می دادم و فکر می کردم این گوهرِ برهنه را راحت نباید در اختیار آدم ها گذاشت. اما امروز حسش نیست برگردم. مخصوصا که پشت بدنم نوشته امviva
ایزابل برایم نوشت. بعد از اینکه پاهایم را قرمز و سفید کرد، سینه ها را تا گردن آبی کرد و ستاره های سفید را با دقت روی جناق سینه ام نقاشی کرد، گفتم بنویسviva. . گفتم می خواهم هشتمین ماه آمدنم به امریکا را جشن بگیرم. نوشت و با ماژیک مشکی دورش را سیاه و پررنگ کرد اما حالا مطمئن نیستم که باید برگردم و جشن و پیروزی ام را به این پسر ریشو نشان بدهم یا نه؟
ایزابل را نگاه می کنم که با خجالت و دست هایی که هنوز به وقت عکس گرفتن، دور نقاط حساس بدنش قفل می شوند، حسابی دور خودش مشتری جمع کرده است. هنوز با بدنش راحت نیست. تازه کار است و یکی دو ماهی ست که از پرتغال به نیویورک آمده است.
نگاهش که می کنم یاد روزهای اولِ خودم می افتم که از آن رستوران کلمبیایی بیرون آمده بودم و دنبال کار می گشتم. گفتند این کار پولش خوب است و سه چهار ماه از بهار و تابستان، می توانم از توریست هایی که به نیویورک می آیند خرج زندگی ام را دربیاورم.
روز اول، باورم نمی شد که قرار است لخت مادرزاد با کمی رنگ و نقاشی و طرح پرچم آمریکا وسط میدانی که شلوغ ترین جای جهان است بایستم و از آدم ها بخواهم که با من عکس بگیرند و در ازای هر عکس یک دلار کاسب شوم.
پاول تمرین مان داد. اول جلوی خودش لخت می شدیم و بعد هم جلوی بقیه ی دخترها. اوایل، ظهرها چهارتای مان را می آورد تا میدان تایمز و نیمه های شب، مست و خوشحال با ماشین به دنبال مان می آمد. حین کار نباید موبایل مان را چک می کردیم و با هم حرف می زدیم چون جذابیت مان از بین می رفت و مشتری هایی را که برای تماشا می آمدند می پراندیم.
روز اول که لخت شدم همه داشتند نگاهم می کردند. از همه جای دنیا جمع شده بودند دور من و با دست نشانم می دادند و سر تا پایم را ورنداز می کردند. می ترسیدم یکی شان همسایه و آشنایی باشد که در مکزیک، نینا را می شناسد. آن وقت نینا همه چیز را می فهمید که در آمریکا به جای درس خواندن و دکتر شدن، لخت شده ام تا مردم از همه جای دنیا بایستند و با من عکس بگیرند. هفته ها گذشت و کم کم نگاه آدم ها عادی شد. کم کم از کنارم رد شدند. حتی خیلی هایشان با سرعت می گذشتند و نیم نگاهی هم نمی انداختند.
پسر ریشو با سه تا از دوستانش به سمتم می آیند. به پسرها لبخند می زنم و دست دور گردن همان عکاس می اندازم و می گویم" لتس تیک عه پیکچر"
سه تایشان می ایستند و دیگری عکس می گیرد. به بهانه ی تغییر فیگور، جای دست هایشان را روی بدنم عوض می کنند. در نهایت دو دلار می دهند و می روند.
کم کم خیابان خلوت می شود و نور ساختمان های بلند و تلویزیون های عظیم الجثه بیشتر به چشم می خورد. طبقه ی بالای "اچ اند ام" خاموش می شود و آدم های کمتری به مک دونالد می روند.
ایزابل با لهجه ی پورچیگیستش نزدیک می شود و خیلی آرام می گوید:" کاش سرپرستت عوض نمی شد. آخه یه جورایی با تو همزبونم. احساس راحتی بیشتری می کنم."
لبخند می زنم. نمی خواهم زیاد حرف بزنم. می ترسم پاول یک گوشه کناری پنهان شده باشد و دستمزد این چهار ماه را به همین بهانه بپیچاند. امروز صبح گفت امشب باید منتظر یک ماشین مشکی باشم. سرپرست جدید قرار است مشکل ویزایم را درست کند تا بتوانم در آمریکا بمانم. گفت فردا باید ساعت 5صبح بیدار شوم و همراه با سرپرست توی صف مهاجران غیرقانونی بایستم. نمی دانم سرپرست چه شکلی ست و کجایی ست؟ فقط باید منتظر باشم.
ساعت از دو شب گذشته است. جایروفروشی، کانکسش را جمع می کند و با ماشین با خودش می کشد. ماشینِ سیار بستنی فروشی هم در حال مرتب کردن جاشکری و کرم و خامه است که برود به سمت خانه اش. سه دختر دیگر، آماده شده اند برای رفتن. پرهای آبی و قرمزشان را از سر کنده اند و آرایش صورت شان را کمرنگ کرده اند. پاول از راه می رسد و دخترها را سوار می کند. از داخل ماشین برایم بوس می فرستد. من هم با دست و فوت برایش بوس می فرستم و به انگلیسی می گویم" میس یو دارلینگ". چندشم می شود.
همه شان رفته اند. مجسمه ی آزادی، میکی ماوس، عروسک های جنگ ستارگان، اسپایدرمن. فقط من و تک و توکی توریست و چند بی خانمان که در کنار لیوان های بزرگ استارباکس شان به خواب رفته اند، باقی مانده ایم.
می نشینم روی صندلی و شنل بافتی ای را که نینا در آخرین لحظات در چمدانم گذاشت روی خودم می کشم. بوی دست هایش را می دهد. نینا من را بزرگ کرده مثل یک مادر واقعی. هیچ وقت نمی گوید از کجا پیدایم کرده است. فقط می گوید پدر مادرم همدیگر را دوست داشتند و من را با عشق به دنیا آورده اند. بزرگ تر که شدم فهمیدم پدرم یکی از هزاران آدمی بوده که به آمریکا مواد مخدر قاچاق می کردند. در نوجوانی عاشق مادرم شده است و با هم از روستای کوچک شان به نیومکزیکو فرار کرده اند. بعد از اینکه پدرم در مرز، گلوله می خورد مادرم ناپدید می شود. نینا این چیزها را به من نمی گفت. نمی خواست قصه ی تکراریِ همه ی هم سن و سال هایم را داشته باشم اما داشتم. من هم یکی مثل آن ها بودم.
چند وقت است با نینا حرف نزده ام؟ ظهر تا شب که توی این میدانم. صبح تا ظهر هم که باید بروم آرایشگاه و روی ناخون های مردم عکس قلب و درخت و گل بکشم.
شنل را محکم تر روی خودم می پیچم. موبایلم را روشن می کنم و به اینترنت وصل می شوم. صفحه ی اول گوشی چیزهایی راجع به زلزله در مکزیک، تصادف و 50 کشته ،بالا رفتن سرعت اینترنت و...
پایین خبرها، چیزهایی راجع به زن ها در آیران می خوانم. اینجا دیگر کجاست؟ چرا قیافه ها این شکلی ست؟ زن ها را نگاه می کنم که بدن و صورت شان را در لوزی ها و مربع های پارچه ای مشکی پوشانده اند. عکس ها را بالا پایین می کنم. چشم های درشت، ابروهای پرپشت، بینی های عقابی و لب های قیطانی.
ماشین مشکی از آن طرف خیابان بوق می زند. موبایلم را توی کیفم می گذارم. سوز می آید. با دو دست بازوهایم را بغل می کنم تا گرم شوم. به سمت ماشین می روم. فردا باید صبح زود بیدار شوم.
2
فردا باید صبح زود بیدار شوم. مقنعه را اتو کرده ام. این چادر اما تمام شدنی نیست. بخارِ اتو، همه ی خانه را برداشته اما آنطور که باید، خط صاف، وسط مخروط چادر نمی افتد. چند قطره آب می ریزم و اتو را محکم تر می کشم. زیربغلم تیر می کشد اما چاره ای نیست. نباید بعد از چهار سال، قراردادی درس دادن دینی و فقه و شریعت و ولایت فقیه، بهانه دستشان بدهم.
بخارِ اتو بلند می شود. عینکم را مه می گیرد. عینک را برمی دارم و دستم به ابروهای تازه تاتوشده ام می خورد.
امروز این پنجاهمین بار است که رو به روی آینه به ابروهایم خیره می شوم. دوباره با مداد برای خودم زیرابرو می کشم و وسط ابروها را نقطه نقطه می گذارم. می گفتند در آیین نامه آمده، اجزای صورت باید طبیعی باشد و هر گونه عمل زیبایی یا حرکت خلاف عرف و جراحی صورت، به منزله ی رد شدن در گزینش است.
خداکند کار به آنجاها نکشد. فردا "وجعلنا...." می خوانم و فوت می کنم به ابروهایم که از نظرشان پنهان بماند. پایش بیفتد مانتو و چادرم را می کنم و جای خالی سینه ام را نشانشان می دهم. باید بفهمند از روی ظاهر و قیافه نمی توانند من را در گزینش رد کنند.
یک هفته ای می شود که هنگامه دوباره هر شب با سر و صدایی شبیه خفگی از خواب می پرد و می گوید: فاخته، فاختی، فاختنی...
بعد با موهای آشفته و دست هایی که انگار در حال شنا کردن هستند رو به من می کند و می پرسد: بقیه اش را یادت نمی آید؟ چی بود ادامه ی این شعر؟
من که ساعت 4 صبح، عصبی و کلافه از خواب بیدار شده ام، فقط به حالت دست هایش خیره می شوم که هنوز آرام نشده اند و دارند چیزی را کنار می زنند، انگار که کمک بخواهند تا از مهلکه ای سخت نجات یابند.
از وقتی به مصر آمده ایم، این خواب، گاه و بی گاه سراغش می آید. هر بار با دهانی باز از خواب می پرد و می گوید "نزدیک بود غرق بشم. یه جایی بودیم که صدای اون شعری که اون روزها توی شهر می خوندن می اومد. تو یادت نیست؟"
من یادم نمی آید کدام شعر را می گوید. حتی علاقه ای هم ندارم به یاد بیاورم اما منظورش را از آن روزها و آن شهر به خوبی می فهمم. چطور ممکن است هنگامه که تمام عمرش را در شمالی ترین شهر ایران زندگی کرده و همانجا به دنیا آمده و نسل اندر نسل اش شمالی هستند، فقط روزها و خاطرات آن دوران را به یاد داشته باشد؟! وقتی به این فکر می کنم که شاید هنوز هم فکر و خیال او را در سر دارد به شیوه ی ماماجیِ خدابیامرز که وسط شالیزارهای برنج می ایستاد و شلتک دامنش را بالا پایین می کرد، زبانم را گاز می گیرم و به خودم دلداری می دهم که امکان ندارد بعد از گذشت این همه سال ربطی به آن ماجرا داشته باشد و در تایید نظریه ام، تاکید می کنم که من و هنگامه به غیر از آن دو سال، پایمان را از لوشان هم آن طرف تر نگذاشته ایم.
شاید به خاطر رنج غربت و دوری از خانواده و دوستهایش باشد که به این شکل، بی قراری اش را در ضمیر ناخودآگاه و شب هنگام، نشان می دهد. اما هنگامه به این شهر شیفته است. وقتی گفته بودم شرکت نفت بین سه شهر ابوظبی و دوبی و قاهره مختارمان کرده است، چشم هایش برق زده بود و گفته بود شهر نجیب محفوظ.
هر وقت می گویم هوم سیک شده ای، سرش را از لابه لای کتاب های شعر و رمان های عربی بیرون می آورد و لبخند معناداری می زند. لبخندی که حاکی از شش سال درس خواندن در رشته ی ادبیات عرب و قرابت حسی ای ست که با این شهر و این زبان دارد.
ریشه های خوابش را باید در جایی به غیر از قاهره و غربت جست وجو کنم اما واقعیت این است که من دوست ندارم هیچ جست و جویی اتفاق بیفتد و با هزار دلیل علمی برایش ثابت کرده ام که عوض کردن خانه مان بهترین راه عملی ای بود که تا به حال جواب داده است، به غیر از همین یک هفته که فکر می کنم آن هم با صبوری و گذشت زمان از بین می رود. ایده ی عوض کردن خانه بعد از رفتارهای عجیب غریب هنگامه به سرم زد و معتقد بودم این روش مثل یک دوره ی درمان، نیازمند زمان است تا التیام روحی حاصل شود.
رفتارهای غریب هنگامه با پیدا کردن روان خوان ها و دست درمانگرها یا همان فالگیرهای خودمان آغاز شد. هنگامه با اینکه تحصیل کرده است و مترجم زبان عربی ست اما معتقد است آدم هایی در قاهره حضور دارند که رازها را می خوانند و این سرزمین از هزاران سال پیش، محل مخفی اسرار بوده است. می گفت آدم هایی هستند در هیئت زنان و پیرمردهایی که تو را می خوانند و با یک نگاه کشفت می کنند. اول، همه چیز مثل یک بازی جدید و مهیج شروع شده بود اما کم کم چهره ی بازی به شیوه ای هولناک واقعی شد.
فالگیر اول که رگ خوانی می کرد، زنی بود که دست های هنگامه را تا آرنج بالا زده بود و به نوبت نام برده بود. می گفت این رگ، رود نیل توست که سالم است. رگ بعدی، دریای سرخ است، سرشار و تازه است. بعد با دقت نگاه کرد. سرش را عقب کشید و گفت نیل و سرخ ات که نیست و در یک حرکت سریع و ضربتی، انگشت شصتش را کف دست های هنگامه فشار داد. آنقدر محکم فشار داد که میان دو رگ دستش، یک قسمت آبی پیدا شد. دقیقا کف دستش میان دو خط بلند محصور، یک تنگه ی نازک یافت شده بود که هر دویمان بی هیچ حرفی می دانستیم شبیه کجاست و بدون اینکه نگاهی میانمان رد و بدل شود یاد آن دو سال نوجوانی در تنگه هرمز و در کنار خلیج فارس زندگی کردن افتادیم. زن فالگیر آنقدر فشار داد که همه ی رگ های آبی در آن منطقه جمع شدند و با عربی غلیظی گفت: همینجاست.
هر دو سرخ شدیم. در سکوت از آنجا خارج شدیم و برای فراموشی حرف های فالگیر به دکه ی جایروفروشی سر کوچه مان که رو به رود نیل ساخته شده بود رفتیم و ساندویج هایی شبیه به کباب ترکی خوردیم.
فالگیر دوم را در محله ی جمیله پیدا کرده بود. هنگامه در تمام مسیر خوشحال بود و با شوری اهورایی قدم برمی داشت و می گفت فکر کن یک زمانی نجیب محفوظ روی این سنگفرش های سنگی قدم زده. باورت می شود؟
قدم های محتاط من را می دید که با ترس، همراهی اش می کردم. خندید و گفت نترس. نجیب می گه ترس مانع وقوع مرگ نمی شه اما مانع وقوع زندگی میشه.
یک لحظه نگاهش کردم. هراسناک و غریبه بود. جسور و شاداب. انگار ناگهان نوجوان شده بود، همانقدر پرحرارت، به اندازه ی داغی آن سال های گرم که عین خیالش نبود و ماجرای عشق و عاشقی اش توی بندر، میانِ شرجیِ دهان همسایه ها می چرخید. برایش مهم نبود همه ی اهالی شهر بفهمند. می خواست دهان به دهان برسد به گوش رحمان حرائو. همه کار می کرد تا هرچه بیشتر شبیه رحمان حرائو بشود. موهایش را تا روی شانه کوتاه کرده بود. پیراهن های مردانه ی چهارخانه قرمز می پوشید دقیقا عین همان که رحمان حرائو داشت. کفش های صندل لاپایی می پوشید و همه ی ساعت هایی که رحمان حرائو اسکله بود، بهانه ای دست و پا می کرد تا خودش را به ساحل برساند.
عاشق رحمان حرائو شده بود اما رحمان حائو عین خیالش نبود. هیچ نشانه ای از عشق نداشت. بعد از مدرسه عین رنجر می دوید تا برسد به لنج بادبانی اش. همه ی روزش به جلافی و وصله ی پینه ی خن و قماره ی لنج می گذشت. حتی بعضی شب ها داخلش می خوابید تا مطمین شود لنجش برای سفرهای اقیانوسی آماده است. اصلا همین بود که اسمش شده بود حرائو. آن موقع یاد گرفته بودیم که جنگل حرا تنها جنگلی ست که روی آب شور دریا قرار دارد. شب ها زیر آب است و روزها سر از آب بیرون می آورد.
رحمان حرائو می گفت می خواهد با همین لنج برود دنیا را ببیند و از طریق همین خلیج برسد به تانزانیا و آفریقا و... بعد هم لنج را محکم به اسکله می بست و دستش را مثل کاپیتان های از نک و نال افتاده، سایه بان پیشانی اش می کرد و به دوردست ها خیره می شد. حتم خودش را سوار بر لنج وسط خلیج می دید.
وقتی این حرف ها را می زد خیالم جمع می شد که هیچ رقمه دلش پیش دخترعموی ما گیر نیست. به موهای بلند تا روی شانه ی رحمان حرائو خیره می شدم که بندری ها می گفتند از وقتی به دنیا آمده دو سه بار بیشتر به سلمانی نرفته است اینقدر که مادرش عاشق دختر است و بعد از هفت تا پسر دلش خوش بود این آخری دختر باشد.
رحمان حرائو با هیچ کدام از این حرف و حدیث ها کاری نداشت. اصلا انگار هیچ چیزی را نمی شنید. همه ی هم و غمش لنج چوبی اش بود. این اواخر، دوربین عکاسی ای که عامویش از لندن برایش آورده بود هم به کلکسیون چیزهای باارزشش اضافه شده بود. کارش شده بود از صبح تا شب عکس گرفتن از لنج در نورهای مختلف و میان طلوع و غروب و فلق و شفق ساحل. توی عکس هایش فقط لنج بود و آبی ناتمام. هیچ وقت نمی گذاشت یکی از ما با دوربینش عکس بگیریم، حتی خودش هم توی هیچ کدام از عکس ها نبود.
هر وقت رحمان حرائو و دنیای آسوده اش را می دیدم گر می گرفتم. گزک دستم آمده بود که خاطرخواه های بندری پیدا کرده ام که عاشق کاس علی هستند. چشم های سبز من در میان همکلاسی ها و بچه های ساحل معروف شده بود و آن ها به شیوه ی شمالی، من را کاس یعنی دارای چشم سبز صدا می زدند اما هنگامه عاشق حرائو بود نه کاس علی.
چرا اینجوری خیره شدی علی؟ همینجاست. در بزن بریم داخل.
فالگیر، پیرمردی ست که من را یاد توتنخامون و مومیایی های موزه ی قاهره می اندازد. با آرامش به عربی فصیحِ هنگامه و قصه ی خواب مکررش گوش می سپارد و یک کاسه ی آبِ پر شده از کاغذهای کوچک تاخورده می آورد و می گوید: "باید اسمت را عوض کنی. نامت، بی قراری را توی دلت سرانده است."
به خواست فالگیر، هنگامه سه اسم از میان اسامی آرامش بخش برمی دارد و بلند می خواند- راضیه-سکینه-مرضیه. فالگیر معتقد است بعد از چهل روز یکی از اسمها برایش خواهد ماند و دو اسم دیگر محو می شوند.
هنگامه با لبخند می پرسد: پس تکلیف اون نور کوچیکی که وسط آب می بینم چی میشه؟
با امروز می شود چهل روز که صاحب این کافه ام. نمی دانم اسمش را می شود کافه گذاشت یا به قول پیرمرد که معتقد است اینجا چایخانه و کاروانسرای دنجی ست. امروز هم هرچقدر منتظرش ماندم تا بیاید و با چای، لبی تر کنیم، پیدایش نشد اما در عوض بعد از چند هفته انتظار، بالاخره از طرف شواری روستا زنگ زدند. گفتند برای ثبت و رزو قبر، مشکلی پیش آمده که باید حضوری به محل ساختمان شورا بروم و راجع به مسیله ی پیش آمده با هم حرف بزنیم.
همان روز که خبر پذیرفته نشدن ویزای کانادا آمد، سوار اتوبوس شدم و آمدم به سمت روستای آبا و اجدادی مان تا یک قبر بخرم. اعضای شورا، اولش کمی تعجب کردند. چون به نظرشان، پسری در سن و سال من که تازه در دهه ی سوم زندگی اش، سیر می کند و عملا بخش بزرگی از زندگی، پیش رویش است، نباید این طرف ها پیداش شود و درخواست قبر داشته باشد.
بعد از درخواست من برای انتخاب قبر، فضای اتاق کمی سنگین شد که عضو جوان تر شورا شروع کرد به تعریف و تمجید از آینده نگری و دوراندیشی من. گفت اتفاقا خوش موقع آمده ام زیرا زمین روستا در حال پُر شدن است و عملا در قبرستان، آرامگاه خالی ای باقی نمانده است اما چون پدربزرگ و خانواده ی مادرم را می شناسند این شانس را به من می دهند که نگاهی به گورهای خالیِ قبرستان بیندازم و از میان آن ها یکی را انتخاب کنم.
در میان قبرها که به شیوه ی پلکانی و روی یکدیگر ساخته شده بودند می چرخیدیم. سعی می کردم از روی سنگ قبرها رد نشوم. هر وقت از روی قبری رد می شدم کمی عذاب وجدان می گرفتم. با خود، فکر می کردم دیگران هم قرار است در آینده ای دور و نزدیک از روی من رد شوند و بر سر و دست و پایم قدم بگذراند و من زیر سنگ سفید مرمر و در عمق طویل خاک، فشارشان را حس کنم. با این فکرها دلم ریش ریش می شد اما راه دیگری برای رسیدن به قبرهای خالی نبود.
با دقت قدم می زدم و دنبال جای خالی خودم می گشتم. یکی از اعضای شورا که به پارتی بازی و لطف بزرگی که در حق من کرده بود، گوشه چشمی داشت گفت که این قبرستان از آن جاهای پرطرفدار است. هم نزدیک بقعه است و هم حضور شاعر و نویسنده ی بزرگ، آن را پر رونق تر کرده است و خلاصه ی کلام اینکه خیالم از بابت فاتحه های احتمالی در آینده، خاطرجمع باشم.
با وسواس به جاهای خالی و قبرهای نیمه آماده نگاه می کردم تا بتوانم از حق انتخابم به درستی استفاده کنم. تمام تلاشم را کردم تا یکی از خوش آب و هواترین قبرها را انتخاب کنم. قبری بود دورافتاده و مهجور اما بر فراز سایر قبرها و نزدیک به منظره ی سبز کوه و کشتزارهای چای و برنج. بالای قبرم که ایستاده بودم، نفس عمیقی کشیدم و ابرهای نزدیک و مه غلیظ همراه با بوی برنجِ نم زده پیچید داخل ریه ام.
لحظه ای از خیالم گذشت که کاش این قبر با این منظره ی طبیعی و هوای کوهستانی، پنجره ی خانه ام بود اما چه فرقی می کرد؟ خانه، خانه است، حالا چه روی زمین باشد و چه زیر زمین. تازه به خودم تلنگر زدم که این همه سال ادبیات نخوانده ای که به این یک قعطه خاک، دل ببندی و بخواهی آن را تغییر کاربری بدهی. ادبیات خوانده بودم که وارسته باشم. البته با آن ویزای کانادا و کلاسهای شیرینی پزی و کافه داری نمی دانم که می توانم هنوز هم این ادعا را داشته باشم یا نه.
راستش خودم هم دودل بودم. وقتی ویزا نیامد و قبولم نکردند، ناراحت نشدم. نمی دانم خوشحال هم نبودم. حس دوگانه ای بود که تا به حال تجربه اش نکرده بودم اما با خودم فکر می کردم اگر پذیرفته می شدم باید می رفتم وسط قطب در یک کافه کوچک محلی، نان دارچینی، کافه گلاسه و رولت هویج درست می کردم. از طرف دیگر، کلی پول دوره ی کلاسهای شیرینی پزی و کافه داری با مدرک بین المللی را داده بودم.
حافظ،دوست دوارن لیسانسم این فکر را توی کله ام انداخت.خودش بعد از تمام شدن دانشگاه و گرفتن لیسانس برگشته بود شهرشان و جوشکاری یاد گرفته بود. می گفت وضع اش بد نیست و زندگی اش می چرخد. می گفت به رشته های شیرینی پزی و پزشکی و رستوران داری در شهرشان نیاز دارند و اگر بتوانم در یکی از رشته ها پذیرش بگیرم آنقدری اوقات فراغت برایم می ماند که چیزی بنویسم و بخوانم.
حافظ گفته بود بعد از قبولی، باید یک دوره شش ماهه بدون پول و حقوق در یکی از کافه های زنجیره ای کار کنی تا شاید همانجا استخدامت کنند. از چند جای دیگر هم شنیده بودم که اگر سرمایه داشته باشی سریعتر می توانی خودت را جمع و جور کنی و وام بگیری و کافه ی خودت را راه بیندازی. اما هرچه سرمایه بود از کلاسهای خصوصی و مشاوره های پیش دانشگاهی و درس دادن عروض و قافیه و زبان فارسی و آرایه های ادبی که درآورده بودم را برای دوره های آموزشی و گرفتن مدرک بین المللی خرج کرده بودم.
هنوز هم یاد می آید روز اول کلاس شیرینی پزی، بعد از سالها خواندن شعر و ادبیات و داستان و رمان و نقد ادبی نوشتن، وقتی دستهایم را توی آرد فرو بردم یک لحظه تمام بدنم لرزید. انگشت هایم سالها بود به غیر از کاغذ و خودکار و مربع های سیاه لپتاپ، هیچ چیز دیگری را لمس نکرده بود. آرد و شکر و دارچین و در خلا گذاشتن خامه و هم زدن تخم مرغ و وانیل و گیلاس تزئینی و رنگ خوراکی، آخرین چیزهایی بودند که می توانستم تصور کنم. کم کم دست هایم عادت کردند. سریع شده بودند. ورز می دادند. می چرخیدند و هم می زدند. رولت هایم از بقیه ی همکلاسی ها کم شیرین تر بود. اما سرآشپزمان می گفت در فرنگ می توانی یک کافه-قنادی سالم و هلثی راه بیاندازی که در آنجا خیلی هم طرفدار دارد.
آن دوره به خودم قول داده بودم که اصلا به سمت کتابهای شعر و داستان و نقد ادبی نروم. باید رژیم کتاب می گرفتم و در عوض تا دلم می خواست چیزکیک و تیرامیسو و کیک سیب می خوردم. تمام حواسم را گذاشته بودم که فقط مدل های مختلف کافه گلاسه و سانشاین و ژله رنگین کمانی و ژله تزریقی یاد بگیرم و همراه با کلاس های کافه داری، زبان می خواندم و کلمه حفظ می کردم. گوشی ام را پر کرده بودم از مکالمه های روزمره زبان انگلیسی.
آن روز صبح وقتی ایمیل سفارت را باز کردم از عکس العمل خودم جا خوردم. تا قبلش فکر می کردم اگر نشود حتما آبروریزی می شود و افسردگی طولانی گریبانم را خواهد گرفت. به علاوه ی اینکه کلی پول کارکرده پای کلاسها ریخته بودم و این همه خداحافظی های نصفه نیمه ای که با دوست و آشنا کرده بودم و از طرف دیگر، راضی کردن مادر و خانواده با تصویرِ آینده ای درخشان و پرپول که سیصد و شصت درجه با تصویرشان از استاد شدنم در دانشگاه و تدریس فاصله داشت. به اضافه ی این همه سال کفش وپیراهن و شلوار نخریدن به امید اینکه همین ماه ویزایم می آید و می توانیم همه این ها را اصل و برندش را بخرم نه چینی و تقلبی. همه ی اینها در یک لحظه از جلوی چشمم گذشت و کلمه ی انگلیسی و فرانسه ی ریجکت را چندبار خواندم تا مطمئن شوم همه چیز تمام شده است.
حالا که مطمئن شده بودم خارج رفتنی در کار نیست بلند شدم و رفتم توی حیاط. باران، تند و شلاقی می بارید و من با تی شرت و شلوارک در حیاط قدم می زدم. بوی سیر و بوی باران با هم قاطی شده بود که صدای مادر را از راهروی خانه شنیدم. ملاقه به دست، داشت دنبال من می گشت. می خواست میزان نمک و سیر میرزاقاسمی اش را تست کنم. اولش برایش سخت بود که توی در و همسایه و فامیل بگوید پسرم با مدرک فوق لیسانس ادبیات دانشگاه تهران، می خواهد شیرینی پز شود. نمی توانست با شیرینی پزی و لباس سفید و آردی و نوچ شده ی من کنار بیاید. اما کم کم وقتی مزه ی شیرینی ها و رولت ها و دسرهایم رفت زیر زبانش، من شدم تست کنده ی انواع شیرینی و ترشی و غذاهای محلی اش. از سیرترشی و هفت بیجار تا ترش کباب و پیازچغردمه و اناربیچ.
بابا که پشت تلفن می گوید نفس های آخر است، شبانه، گران ترین بلیط را می خرم و راه می افتم. دروغ چرا؟ موقع گشتن و پیدا کردن بلیط، به این چهار سال فرصت مطالعاتی و آینده ی کاری و وضعیت شغلی ام که با این سفر، روی هوا خواهد ماند هم فکر می کنم. حتی لحظه ای، استخراج هرچه بیشتر سنگ های اپال هم از ذهنم می گذرد اما هیچ کدام، به اندازه ی مامان و چشم هایی که به گفته ی بابا بیش از اندازه بزرگ شده اند، مهم نیستند.
چمدان را که می بندم به لباس هایم که بیشتر از همه تیشرت و پیراهن های خنک و نخی هستند، نگاهی می اندازم. وضعیت چمدان تابستانی ام، من را یاد عقیق اصل می اندازد که طبیعتی متضاد با فصل دارد.زمستان ها گرم وتابستان ها خنک اند. نگاهم را از چمدان برمی دارم و کشمیر گرمم را می پوشم. کاپشنم را در دست می گیرم تا از میان همه ی این فصل های در هم تنیده ی زمستان و تابستان، خودم را به پاییز و بهارم برسانم. بهارم دارد می میرد و من باید هرچه سریع تر از میان این زمستان سفید خودم را به او برسانم.
بابا چطور با این همه خزان زدگی و بی حوصلگی اش، این دو سال را تاب آورده و هیچ چیزی به من نگفته؟ فقط دیشب بود که مثل آتش فشان،کلمه های قاطی شده با اشک، از دهانش فواره زد. گفت مادرت عین یک بچه شده است.گفت از گم شدن و پیدا شدن وسط میدان نقش جهان شروع شد. گفت شب ها قبل از اینکه کار به قفل کردن در و پنجره های خانه برسد باید کنار زاینده رود پیدایش می کرده اند. اما کم کم حتی همه ی این هارا هم فراموش کرده. بعد از مدتی، حتی گم شدن و پیدا شدن در مکان های مانوس را هم از یاد برده.
گفت تا همین چندوقت پیش، مثل یک بچه ی معصوم از صبح تا شب به پنجره ی حیاط خیره می شده و گاهی که سرحال بوده شعری می خوانده و می رقصیده. گاهی هم از تخت بالا می رفته و خودش را به بالاترین افق پنجره می رسانده که بتواند آن طرف دیوار را ببیند. بابا می گفت همین چند ماه پیش بود که توانسته بود پشت پنجره و آن سوی دیوار، چیزی را ببیند که به وجدش آورده بود. مثل بچه ها از تخت پایین آمد و شروع کرد به رقصیدن و بعد هم همه ی انگشترها و گوشواره های عقیق و رنگ به رنگش را از سرخ و سیاه و زرد، از عقیقِ سلیمان تا شجره را روی هم، توی گردن و دستش انداخته بود و هی دور اتاق و خانه با خوشحالی، چرخیده بود.
تمام مسیرِ گذر از نیمکره ی زمین را در تاریکیِ اقیانوس ها به حرف های بابا فکر می کردم. سعی می کردم با جزئیاتی که بابا از مامان برایم تعریف کرده بود، مامان را دوباره توی ذهنم بسازم. یعنی همه ی اینها در این چهار سال که نبودم رخ داده بود؟ کاش بیشتر تصویری حرف می زدیم. چرا در این دو سال آخر، هیچ وقت از بابا نخواسته بودم مامان را بیاورد کنار خودش پای لپ تاپ بنشاند؟ به شنیدن صدایش و خنده هایش که از دور می آمد راضی شده بودم. خیالم جمع می شد وقتی که بابا می گفت اینترنت، به خاطر گرد و غبار در هوا، قطع و وصل می شود و به همین دلیل، بیشتر از این نمی توانند تصویری حرف بزنند. ساده دلانه باورم شده بود که همه اش تاثیر طوفان و گردریزه هاست.
کاش حداقل برایشان سوغاتی ای، هدیه ای، چیزی از سرزمین کانگوروها می آوردم. مثلا آن گران ترین سنگ جهان را که همین چندوقت پیش در جنوب استرالیا پیدایش کردند. کاش می شد مادر میتوانست آن سنگ را ببنید. اسمش را گذاشته اند رنگین کمان خالص و یک میلیون دلار هم رویش قمیت گذاشتند. یک سنگ عقیق بود با هزار لایه ی رنگی داخلش. از آن عقیق های هزارداستان. از آن هایی که از دل زمین همراه با گل و لای و فسیل دایناسورهای مدفون در طول میلیون ها سال بیرون می آیند و پس و پشت شان، هزار افسانه دارند.
مامان اگر آن سنگ را می دید زنده می شد. دوباره جان می گرفت. مثل آن قدیم ها که شور و شوقش، هردوی من و بابا را به وجد می آورد. همین شعفش بود که بابا را سال ها پایبندِ حجره ی عقیق تراشی کرد و من را تا اینجا کشاند. تا این طرف کره ی زمین. تا کعبه ی موعود مهندس های معدن و سنگ شناس ها و پرتولوژیست ها. من را رساند به شهر زیرزمینی ای که آن اوایل، مامان با شنیدن ماجراهایش سر ذوق می آمد. زنگ می زدیم به یکدیگر و ساعت ها در سکوتِ شهرهایمان به قصه های شهر "کوپر بدی"1 گوش می دادیم. می گفتم اینجا طبیعی ست که هیچ صدایی نباشد. شهر را زیرِ زمین در تونل های بزرگ ساخته اند. از کلیسا و مدرسه و هتل و رستوران تا خانه های عادی و لاکچری، همه اش زیرِ زمین ساخته شده اند. اما اصفهان چی؟ آنجا چرا این همه ساکت و بی سر و صداست؟
همیشه موقع این سوال، دوربین موبایلش را به سمت زاینده رود که از دوردستِ پشت پنجره پیدا بود، می گرفت و می گفت: تقصیر اینه. هی می میره. هی زنده می شه. روزهایی که آب نداره، شهر و همه ی آدم ها و همه ی صداها با هم خفه می شن. همه ی شهر، باهاش می میره و زنده می شه.
آن موقع هر دویمان خندیده بودیم و من برای اینکه بحث را عوض کنم به دروغ گفته بودم که امروز در تحقیقاتم به یک عقیق یمانی برخورده ام. گفته بودم حتی یک عقیق چشم بلبلی هم در دیواره های تونل دیده ام. می دانست حرف بیخودی می زنم. خودش همه ی اصل و نسب عقیق ها و محل پیدایششان را حفظ بود. خندیده بود و گفته بود: ولی می دونی که هیچی عقیق شجره نمی شه.
شجره، برایش نخل بود. جنوب بود. برایش شهر کودکی اش، خوزستان بود. زلف های آشفته و تنه ی ریش ریش نخل را در عقیق شجره پیدا می کرد و دلش آرام می شد.
توی همین فکرها هستم که مهماندار هواپیما، نوشیدنی می آورد و من، از بین آبمیوه و نوشابه و انواع نوشیدنی ها، آب ساده را انتخاب می کنم. صدای پایین رفتن آب را از گلویم که می شنوم، یاد حرف های آن شبِ بابا می افتم که می گفت کسی نمی داند بیماری اش چیست که همیشه تشنه است. همیشه آب می خواهد و سیراب نمی شود. از صبح تا شب می گوید آب. دکترها هم درست و حسابی نمی توانند بیماری اش را تشخیص بدهند. یکی گفته به خاطر پیری ست و کهنسالی. دیگری گفته آلزایمر است. دکتر دیگر گفته طبیعی ست و دوریِ پسرش برایش استرس و هذیان به وجود آورده. یک دکتر طب سنتی هم اسم بیماری اش را استسقاء گفته. از دکتر طب سنتی که می گوید یاد حرف های مامان می افتم که چقدر به خواص معجزه آسای عقیق، ایمان داشت. می گفت عقیق، تشنگی را کاهش می دهد و تب را پایین می آورد. بیماری های معده را کم می کند و...
من که در آن زمان به شکل دانشگاهی و اکادمیک، زمین شناسی و آشنایی با کانی های سنگ ها را دنبال می کردم به این همه خاصیت و معجزاتی که عقیق باید به تنهایی به دوش بکشد لبخند می زدم اما مامان باور داشت. می خواستم همین ها را به بابا پیشنهاد بدهم که خودش گفت دیگر حتی عقیق هم فایده ای ندارد. گفت تا همین چند ماه پیش، تنها دلخوشی اش این بود که از خواب بیدار می شد و سنگ های عقیق و گردنبندها و گوشواره ها را دانه دانه جمع می کرد و توی ظرف ها و تشت های پر از آب و نمک می گذاشت. همه را یکی یکی بلند می کرد و می برد توی حیاط، زیر آفتاب می گذاشت. بعد هم هر پنج دقیقه یک بار می رفت توی حیاط و ظرف ها را از زیر آفتاب می آورد توی خانه. می گفت "عقیق ها دارند می میرند. نمی بینی چطوری سبز لجنیِ کمرنگ شدند؟" اما تازگی ها یادش میرود ظرف ها و سنگ ها را از توی حیاط بیارود داخل خانه. من هم که یادش میاورم غصه می خورد و با دیدن ظرف های توی حیاط و سنگ های داخلش که ساعت هاست زیر آفتاب مانده اند شروع می کند به گریه کردن.
هفده ساعت را برای گذر از زمستان و رسیدن به تابستان طی کرده ام تا به این تلفیق بی بهار و پر از پاییزِ خانه برسم. مامان که چشمش به من می افتد لبخند می زند. همانطور که روی تخت دراز کشیده و با خس خس، نفس می کشد، بی حرف و بی صدا به دیوار اشاره می کند. دیوارِ اتاق مادر را نگاه می کنم که مثل همیشه، پر شده از قلم های عقیق تراشی، سنگ های ریز و درشت و گردن بندهای لاجوردیِ میخ شده به دیوار.
مامان، با اشاره ی انگشت همانطور بی صدا به دیوار اشاره می کند. نمی فهمم چه می گوید. می خواهم از بابا کمک بگیرم که حال خوش چای دارچین خوردن همراه با پولکی اش را که می بینم منصرف می شوم. دوباره به مامان نگاه می کنم و تلاش می کنم تا حرفش را بفهمم. از سرانگشت لرزانش به صورتش می رسم. همانطور که بابا گفته بود چشم هایش خشک شده اند و بیش از انداره بزرگ.
می پرسم: مامان آب می خواهی؟
مثل یک بچه ی بدون کلمه، لبخند می زند. شاید اگر اشک چشمش خشک نمی شد گریه می کرد اما دندان های سالمش را نشانم می دهد. از نو می خندند و با تلاش بیشتر به دیوار اشاره می کند.
با دقت به مسیر انگشتش نگاه می کنم. به یکی از عقیق های شجره می رسم. عقیقِ کبودی که رگه های قهوه ای اش به شکل درخت است. مامان همیشه معتقد بود به خاطر رعد و برق است که این طرح های بی نظم روی سنگ ایجاد می شوند.
با دقت به عزیزترین عقیقش خیره می شوم. همان سنگی ست که در دوران دانشجویی ام وقتی فهمید، مرکز زمین شناسی دانشگاه تهران برای سنگ ها و جواهرات، شناسنامه ی اصالت سنگ تهیه می کند، تا تهران همراهم آمد.
دستم را روی اولین سنگ با اصل و نسب و سجل دارش می گذارم و می گویم: این را می گویی؟
سرش را با لبخند، به نشانه ی تائید تکان می دهد. سنگ را برمی دارم و کنار تختش می نشینم. موهای مرطوب اش را از پیشانی عرق کرده اش کنار می زنم و با خنده می گویم: ای بابا باز هم که این سنگ. از صدتا خواهر برادر کوچک تر و شیر به شیر، بیشتر به این حسودیم می شود.
نگاهش می کنم و مطمئن نیستم که معنی حرف هایم را می فهمد یا نه. اصلا نمی دانم من را می شناسد یا نه؟
دهانش را تا نیمه به سختی باز می کند. می خواهد چیزی بگوید. نمی تواند. از دهانش بوی بد بلند می شود. از بی آبی ست. سنگ را به طرفم می گیرد. عقیق شجره ی عزیرتر از جانش را به من می دهد. پس هنوز من را می شناسد. هنوز سنگ ها را به یاد دارد. هنوز می داند که چقدر میان من و او، حرف از عقیق بود و سنگ و جهان زیرزمینی. لحظه ای می ترسم که نکند شوق آن جهان را داشته باشد؟ رفتن از روی زمین به زیر زمین. بلند می شوم و از اتاق خارج می شوم.